X
تبلیغات
رایتل

شبی با مهتاب

دوشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 01:34
شبی با مهتاب

پریا تهرانی

 

پنجره اتاقم باز است. تخت خوابم کنار آن قرار دارد. هنگام خوابیدن و بیدار شدن آسمان را میبینم.

دیشب خیلی دیر خوابیدم، در واقع تا 6:30 صبح بیدار بودم. دلیلش این بود که حدود ساعت 3 نیمه شب، قرص کامل ماه درست وسط پنجره ی اتاقم قرار گرفته بود و نورش آنقدر زیاد بود که مرا از خواب بیدار کرد.  

بیشتر وقتها، ماه از گوشه ی بالای پنجره تا گوشه ی پایین، نیم ساعته می گذشت. اما دیشب در یکجا ثابت مانده بود و نمی گذاشت بخوابم. چاره ای جز منتظر ماندن نداشتم و این انتظار تا سه ساعت طول کشید.

هوا تقریبا روشن شده بود. تا به حال چنین چیزی ندیده بودم که ماه تا ساعت شش صبح همچنان پر نور و تابان مثل خورشید باشد.

از این صحنه ی عجیب عکس گرفتم، اما در آن عکس، بزرگی وتابناکی ماه نسبت به واقعیتی که دیده بودم مشخص نیست.

خیلی دوست داشتم تا مادامی که ماه از آسمان محو میشود بیداربمانم، اما دوساعت دیگر باید بیدار  می شدم و خودم را برای رفتن به کلاس فرانسه آماده می کردم.

ساعت هشت صبح مادرم به اتاقم آمد و با صدای دلنشینش به آرامی صدایم کرد و گفت: پریا جان، دختر نازم بیدار می شوی؟

من هم خواب آلوده به مادرم گفتم: پنج دقیقه دیگر بیدار می شوم.

بیشتر ترجیح میدهم مادرم مرا بیدار کند تا اینکه با صدای زنگ ساعت بیدار بشوم.

هوا آفتابی و تقریبا گرم و آسمان آبی و بدون ابر بود.این هوا همیشه باعث می شود که صبح ها سر حال باشم. چنین شد، بلافاصله دست و صورتم را شستم و برگشتم به اتاقم تا عکسی را که از آن ماه عجیب گرفته بودم به مادرم نشان بدهم.

طبق معمول مادرم در آشپزخانه مشغول آماده کردن صبحانه بود که عکس را بردم و به او نشان دادم وگفتم:تا به حال چنین چیزی دیده بودی که ماه تا این وقت صبح در یکجا ثابت بماند و پر نور باشد؟

او که باورش نمی شد گفت: نه ندیده بودم.

چند دقیقه ای درباره این ماه که نورش نمی گذاست بخوابم صحبت کردیم.

مادرم نیمرو را به سبک مادربزرگم -که بنظرم خوشمزه ترین نیمروی دنیاست- درست کرده بود، شیر کاکائوی داغ شیرین در لیوان بزرگ سفیدم ریخته بود و همراه با چای شیرین و خامه ی دامداران مورد علاقه ام  با نان باگت روی میز گذاشته بود. شروع به صبحانه خوردن کردیم.

مادرم بهتر از هر کسی می داند که من چه چیزهایی را دوست دارم. خدا را شکر میکنم که چنین مادر دلسوزی دارم.

در حین صبحانه خوردن به او گفتم آرزو دارم و تلاش میکنم تا زحماتت را جبران کنم. مادرم به من گفت: همانقدر که در کارهایت موفق باشی ، جبران کرده ای.

در جمع کردن میز صبحانه به مادرم کمک کردم و رفتم تا خودم را برای رفتن به کلاس آماده کنم. همیشه یک روز قبل لباس هایم را آماده میکنم. برای کلاس هایم لباس و کفش اسپورت میپوشم و کمتر با مترو و تاکسی جایی می روم.

مادرم هم حاضر شد تا مرا به کلاسم برساند. البته، خودم میتوانم رانندگی کنم اما باید گواهینامه ام را بگیرم تا کمتر مزاحم او باشم.

از منزل تا کلاسم حدوداً بیست دقیقه طول می کشد. در کلاس ترجیح می دهم نزدیک میز استاد بنشینم. استادمان هم خوشرو و هم با تجربه ست و درس ها را خیلی خوب تفهیم می کند.

کلاس ما سه ساعت است اما با وجود چنین استادی متوجه گذشت زمان نمی شویم و اصلا احساس خستگی نمی کنیم.

همگی در کلاس بودیم که استاد وارد شد. در حین درس بچه ها سوالاتشان را می پرسیدند و ایشان به همه سوالات با رویی خوش پاسخ می دادند و مانند ساعت قبل ساعات خوشی را داشتیم.

پس از اتمام کلاس مادرم پایین منتظرم بود. سوار ماشین شدم. بین راه مسائل کلاس را با او در میان گذاشتم. نزدیک خانه مان ایستادیم؛ مقداری خوراکی خریدم و به خانه رسیدیم.

بوی غذای خوشمزه از خانه ما می آمد. مادرم استامبولی درست کرده بود و من سریعا لباسم را عوض کردم در چیدن میز کمک کنم.

پس از خوردن ناهار خیلی احساس خواب آلودگی می کردم چون ماه مرا تا صبح بیدار نگاه داشته بود. به اتاقم رفتم تا بخوابم.

آن شب با مهتاب را هرگز از یادم نمی رود و شاید این خاطره ی عجیب دیگر تکرار نشود.

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo