X
تبلیغات
رایتل

زندگینامه استاد شهریار

یکشنبه 29 دی‌ماه سال 1392 ساعت 20:08
 

 موضوع تحقیق: زندگینامه استاد شهریار    

 

بهناز رحیمی فرد

واحد 34 علمی کاربردی

 

            سید محمد حسین  شهریار

 فرزند آقا سید اسماعیل موسوی معروف به حاج میر آقا خشکنابی در سال 1325 هجری قمری (شهریور ماه 1286 هجری شمسی) در بازارچه میرزا نصرالله تبریزی واقع در چای‌کنار چشم به جهان گشود. در سال 1328 هجری قمری که تبریز آبستن حوادث خونین وقایع مشروطیت بود پدرش او را به روستای قیش‌قورشان و خشکناب منتقل نمود. دوره کودکی استاد در آغوش طبیعت و روستا سپری شد که منظومه حیدربابا مولود آن خاطراتست.  
  در سال 1331 هجری قمری پدرش او را برای ادامه تحصیل به تبریز باز آورد و او را در نزد پدر شروع به فراگیری مقدمات ادبیات عرب نموده و در سال 1332 هجری قمری جهت تحصیل اصول جدید به مدرسه متحده وارد گردید و در همین سال اولین شعر رسمی خود را سرود و سپس به آموختن زبان فرانسه و علوم دینی نیز پرداخته و از فراگیری خوشنویسی نیز دریغ نمی‌کرد که بعدها کتابت قرآن، ثمره همین تجربه می‌‌باشد.
در سیزده سالگی اشعار شهریار با تخلص بهجت در مجله ادب به چاپ می‌‌رسید. در بهمن ماه 1299 خورشیدی برای اولین بار به تهران مسافرت کرده، و در سال 1300 توسط لقمان الملک جراح در دارالفنون به تحصیل می‌‌پردازد. شهریار در تهران تخلص بهجت را نپسندیده و تخلص شهریار را پس از دو رکعت نماز و تفأل از حافظ می‌گیرد.

غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم            روم به شهر خود و شهریار خود باشم 

شهریار از بدو ورود به تهران با استاد ابوالحسن صبا آشنا شده و نواختن سه تار و مشق ردیف‌های سازی موسیقی ایرانی را از او فرا می‌گیرد. او همزمان با تحصیل در دارالفنون به ادامه تحصیلات علوم دینی می‌‌پرداخت و در مسجد سپهسالار در حوزه درس سید حسن مدرس حاضر می‌‌شد.
درسال 1303 وارد مدرسه طب می‌شود واز این پس زندگی شور انگیز و پرفراز و نشیب او آغاز می‌شود. در سال 1313 و زمانی که شهریار در خراسان بود پدرش حاج میرآقا خشکنابی فوت می‌کند. او سپس در سال 1314 به تهران بازگشته و

از این پس آوازه شهرت او از مرزها فراتر می‌رود. شهریار شعر فارسی و ترکی آذربایجانی را با مهارت تمام می‌‌سراید و در سال‌های 1329 تا 1330 اثر مشهور خود حیدر بابایه سلام را می‌سراید. گفته می‌شود گه منظومه "حیدربابا" در شوروی به 90 درصد زبان‌های جمهوری‌های آن ترجمه و منتشر شده است.
در تیر ماه 1331 مادرش درمی‌گذرد. در مرداد ماه 1332 به تبریز آمده و با یکی از بستگان خود به نام خانم عزیزه عمید خالقی ازدواج می‌کند که حاصل این ازدواج سه فرزند به نام‌های شهرزاد و مریم و هادی هستند.
به نام خانم عزیزه عمید خالقی ازدواج می‌کند که حاصل این ازدواج سه فرزند به نام‌های شهرزاد و مریم و هادی هستند.  

  در حدود سال‌های 1346 آغاز به نوشتن قرآن، به خط نسخ نموده که یک ثلث آن را به اتمام رسانده و دیوان اشعار فارسی استاد نیز چندین بار چاپ و بلافاصله نایاب شده است. در مدت اقامت در تبریز سهندیه را می‌سراید. در سال 1350 مجدداً به تهران مسافرت نموده و تجلیل‌های متعددی از شهریار به عمل می‌آید. ولی در سال 1354 داغ دیگری از فوت همسر به دلش می‌‌نشیند

در سال 1357 شهریار با حرکت انقلاب همصدا شد. در اردیبهشت ماه سال 1363 تجلیل باشکوهی از استاد در تبریز به عمل آمد. شهریار به لحاظ اشتهار در سرودن اشعار کم نظیر در مدح امیر مومنان و ائمه اطهار به شاعر اهل بیت شهرت یافته است.
شهریار در سالهای آخر عمر در تهران اقامت داشت. دوست داشت به شیراز برود و در آرامگاه حافظ باشد ولی بعد از این فکر منصرف شد و به تبریز رفت. او آخرین روزهای عمرش در بیمارستان مهر تهران بستری شد و در 27 شهریور ماه 1367 در همان بیمارستان او پس از یک دوره بیماری درگذشت و بنا بر وصیتش او را در مقبرةالشعرا به خاک تبریز سپردند.

صولاً شرح حال و خاطرات زندگی شهـریار در خلال اشعـارش خوانده می شود و هـر نوع تـفسیر و تعـبـیـری کـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگی او نزدیک است و حقـیـقـتاً حیف است که آن خاطرات از پـرده رؤیا و افسانه خارج شود
گو اینکه اگـر شأن نزول و عـلت پـیـدایش هـر یک از اشعـار شهـریار نوشـته شود در نظر خیلی از مردم ارزش هـر قـطعـه شاید ده برابر بالا برود، ولی با وجود این دلالت شعـر را نـباید محـدود کرد.
شهـریار یک عشق اولی آتـشین دارد که خود آن را عشق مجاز نامیده. در این کوره است که شهـریار گـداخـته و تصـویه می شود. غالـب غـزلهـای سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آیـنـد است، یادگـار این دوره است. این عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـیـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسی معـشوقه هـم هـست، با یک قوس صعـودی اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفانی و الهـی تـبدیل می شود. ولی به قـول خودش مـدتی این عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـیـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولی برای او تجـلی کرده و شهـریار هـم با زبان اولی با او صحـبت کرده است
بعـد از عـشق اولی، شهـریار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشین به تمام مظاهـر طبـیعـت عـشق می ورزیده و می توان گـفت که در این مراحل مثـل مولانا، که شمس تـبریزی و صلاح الدین و حسام الدین را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق می بازد. بـیـشتر هـمین دوستان هـستـند که مخاطب شعـر و انگـیزهًَ احساسات او واقع می شوند. از دوستان شهـریار می تـوان مرحوم شهـیار، مرحوم استاد صبا، استاد نـیما، فـیروزکوهـی، تـفـضـلی، سایه و نگـارنده و چـند نـفر دیگـر را اسم بـرد
شرح عـشق طولانی و آتـشین شهـریار در غـزلهـای ماه سفر کرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغای غـروب و بوی پـیراهـن مشـروح است و زمان سخـتی آن عـشق در قـصیده پـرتـو پـایـنده بـیان شده است و غـزلهـای یار قـدیم، خـمار شـباب، ناله ناکامی، شاهـد پـنداری، شکـرین پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران و نالـه نومیـدی و غـروب نـیـشابور حالات شاعـر را در جـریان مخـتـلف آن عـشق حکـایت می کـند و غـزلهـا یا اشعـار دیگـری شهـریار در دیوان خود از خاطرات آن عـشق دارد از قـبـیل حالا چـرا، دستم به دامانـت و غـیره که مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزیز نـشاط می دهـد.
عـشقهـای عارفانه شهـریار را می توان در خلال غـزلهـای انتـظار، جمع و تـفریق، وحشی شکـار، یوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و نای شـبان و اشگ مریم، دو مرغ بـهـشتی و غـزلهـای ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خیلی آثـار دیگـر مشاهـده کرد.  برای آن که سینمای عـشقی شهـریار را تـماشا کـنید، کافی است که فـیلمهای عـشقی او را که از دل پاک او تـراوش کرده در صفحات دیوان بـیابـید و جلوی نور دقـیق چـشم و روشـنی دل بگـذاریـد هـرچـه ملاحـضه کردید هـمان است که شهـریار می خواسته است. زبان شعـر شهـریار خـیلی ساده است

محـرومیت و ناکامی های شهـریار در غـزلهـای گوهـر فروش، ناکامی ها، جرس کاروان، ناله روح، مثـنوی شعـر، حکـمت، زفاف شاعـر و سرنوشت عـشق به زبان شهـریار بـیان شده است و محـتاج به بـیان من نـیست. 
خیلی از خاطرات تـلخ و شیروین شهـریار از کودکی تا امروز در هـذیان دل، حیدر بابا، مومیایی و افسانهً شب به نـظر می رسد و با مطالعـه آنهـاخاطرات مزبور مشاهـده می شود
شهـریار روشن بـین است و از اول زندگی به وسیله رویأ هـدایت می شده است. دو خواب او که در بچـگی و اوایل جـوانی دیده، معـروف است و دیگـران هـم نوشته اند.
اولی خوابی است که در سیزده سالگی موقعـی که با قـافله از تـبریز به سوی تهـران حرکت کرده بود، در اولین منزل بـین راه - قـریه باسمنج - دیده است؛ و شرح آن این است که شهـریار در خواب می بـیـند که بر روی قـلل کوهـها طبل بزرگی را می کوبـند و صدای آن طبل در اطراف و جـوانب می پـیچـد و به قدری صدای آن رعـد آساست که خودش نـیز وحشت می کـند. این خواب شهـریار را می توان به شهـرتی که پـیدا کرده و بعـدها هـم بـیشتر خواهـد شد تعـبـیر کرد
خواب دوم را شهـریار در 19 سالگـی می بـیـند، و آن زمانی است که عـشق اولی شهـریار دوران آخری خود را طی می کـند و شرح خواب مجملا آن است که شهـریار مـشاهـده می کـند در استـخر بهـجت آباد ( قـریه یی واقع در شمال تهـران که سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالی تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقعهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را می بـیـند که به زیر آب می رود، و شهـریار هـم بدنبال او به زیر آب رفـته، هـر چـه جسـتجو می کـند، اثـری از معـشوقه نمی یابد؛ و در قعـر استخر سنگی به دست شهـریار می افـتد که چـون روی آب می آید ملاحضه می کـند که آن سنگ، گوهـر درخشانی است که دنـیا را چـون آفتاب روشن می کند و می شنود که از اطراف می گویند گوهـر شب چـراغ را یافته است. این خواب شهـریار هـم بـدین گـونه تعـبـیر شد که معـشوقـه در مـدت نـزدیکی از کف شهـریار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـریار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه ای برای شهـریار دست می دهـد که گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوی را در نـتـیجه آن تحـول می یابد.  
شعـر خواندن شهـریار طرز مخصوصی دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـیه و ژست و آهـنگ صدا هـمراه موضوعـات تـغـیـیر می کـند و در مـواقـع حسـاس شعـری بغـض گـلوی او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشک می شود و شـنونده را کاملا منـقـلب مـی کـند
شهـریار در موقعـی که شعـر می گـوید به قـدری در تـخـیل و اندیشه آن حالت فرو می رود که از موقعـیت و جا و حال خود بی خـبر می شود.  شرح زیر نمونهً یکی از آن حالات است که نگـارنـده مشاهـده کرده است   :  
هـنـگـامی که شهـریار با هـیچ کـس معـاشرت نمی کرد و در را به روی آشنا و بـیگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـیلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزی سر زده بر او وارد شدم، دیـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روی سر گـذارده و با حـالـتی آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلی عـلیه السلام مـتوسل می شود. او را تـکانی دادم و پـرسیدم این چـه حال است که داری؟ شهـریار نفـسی عـمیـق کشیده، با اضهـار قـدردانی گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـی نجات دادی. گـفـتم مگـر دیوانه شده ای؟ انسان که در توی اطاق خشک و بی آب و غـرق و خفـه نمی شود. شهـریار کاغـذی را از جـلوی خود برداشتـه به دست من داد.  دیدم اشعـاری سروده است که جـزو افسانهً شب به نام سـنفونی دریا ملاحضه می کـنـید

شهـریار بجـز الهـام شعـر نمی گوید. اغـلب اتـفاق می افـتد که مـدتـهـا می گـذرد، و هـر چـه سعـی می کـند حتی یک بـیت شعـر هـم نمی تـواند بگـوید.  ولی اتـفاق افـتاده که در یک شب که موهـبت الهـی به او روی آورده، اثـر زیـبا و مفصلی ساخته است. هـمین شاهـکار تخـت جـمشید، کـه یکی از بزرگـترین آثار شهـریار است و با اینکه در حدود چـهـارصد بـیت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.
شهـریار دارای تـوکـلی غـیرقـابل وصف است، و این حالت را من در او از بدو آشـنایی دیـده ام.  در آن موقع که بعـلت بحـرانهـای عـشق از درس و مـدرسه (کـلاس آخر طب) هـم صرف نظر کرده و خرج تحـصیلی او بعـلت نارضایتی، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه می شد که شهـریار خـیلی سخت در مضیقه قرار می گـرفت. به من می گـفت که امروز باید خرج ما برسد و راهی را قـبلا تعـیـیـن می کرد. در آن راه که می رفـتـیم، به انـتهـای آن نرسیده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً یک یا دو ارباب رجوع می رسید.  با آنکه سالهـا است از آن ایام می گـذرد، هـنوز من در حیرت آن پـیش آمدها هـستم. قابل توجه آن بود که ارباب رجوع برای کارهای مخـتـلف به شهـریار مـراجـعـه می کردند که گـاهـی به هـنر و حـرفـهً او هـیچ ارتـباطی نـداشت - شخـصی مراجـعـه می کرد و برای سنگ قـبر پـدرش شعـری می خواست یا دیگـری مراجـعـه می کرد و برای امـر طـبی و عـیادت مـریض از شهـریار استـمداد می جـست، از اینـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص برای گـرفـتن دعـا بود
خـدا شـناسی و معـرفـت شهـریار به خـدا و دیـن در غـزلهـای جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـدیـت، بال هـمت و عـشق، درکـوی حـیرت، قـصیده تـوحـید ،راز و نـیاز و شب و عـلی مـندرج است
عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـریار در غـزل عید خون و قصاید مهـمان شهـریور، آذربایـجان، شـیون شهـریور و بالاخره مثـنوی تخـت جـمشـید به زبان شعـر بـیان کرده است.  الـبـته با مطالعه این آثـار به مـیزان وطن پـرستی و ایمان عـمیـقـی که شهـریار به آب و خاک ایران و آرزوی تـرقـی و تـعـالی آن دارد پـی بـرده می شود
تـلخ ترین خاطره ای که از شهـریار دارم، مرگ مادرش است که در روز 31 تـیرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به این جانب مراجعـه کرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـیمارستان هـزار تخـتخوابی مراجـعـه کرده و نعـش مادرش را تحـویل گـرفـته به قـم برده و به خاک سپـردیم.  حـالـتی که از آن مـرگ به شهـریار دست داده در منظومه ای وای مادرم نشان داده می شود. تا آنجا که می گوید:
می آمدیم و کـله من گیج و منگ بود
انگـار جـیوه در دل من آب می کـنند
پـیـچـیده صحـنه های زمین و زمان به
خاموش و خوفـناک هـمه می گـریختـند
می گـشت آسمان که بـکوبد به مغـز من
دنیا به پـیش چـشم گـنهـکار من سیاه
یک ناله ضعـیف هـم از پـی دوان دوان
می آمد و به گـوش من آهـسته  می خلیـد
تـنـهـا شـدی پـسـر هـم

 

شهـریار در تـبـریز با یکی از بـستگـانش ازدواج کرده، که ثـمره این وصلت دخـتری سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتری پـنج ماهـه بـه نام مریم است. 

 

شهـریار غـیر از این شرح حال ظاهـری که نوشته شد؛ شرح حال مرموز و اسرار آمیزی هـم دارد که نویسنده بـیوگـرافی را در امر مشکـلی قـرار می دهـد.  نگـارنـده در این مورد ناچار بطور خلاصه و سربـسته نکـاتی از آن احوال را شرح دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـیان شود:

شهـریار در سالهـای 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح که توسط مرحوم دکـتر ثـقـفی تـشکـیل می شد شرکت می کـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جراید و مجلات چاپ شده است؛ شهـریار در آن مجالس کـشفـیات زیادی کرده است و آن کـشـفـیات او را به سیر و سلوکاتی می کـشاند. در سال 1310 به خراسان می رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله این افـکار را داشتـه است و در سال 1314 که به تهـران مراجـعـت می کـند، تا سال 1319 این افـکار و اعمال را به شدت بـیـشـتـری تعـقـیت مـی کـند؛ تا اینکه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درویشی می شود و سیر و سلوک این مرحـله را به سرعـت طی می کـند و در این طریق به قـدری پـیش می رود که بـر حـسب دسـتور پـیر مرشد قـرار می شود که خـرقـه بگـیرد و جانشین پـیر بـشود. تکـلیف این عـمل شهـریار را مـدتی در فـکـر و اندیشه عـمیـق قـرار می دهـد و چـنـدین ماه در حال تـردید و حـیرت سیر می کـند تا اینکه مـتوجه می شود که پـیـر شدن و احـتمالاً زیر و بال جـمع کـثـیری را به گـردن گـرفـتن برای شهـریار که مـنظورش معـرفـت الهـی است و کـشف حقایق است عـملی دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست.  اینجاست که شهـریار با توسل به ذات احـدیت و راز و نیازهای شبانه و به کشفیاتی عـلوی و معـنوی می رسد و به طوری که خودش می گـوید پـیش آمدی الهـی او را با روح یکی از اولیاء مرتـبط می کـند و آن مقام مقـدس کلیهً مشکلاتی را که شهـریار در راه حقـیقـت و عـرفان داشته حل می کند و موارد مبهـم و مجـهـول برای او کشف می شود.  

باری شهـریار پس از درک این فـیض عـظیم بکـلی تـغـیـیر حالت می دهـد. دیگـر از آن موقع به بعـد پـی بـردن به افـکار و حالات شهـریار برای خویشان و دوستان و آشـنایانش حـتی من مـشکـل شده بود؛ حرفهـایی می زد که درک آنهـا به طور عـادی مـقـدور نـبود - اعـمال و رفـتار شهـریار هـم به مـوازات گـفـتارش غـیر قـابل درک و عـجـیب شده بود. 

شهـریار در سالهای اخیر اقامت در تهـران خـیلی مـیل داشت که به شـیراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و این خواست خود را در اشعـار (ای شیراز و در بارگـاه سعـدی) منعـکس کرده است ولی بعـدهـا از این فکر منصرف شد و چون در از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود کجا برود؛ تا اینکه یک روز به من گـفت که: " مـمکن است سفری از خالق به خلق داشته باشم " و این هـم از حرفهـایی بود که از او شـنـیـدم و عـقـلم قـد نـمی داد - تا این که یک روز بی خـبر از هـمه کـس، حـتی از خانواده اش از تهـران حرکت کرد وخبر او را از تـبریز گـرفـتم. 

بالاخره سید محـمد حسین شهـریار در 27 شهـریـور 1367 خورشیـدی در بـیـمارستان مهـر تهـران بدرود حیات گـفت و بـنا به وصیـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـریـز با شرکت قاطبه مـلت و احـترام کم نظیر به خاک سپـرده شد. چه نیک فرمود:   

برای ما شعـرا نـیـست مـردنی در کـار               کـه شعـرا را ابـدیـت نوشـته اند شعـار

شهریار و نحوه ی ترک اعتیاد

شهریار دارای قد متوسط، چهار شانه، درشت استخوان، کله و صورتی بزرگتر از بادی ـ رنگ چشم و ابرو و موی سربین مشکی و میشی، چشم های نجیب و خیلی ها نافذ.

در تنهائی همیشه گرفته و متفکر اما در برخورد با اشخاص فوراً شکسته میشود. سیمای شهریار نسبت با افکار و تخیلاتش دائماً در تغییر است ـ با سیما های مختلف و گاهی متضاد میشود او را دید ـ از قبیل سیمای یک کودک معصوم ـ یک مرد جهاندیده و یا یک رند قلندر به تمام معنی، یک روحانی عالی، یک درویش افتاده حال، یک شهسوار یا یک قهرمان، ولی اغلب سیمای یک پدر بلکه مادر دلسوز و فداکار را دارد.

مثل اینکه در شعرش نیز روحیه های مختلف و خصائص استاتیذ گذشته جمع است. آری در سخن او بلندی و روح حماسهء فردوسی،تابلوسازی نظامی، حکمت سنائی، عرفان مولوی و نازکی و نفوذ بیان سعدی، چکیدگی و استحکام و صداقت و در عین حال مرموزی غزلهای حافظ، سوز وحشی بافقی، حتی سلامت و سادگی ایرج را کاملاً میشود تشخیص داد.

شهریار غیر از این شرح حال ظاهری که نوشته شد شرح حال مرموز و اسرارآمیزی هم دارد: شهریار در سالهای 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح که توسط مرحوم ثقفی تشکیل میشد شرکت می کرد. شهریار در آن مجالس کشفیات زیادی کرده است و تا آن که در سال 1319 داخل جرگهء فقر و درویشی میشود ـ پس از توسل بذات احدیت و راز و نیاز های شبانه به کشفیاتی علوی و معنوی میرسد گفتارش غیرقابل درک و عجیب شده بود. مثلا شهریار تا آنموقع به موسیقی علاقه وافری داشت و سه تار را استادانه می نواخت، از آن تاریخ ببعد از موسیقی اعتراض کرد ـ شعر گفتن را که تمام دلخوشی شهریار به آن بود برای مدتی ترک کرد. شهریار تقریباً سی سال اعتیاد سنگین به نشأت مخدره داشت که در این موقع بطور اعجازآمیزی از آن صرف نظر کرد. خلاصه شهریار هرچه را که به آن علاقه داشت کنار گذارد. دیگر فکر و ذکر شهریار فقط خواندن قرآن و عبادت تو تهجد شد و از هر نوع معاشرت و ملاقات خودداری کرد ـ این حالت چند سالی طول کشید و در تمام اوقات شهریار غمگین و متأثر و چشمهایش اشک آلود بود ـ بالاخره در سال 1331 حال انقلابی شهریار تخفیف یافتو بعد از آن تأویلاتی و تفسیراتی از قرآن مجید میکرد.

 

دئدیم : قضا گلیب تاپیب ، بیر ایشیدی اولوب کئچیب
قوربانام اول آلا گؤزه ، حئیرانان اول قلم قاشا
منکی اؤزومده بیر گوناه گؤرمه ییرم ، چاره ندیر ؟
پیس بشرین قایداسی دیر ، یاخشی نی گؤرسه دولاشا
دوستا مروت ائتمه لی دوشمه نیله کئچینمه لی
قایدا بودیر ، حئیف دئگیل بشر یولون آشیب چاشا ؟
من ده سنین دای اوغلونام سن ده منیم بی بیم قیزی
گؤنول باخیرسا گونه شه ، گؤزده گرک بیر قاماشا
ایندی بیزیم مارال کیمی ، اوچ بالامیز واردی ، گرک
آتا آنا ساواشسادا ، بونلارا خاطیر باریشا
هر کیشی یه عیالی دا ، اؤز جانی تک هؤروکلنیب
هدیه ده اولماز ائله سین عیالی قارداش قارداشا
بو دونیا بیر یول کیمی دیر ، بیز آخرت مسافیری
کجاوه ده هاماش گرک اؤز هاماشینان یاناشا
آخیرتی اولانلارین ، دونیاسی غم سیز اولمویوب
سئل دی گله ر آخار کئچر ، آمما گرک آشیب داشا
مثل دی : « یئر کی برک اولور ، اؤکوز اؤکوزدن اینجییور »
هی دارتیلیر ایپین قیرا ، یولداشیلا بیر ساواشا
بیزیم ده روزیگاریمیز یامان دی ، بیزده عیب یوخ
بلکه وظیفه دیر بشر قونشولاریلان قونوشا
حق حیات یوخ داها بیزلره ، چوخ بؤیوک باشی
زندانیمیزدا حققیمیز ، بیر باجا تاپساق ، تاماشا
...
آمما اونون شماتتی آللاها خوش گلمیوبن

گئتدی منیم حیاتیمی ووردی داشا چیخدی باشا

یکی
از شاهکارهای ادبی سید محمد حسین شهریار، شعر زیبایی است که او درباره
جدال لفظی خود و همسر مرحومه اش سروده و در فایل صوتی که برایتان می آورم،
شهریار پیش از خواندن این شعر، آن را جزء شاهکارهای بی همتای ادبی ذکر می
کند که اگرچه به زبان ترکی سروده , شده، ولی در هیچ زبانی نظیر ندارد.
شهریار، این شعر را پس از درگذشت همسرش که دختر عمه اش هم بوده، سروده و
به زبان و بیان , مطایبه آمیز و شیرینی، یک دعوای خانوادگی را به تصویر
کشیده است. البته در این فایل صوتی، شهریار پس از خواندن این شعر طنزآمیز،
شعر اندوهباری نیز درباره دلتنگی های خویش نسبت به همسر فقیدش می خواند که
ترجمه آن را نمی آورم. می توانید آن را در صفحه 149 دیوان اشعار ترکی
شهریار بخوانید.

گویا
ماجرا از جایی شروع می شود که همسر شهریار از اختلاف شدید سنی و فکری و
فرهنگی اش با استاد رنجیده خاطر شده و تقاضای طلاق می کند. او حتی اعتیاد
شدید شهریار به مواد مخدر را نیز یادآوری می کند و از این گلایه مند است
که چرا شهریار پیش از ازدواج، این مسأله را پنهان کرده است؟! شهریار نیز
با رندی خاص خود، پاسخ های قانع کننده ای به همسرش می دهد، به گونه ای که
پیداست شهریار، بر رگ خواب همسرش به خوبی مسلط بوده است! البته اگرچه
ترجمه این شعر به فارسی، به یقین از شیرینی آن می کاهد و خود شهریار هم در
ابتدای این فایل صوتی می گوید که ترجمه این شعر، کار مشکلی است، ولی چاره
ای جز ترجمه نیست. حتی شهریار نتوانسته منظومه بی نظیر «حیدر بابایه سلام»
را آنگونه که دوست داشته به فارسی برگرداند. این در حالی است که توانایی
شهریار در سرودن اشعار فارسی نیز کم نظیر بوده است. شهریار در این شعر
همانند دیگر اشعار ترکی اش، از تعابیر، اصطلاحات و مثل های محلی بهره
زیادی گرفته است. مثلاً همانگونه که در ابتدای نوار می گوید، به جای تعبیر
«
سیاه کردن روزگار» از «پیچیده شدن خورشید در پارچه ای تیره» بهره گرفته
که به گونه ای ظریف، بیانگر تیره و تار شدن روزگار و در عین حال، داغ شدن
و غیر قابل تحمل شدن آن نیز هست.

,ترجمه ی (بلالی باش):

1- یار (همسرم) روزگارم را سیاه کرده و می گوید:« بلند شو و طلاقم بده! هیچ دیده ای که از آمیزش دو گاو نر، گوساله ای زاده شود؟!

2- سن تو از پنجاه سال گذشته و من دختری سی ساله ام! بگو ببینم که پنجاه سال و سی سال چه تناسبی با هم دارند؟

3-
تو اگر سرت را روی خاک بگذاری و بمیری، من چه خاکی بر سرم بریزم؟! شاید من
عمر بیشتری کردم! آن وقت چه کنم؟! من (شهریار) هم به او گفتم که حق با
توست!

4- ,
(
همسرم ادامه داد  چنین سر پر بلایی چرا دیگر باید جارو هم به دمش ببندد
(
و بدبختی هایش را افزونتر کند)؟ کسی که کلاهی بر سرش می گذارد، باید به
آن کلاه بیارزد!

5- تو قبل از بله برون ( درباره اعتیادت) چیزی به من نگفته بودی! و گرنه در میان جهیزیه ام، بافور و منقل هم می آوردم!

6-
من (شهریار) در پاسخش گفتم: سرنوشت اینگونه شده و کاری است که شده و همه
چیز تمام شده! من به فدای آن چشمان زیبا و ابروهای کمانی تو!!

7- من که در خود گناهی نمی بینم! چاره چیست؟ قاعده آدم بد این است که اگر آدم خوبی پیدا کرد خود را به او بچسباند و اذیتش کند!

8- قاعده این است که باید با دوست مروت کرد و با دشمن مدارا نمود. پس حیف نیست که بشر از راه خود منحرف شده و طغیان کند؟

9-
من پسر دایی تو هستم و تو هم دختر عمه منی. ( پس باید با هم هماهنگ تر
باشیم) مثل اینکه اگر به خورشید خیره شوی، چشمانت به ناچار باید عکس العمل
مناسب نشان دهد.

10- ,اکنون ما سه فرزند زیبا داریم و پدر و مادر به خاطر فرزندانشان هم که شده باید با هم آشتی کنند و دعوا را فیصله دهند.

11- , هر زنی مثل روح وجان به شوهرش گره خورده است. هیچ برادری نمی تواند همسرش را به برادرش هدیه دهد!

12- ,
این دنیا همانند یک جاده است و ما مسافر آخرتیم. دو همسفر باید در یک
کجاوه همدیگر را تحمل کنند و در طول مسیر با هم سازگار باشند.

13- ,
کسانی که در آخرت، عاقبت خوبی خواهند داشت، در این دنیا نمی شود هیچ غم و
اندوهی را تحمل نکنند. قضیه همانند سیلی است که می آید و می رود، ولی در
مسیرش فراز و نشیب های فراوانی را طی می کند.

14- ,
ضرب المثلی داریم که می گوید: اگر زمین کشاورزی سفت باشد، گاو نر از گاو
نر دیگر آزرده شده و تلاش می کند که طنابش را پاره کرده و با آن گاو
همراهش درگیر شود!

15- ما هم همانند این دو گاو، روزگارمان بد است و خودمان عیبی نداریم. بلکه ما موظفیم که با همسایگان خود سازگاری پیشه کنیم.

16- , ما در این زمانه حتی حق حیات هم نداریم. تنها حقی که در این زندان به ما داده اند این است از روزنه زندان، دنیا را تماشا کنیم!

17-
ولی خدا را خوش نمی آید که همسرم مرا اینگونه شماتت کند و زخم زبان بزند
که چرا من از تو سنم اینقدر کمتر است! او با رفتنش و مرگ زود هنگامش، شیشه
عمر مرا هم به سنگ بست.

 

 

 شعرها و کتاب‌ها

 

حیدر بابایه سلام، شعر ترکی

کلیات محمد حسین شهریار، مجموعه اشعار به زبان فارسی

 

            درباره شهریار

در سال ۱۳۸۶ مجموعه تلویزیونی شهریار مجموعه تلویزیونی شهریار، مجموعه تلویزیونی درباره شهریار، شاعر آذربایجانی زبان ایرانی بود که در ۲۶ قسمت به کارگردانی کمال تبریزی و تهیه کنندگی پروانه پرتو ساخته شد و در شبکه دوم سیما و به سفارش سیما فیلم تولید و پخش شد.

تمامی بخش‌های مجموعهٔ تلویزیونی شهریار که فیلمنامه آن توسط «مهدی سجاده چی» نوشته شده‌است در «سیما فیلم» ساخته شد.

تصویربرداری این پروژه از بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۴ در تبریز و تهران آغاز شد که در پایان شهریور سال ۱۳۸۵ پس از اتمام مراحل تصویربرداری وارد مرحله تدوین و فنی گردید. سعید شاهسواری به عنوان تدوینگر، سریال را در بیست و شش قسمت تدوین کرده‌است.

در این سریال، شهریار را در سه مقطع سنی خواهیم دید که اردشیر رستمی، جوانی و سیروس گرجستانی نیز میانسالی و پیری این شاعر را بازی کرده‌اند. همکارانی که که در سریال «شهریار» در کنار کمال تبریزی بوده‌اند عبارتند از: محمدرضا سکوت (مدیرتصویربرداری)، بهمن حیدری(مدیرصدابرداری)، پروانه پرتو(تهیه کننده)، بهزاد کزازی(طراح صحنه و لباس)، امیر اسکندری(طراح گریم)، پیام دهکردی(بازیگردان) و مهدی سجاده چی که فیلمنامه «شهریار» را نوشته‌است.

خلاصه داستان

این سریال پیرامون زندگی استاد شهریار از دوران کودکی تا درگذشت اوست است.

داستان این سریال از سالها قبل در اواخر دوره حکومت قاجار روایت می‌شود. سید اسماعیل، یکی از وکلای مشهور تبریز که در جنگ و شورش این شهر، چند فرزند خود را از دست داده، پس از به دنیا آمدن فرزندی از همسرش، کوکب خانم تصمیم می‌گیرد برای حفظ فرزند آخر خود، او را به روستای خوشکناب نزد خواهرش بفرستد. مردی که بعدها به شهریار معروف می‌شود تا پایان دوره کودکی در این محل می‌ماند و در این سالها با ابراهیم ادیب آشنا می‌شود مردی که بعدها در زندگی او تاثیر زیادی دارد. گروه سازنده سریال شهریار پس از ۶ ماه پیش تولید که از بهمن سال گذشته آغاز شده بود تصویربرداری این سریال داستانی را از ۲۶ اردیبهشت امسال در منطقه خجیر آغاز کردند.

سانسور

کمال تبریزی اعلام کرد که حدود ۵۰ دقیقه یکی از قسمت‌های آخر این سریال حذف شده است و گفت این مسئله بدون اطلاع او اتفاق افتاده است. او حتی به نوعی تهدید کرد که بخش‌های حذف شده سریال را در دانشگاه‌های ایران به نمایش خواهد گذاشت.[۱]

 

 

 به کارگردانی کمال تبریزی ساخته شد.

 

انتقاد دختر شهریار از سریال «شهریار»

 

بهجت تبریزی گفت: این سریال بدون کوچکترین تحقیق و پژوهش سرهم‌بندی و نگارش شده است‌، لذا به عنوان یک رسالت تاریخی، نه به عنوان وارث پدرم که جای خود دارد، بلکه به عنوان یک واصل با استادی که سال‌ها با او زندگی گذرانده‌ام، اعلام می‌کنم که آنچه به عنوان سریال شهریار از شبکه دو پخش شده، ارتباطی با زندگی شاعر بلند‌آوازه ایرانی، شهریار نداشته است.

مریم بهجت‌ تبریزی، فرزند استاد شهریار در واکنش به سریال «شهریار» گفت: اعلام می‌کنم که آنچه به عنوان سریال شهریار از شبکه دو پخش شده، ارتباطی با زندگی شاعر بلند‌آوازه ایرانی، شهریار نداشته است.

به گزارش فارس، فرزند استاد شهریار در واکنش به سریال «شهریار»، ساخته کمال تبریزی، گفت: سریالی که با نام «شهریار» از شبکه دوم سیما در حال پخش است، متاسفانه دارای صحنه‌ها و سکانس‌هایی غیرواقعی و توهین آمیز به شخصیت استاد شهریار بوده که نه تنها با واقعیت‌های حیات آن بزرگوار همخوانی نداشته و ندارد، بلکه با تحریف و تغییراتی همراه بوده است که نهایتا به مسخ شخصیت حقیقی و اجتماعی و ادبی پدرم -که محبوب‌ترین شاعر ایران در قرن حاضر است- منجر می‌شود.

وی ادامه داد: متاسفانه با تماشای اهانت‌های ناروا به مادرم و تصویری مبهم از یک معلم فرهنگی شریف، متوجه شدم که سریال شهریار بدون کمترین تحقیق و پژوهش سرهم‌بندی و نگارش شده است.

فرزند محمدحسین بهجت‌تبریزی با اشاره به ذکر نام خانواده شهریار در تیتراژ این سریال به فارس گفت: می‌خواهم بگویم شما که خانواده شهریار را در جریان این سریال نگذاشتید و اطلاعات مستندی هم از آنها نگرفته‌اید، چگونه در تیتراژ انتهای سریال از آنها تشکر می‌کنید؟! وقتی این مطلب را بیننده سریال می‌بیند، فکر می‌کند که حتما خانواده شهریار نیز با این سریال همکاری داشته‌ است.

وی افزود: اگر من را از این جریان مطلع می‌کردند، ابتدا درخواست می‌کردم که فیلمنامه را بخوانم.

بهجت تبریزی همچنین گفت: برطبق قانون حمایت از مؤلفان و مصنفان، این سریال بدون مجوز پخش شده است؛ در حالی که به موجب این قانون تا 30 سال تمام حقوق مادی و معنوی به ورثه تعلق می‌گیرد و برای هر گونه استفاده‌ای باید از وراث اجازه گرفته شود ولی سازندگان این سریال از ما هیچ‌گونه اجازه‌ای نگرفتند.
وی ادامه داد: داستان، بیوگرافی و شخصیتی که از پدر من در این سریال نمایش داده می‌شود به طور کلی متفاوت از واقعیت است و کسی که این فیلم را ساخته کوچک‌ترین شناختی از شخصیت ادبی، مذهبی، دینی و عرفانی پدرم نداشته است.
بهجت تبریزی با اشاره به برخی شخصیت‌های این سریال به فارس گفت: حتی شخصیت‌هایی در این سریال وجود دارد مثل ابراهیم ادیب یا گلرخ که اصلا وجود خارجی نداشته‌اند. کلا داستانی که در مورد جوانی، بعد از ازدواج و میانسالی‌ پدرم نشان می‌دهند، مورد دخل و تصرف واقع شده است.
وی افزود: اولا به لحاظ زمانی، تاریخ‌ها را رعایت نکرده‌اند و همه ساختگی بودند. به جرات می‌گویم 80 تا 90 درصد این پروژه ساختگی است و هیچ‌کدام از اینها اتفاق نیفتاده است.
دختر استاد شهریار تصریح کرد: قسمت اخیر سریال «شهریار» کاملا ساختگی بود چرا که مادر من اصلا در بیمارستان فوت نکرده‌اند و اصلا مریض نبوده‌اند بلکه ایشان سکته مغزی کردند و از دنیا رفتند.
وی در ادامه با انتقاد از نمایش چهره‌ای غیر واقعی از مادرش در این سریال افزود: مادرم، فردی باسواد بوده که در سریال بی‌سواد معرفی می‌شود. ایشان نوه عمه پدرم و خویشاوند نزدیک مادرم بود ولی در این سریال، یک فرد بیگانه معرفی می‌شود که پدرم را به طور اتفاقی در بانک می‌بیند.
بهجت‌تبریزی گفت: مادر من عاشق شعرهای پدرم بود چون بیست و چند سال از پدرم کوچکتر بود و به خاطر انگیزه ادبی‌اش با پدرم ازدواج کرد.
وی در ادامه گفت: همانطور که اشاره کردم برخلاف آنچه سریال نشان می‌دهد مادر من اصلا مریض نبودند. یک روز که ما را برای مدرسه آماده می‌کردند، سکته مغزی کردند و دار فانی را وداع گفتند. ایشان اصلا بیمارستان نرفتند که پدرم از ایشان پرستاری کند.
وی ادامه داد: برخلاف آنچه در «شهریار» دیدیم، این واقعیت ندارد که مادرم، پدرم را «محمد جان» صدا می‌کرده بلکه همه او را با نام شهریار صدا می‌زدند و مادرم نیز به نام آقا شهریار صدایش می‌‌کرد.
«
بهجت تبریزی» با بیان این نکته که شهریار در 40 سال آخر زندگی‌اش خانه‌نشین بوده، افزود: پدر من، 40 سال آخر زندگی‌اش را از خانه بیرون نرفت. خودش یک شعری را دارد که وصف احوال این چهل سال است:
از من چه طالعی است که با این شتاب عمر
بازم بپرود لب بام آفتاب عمر
من روی چرخ و پره هنوز و به پیچ و تاب
جایی که آب ریخته از آسیاب عمر
سائیده رشته‌ای است که تابیده به گلو
من تاب می‌خورم به نخی از طناب عمر
چل سال آزگار به زندان روزگار حبس ابد
چگونه نهی در حساب عمر
وی افزود: در آن مدت اگر کسی به ملاقات استاد شهریار می‌آمد، بعضی وقت‌ها می‌پذیرفت و بعضی مواقع به دلیل کثرت جمعیت و این‌که حال عمومی خوبی نداشت، نمی‌توانست کسی را به حضور بپذیرد.
فرزند شهریار تصریح کرد: در کل سریال «شهریار» بر مبنای واقعیت نیست و نه تنها همخوانی با زندگی‌ پدرم ندارد، بلکه نوعی اهانت نسبت به ایشان، مادرم و خانواد‌ه‌ ما است.
بهجت تبریزی گفت: این سریال بدون کوچکترین تحقیق و پژوهش سرهم‌بندی و نگارش شده است‌، لذا به عنوان یک رسالت تاریخی، نه به عنوان وارث پدرم که جای خود دارد، بلکه به عنوان یک واصل با استادی که سال‌ها با او زندگی گذرانده‌ام، اعلام می‌کنم که آنچه به عنوان سریال شهریار از شبکه دو پخش شده، ارتباطی با زندگی شاعر بلند‌آوازه ایرانی، شهریار نداشته است.
وی افزود: به جرات می‌توانم بگویم حتی یک مطلب مهم که در مورد پدرم باید منعکس شود، در این سریال دیده نمی‌شود و اکثریت مطالب مهم زندگی پدرم مثل شبی که از عشق مجازی به عشق حقیقی رسید و مهمترین شب زندگی او محسوب می‌شود، در این فیلم آنچنان که باید به مردم نشان داده نشده است.
فرزند شهربار خاطرنشان کرد: پدرم وقتی از تبریز به تهران آمدند، 14 ـ 13 ساله بودند و در سنین پایین به دارالفنون به مدت 7 سال درس طب خواندند، ایشان بین 20 تا 30 سال به عشق حقیقی رسیدند و متحول شدند، اتفاقی که برای کمتر کسی می‌افتد ولی در سریال «تبریزی» به هیچ یک از این مسائل پرداخته نشده است.
وی در انتها گفت: پدرم فردی بسیار متدین و مذهبی بودند ولی این مسئله نشان داده نشده است. ایشان حافظ قرآن بودند و آنقدر قرآن خوانده بودند که زبان عربی را از این طریق یاد گرفتند.

ماجرای عشق استاد شهریار

 

شهـریار یک عشق اولی آتـشین دارد که خود آن را عشق مجاز نامیده. در این کوره است که شهـریار گـداخـته و تصـویه می شود. غالـب غـزلهـای سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آیـنـد است، یادگـار این دوره است. این عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـیـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسی معـشوقه هـم هـست، با یک قوس صعـودی اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفانی و الهـی تـبدیل می شود. ولی به قـول خودش مـدتی این عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـیـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولی برای او تجـلی کرده و شهـریار هـم با زبان اولی با او صحـبت کرده است. 

استاد سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار در سال 1283شمسی در تبریز متولد شدند ایشان فرزند حاج اقا خشگنابی از وکلای درجه اول تبریز که از دانشمندان و اهل ادب بود می باشند

شهریار تحصیلات خود را با خواندن گلستان و نصاب اغاز کردند و سپس تحصیلات متوسطه را در دارالفنون به پایان رساندند و وارد دانشکده طب شدند ولی پس از پنج سال تحصیل کمی قبل از اخذ درجه دکترا دانشکده را ترک کردند و در شهریور ماه 1367 بدرود حیات گفتند و ایشان را در مقبره الشعرای تبریز به خاک سپردند.

 

شرح عاشقی استاد  

شهریار سیکل دوم متوسطه را به پایان رسانده و به اصرار پدر در رشته طب دارالفنون ثبت نام کرده بود به کمک ابوالقاسم شهیار اتاقی در محل سرچشمه اجاره کرد که به مدرسه نزدیک باشد صاحبخانه امیر لشکر عبدالله خان طهماسبی بود شهریار در این خانه با افراد زیادی اشنا میشد که یکی از ان افراد سرهنگ ارتش بود که البته ایشان اهل ذوق و هنر هم بود و هنگامی که از طبع شعر شهریار مطلع شد به او علاقه پیدا کرد و پس از انکه از رشته تحصیلی شهریار با خبر شد علاقه اش به او دو چندان شد و از او خواست در خانه به دخترش درس بدهد و شهریار پذیرفت

شهریار در اتاق خانه سرهنگ منتظر بود پس از چند لحظه دختری زیبا با قامتی بلند وارد اتاق شد و سلام کرد . شهریار سرش را بلند کرد ناگهان تمام بدنش خشک شد چشمانش از تعجب گرد شد همان دختری بود که در رویاهای خود دیده بود دختر که از رفتار شهریار تعجب کرده بود ارام روی صندلی نشست . دست و پای شهریار می لرزید . قلم در دستش بلند نمی شد سرش را پایین انداخت و با صدای ارامی به دختر درس میداد .

جلسات تکرار میشد و شهریار هنوز اسم دختر را نمیدانست ولی در خیالاتش او را پری مینامید . جلسات روز به روز تکرار میشد و شهریار بیشتر عاشق پری میشد یک روز وقتی وارد حیاط خانه سرهنگ شد پشت پنجره اتاق سایه کسی را دید تا شهریار به ان سو نگاه کرد سایه پنهان شد نمی توانست باور کند یعنی پری بود که به استقبال او امده بود و قبلا وارد اتاق شده بود چند بار دیگر این صحنه تکرار شد و پری هم عاشق شهریار شد

تا اینکه سرهنگ و همسرش از این موضوع با خبر شدند و قرار شد تا اتمام درس شهریار و پری ان دو نامزد بمانند . نامش ثریا بود ولی شهریار همچنان او را پری صدا می کرد...

بعد از مدتی پری با یکی از درباریان ازدواج میکنه و شهریار را دستگیر میکنند و به بازداشتگاه میبرند و با وساطت مادر پری از کشتن شهریار جلوگیری میکنند و اون را ازاد میکنند . بعد از مدتی که از ازادی شهریار می گذرد صمیمی ترین دوست شهریار ابوالقاسم شهیار فوت میکنه و شهریار روزبه روز حالش بدتر میشه

... شب بیست و سوم ماه رمضان بود شهریار شب را در یکی از دهات خراسان میگذراند ناگهان سراسیمه از خواب پرید موذن الله اکبر اذان صبح را میگفت خواب حاج میر اقا پدرش را دیده بود که روی کره ماه در حال حرکت است و در حالی که نور ماه تا سینه او را در بر گرفته بود صدای خنده اش در فضا می پیچید دو روز بعد تلگراف فوت پدرش به دستش رسید بعد از تدفین پدر به خراسان برگشت ولی پس از مدتی بیمار شد . بیماریش روز به روز بیشتر می شد امیدی به زنده ماندن نداشت دوستانش او را با ظاهری اشفته و اندامی نحیف به تهران اوردند و در بیمارستان بستری کردند

یک روز صبح در حالی که مثل روزهای گذشته به درختان داخل حیاط بیمارستان خیره مانده بود ناگهان احساس کرد کسی بالای سرش ایستاده است. سرش را به ارامی برگرداند پری را بالای سر خود دید ، مات و مبهوت به چهره او خیره شد نمی توانست باور کند بعد از این همه سال او را می بیند او را که به خاطرش خیلی از چیزها را از دست داده بود و رنجها کشیده بود میخواست رو برگرداند ولی نمی توانست می خواست نفرینش کند ولی محبتش هنوز بر دل او بود لبخندی زد و لبان بی رنگش از هم گشوده شد

                                          حالا چرا

آمدی   جانم   به   قربانت   ولی   حالا   چرا

                                 بی وفا  حالا  که  من  افتاده  ام  از پا چرا

نوشدارویی  و  بعد  از  مرگ   سهراب   امدی

                                سنگدل  این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر  ما  را  مهلت  امروز  و  فردای  تو  نیست

                               من  که  یک  امروز  مهمان  توام  فردا  چرا

نازنینا    ما    به    ناز    تو    جوانی    داده ایم

                               دیگر  اکنون  با  جوانان  نازکن   با   ما   چرا

وه  که   با   این   عمرهای   کوته   بی   اعتبار

                             این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

                            ای    لب    شیرین    جواب  تلخ سربالا   چرا

ای شب هجران که یکدم درتوچشم من نخفت

                           این  قدر  با  بخت  خواب  الود  من   لالا   چرا

اسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

                          در  شگفتم  من  نمی پاشد  زهم   دنیا   چرا

در  خزان  هجر   گل  ای   بلبل   طبع   حزین

                         خامشی   شرط   وفاداری   بود    غوغا   چرا

شهریارا  بی حبیب  خود  نمی کردی  سفر

                         این   سفر   راه   قیامت   میروی    تنها    چرا

 

هردو گریه می کردند و اشک های شهریار اخرین لکه های کدورت را می شست چهره هایشان گویای زندگی سختشان بود پری بعد از کشته شدن شوهر اول خود با پسر عموی رضاخان ، چراغعلی ، معروف به امیراکرم ازدواج میکند ولی ان ازدواج نیز چندان به طول نمی انجامد و امیراکرم هم از دنیا می رود و پری برای دومین بار در جوانی بیوه می شود

پری چندین بار دیگر به ملاقات شهریار امد و حال شهریار روز به رزو بهتر می شد تا اینکه بهبودی خود را بازیافت و از بیمارستان مرخص شد و در خیابان ژاله( شهدای فعلی) خانه ای اجاره کرد مشغول مرتب کردن اثاثیه خانه جدید بود که صدای در بلند شد شهریار در را باز کرد پری مقابل در بود چهره اش غمگین و افسرده بود وارد خانه شد در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت میخواهم اگر تو قبول داری همسر تو باشم اشک از چشمان شهریار سرازیر شد بعد از این همه سال بعد از این همه سختی چه می توانست به پری بگوید؟

شعر حضرت حافظ را زیر لب زمزمه می کرد

من  از  بیگانگان  هرگز  ننالم

              که با من هرچه کرد ان اشنا کرد

شهریار مدتی مهلت خواست تا در این مورد فکر کند . هرچه با خودش کلنجار رفت حاظر به ازدواج با پری نشد نمیدانست چرا؟ شاید هنوز لکه هایی از کدورت و کینه بر قلب شهریار سنگینی می کرد:

                                      ناله ناکامی

برو  ای  ترک   که   ترک   تو  ستمگر   کردم

                           حیف از ان عمر که در پای تو من سر کردم

عهد  و  پیمان  تو   با   ما   و   وفا   با   دگران

                           ساده  دل من  که قسم های تو  باور کردم

به  خدا  کافر  اگر  بود  به   رحم   امده   بود

                           زان  همه  ناله  که  من پیش  تو کافر کردم

تو  شدی  همسر  اغیار  و  من  از  یار و دیار

                           گشتم  اواره  و  ترک  سر  و  همسر   کردم

زیر    سر   بالش   دیباست   ترا   کی   دانی

                            که  من  از  خار  و  خس  بادیه  بستر  کردم

در  و  دیوار  به  حال  دل   من   زار   گریست

                           هر   کجا   ناله   ناکامی   خود  سر     کردم

در  غمت  داغ  پدر  دیدم  و   چون   در   یتیم

                           اشک    ریزان    هوس   دامن   مادر    کردم

اشک  از  اویزه  گوش  تو   حکایت   می کرد

                           پند  از  این  گوش  پذیرفتم  از  ان  در   کردم

پس از این گوش  فلک  نشنود  افغان کسی

                          که من این  گوش  ز فریاد  و  فغان  کر  کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در

                         دیده  را  حلقه  صفت   دوخته   بر   در    کردم

شهریارا    به   جفا    کرد  چو   خاکم   پامال

                        ان  که  من  خاک  رهش را به سر افسر  کردم

 

و شاید عشق پری از همان ابتدا عشق به یک دختر نبود شاید گذشت ایام از ان عشق نافرجام عشق پایداری ساخته بود شاید عشقی نامتناهی که شهریار از ان خبر نداشت شاید شهریار دنبال چیز دیگری بود . به هر حال معلوم نبود در قلب پاک شهریار چه می گذشت که او را از این ازدواج باز می داشت به هر حال پری با دلی اندوهبار او را ترک کرد .

 

منشأ شعر «علی ای همای رحمت» شهریار پیدا شد

شعری که گفته می‌شود، منشأ شعر «علی ای همای رحمت» شهریار است، پیدا شد.

یک پژوهشگر ادبی در دانشگاه تبریز با بیان این‌که شهریار در این غزل به استقبال شعری از «مفتون همدانی» رفته، آن را «اقتباس ادبی» خواند و گفت: مقایسه این دو سروده نشان می‌دهد که شعر مفتون همدانی «طفلی نارس» بود که قریحه کم‌نظیر شهریار و قدرت ادبی بی‌نظیر او، آن را به «جوانی برومند و بارور» تبدیل کرده است.

محمد طاهری خسروشاهی در گفت‌وگو با خبرنگار ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، عنوان کرد: شعر مورد ادعای جواد محقق (که گفته بود شعر مطرح «علی ‌ای همای رحمت» پیش‌ از شهریار در دیوان شاعر دیگری آمده است)، سروده مفتون همدانی، از شاعران سده چهاردهم هجری و معاصر استاد شهریار، است.

او با ارائه رونوشت صفحه‌هایی از دیوان اشعار مفتون همدانی گفت: برخلاف آن‌چه آقای جواد محقق ادعا کرده است، میان این شعر و سروده مرحوم استاد شهریار، تفاوت‌های بنیادینی وجود دارد و هرگونه شائبه سرقت و انتحال از ساحت شهریار شعر ایران مبراست.

او با بیان این‌که مباحث علمی جای مناقشات رسانه‌یی نیست، خاطرنشان کرد: اگرچه بر اساس قرائن شعری، مرحوم استاد شهریار به استقبال این شعر رفته است، ولی این «اقتباس ادبی» در برابر استقبال بی‌نظیر دل‌های شیعیان و ایرانیان از سروده شهریار، ارزشی برای مطرح شدن ندارد.

طاهری خسروشاهی گفت: برخی ابیات موجود در غزل مفتون همدانی نشان می‌دهد که مرحوم استاد شهریار این شعر را دیده است. البته هرکس اندک آشنایی با عالم شعر داشته باشد، در همان نگاه اول، متوجه لطافت‌های موجود در شعر شهریار و تفاوت‌های بنیادین این دو شعر از حیث سبک‌شناسی و ذوق هنری می‌شود.

این محقق دانشگاه تبریز افزود: تکرار چند عبارت و اشتراک وزن و قافیه در این دو شعر، به هیچ وجه نشانه‌ای از «سرقت» و «انتحال» نیست. جایگاه بی‌نظیر ادبی استاد شهریار از این قبیل اتهام‌ها دور است و باید گفت شعر «همای رحمت» به درستی در تاریخ ادبیات ایران به نام مرحوم استاد شهریار ثبت شده است.

دیوان مفتون همدانی

او در اثبات ادعای خود مبنی بر وجود برخی اشتراک‌های لفظی در هر دو شعر و استقبال مرحوم شهریار از سروده مفتون همدانی، به نقل شواهد ادبی این دو غزل پرداخت و گفت: برخی اصطلاحات و عبارات موجود در سروده مفتون همدانی از باب استقبال ادبی، در شعر مرحوم استاد شهریار تکرار شده است:

مفتون: علی ای همای وحدت تو چه مظهری خدا را / که خدا نمود زینت به تو تخت انّما را

شهریار: علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را / که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

مفتون: علی ای که داد احمد به کفت لوای حمدش / که علم کند یدالله به دو عالم آن لوا را

شهریار: به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب / که علم کند به عالم شهدای کربلا را

مفتون: چه سکندری سکندر ز تو خورد ریخت آبش / چو به خضر واسپردی، سرِ چشمه بقا را

شهریار: به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند / چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مفتون: تو اگر ز کعبه بت‌ها به زمین نمی‌فکندی / به خدا کسی به عالم نشناختی خدا را

شهریار: دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین / به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

طاهری افزود: مقایسه این دو سروده نشان می‌دهد که شعر مفتون همدانی «طفلی نارس» بود که قریحه کم‌نظیر شهریار و قدرت ادبی بی‌نظیر او، آن را به «جوانی برومند و بارور» تبدیل کرده است.

این پژوهشگر با اشاره به شرح حال مفتون گفت: مورخان، مفتون همدانی را انسانی آزاده، عرفان مشرب و پاکدل معرفی کرده‌اند. عشق به ساحت امام علی (ع) از اشعار او متجلی است؛ ولی مطالعه آثارش نشان می‌دهد که سروده‌های او دارای ضعف تألیف بسیار است؛ چنان‌چه مرحوم ابراهیم صفایی، از مورخان ادبی و نزدیکان مفتون، سروده‌های او را «دارای اصطلاحات بسیار نامأنوس» معرفی کرده است؛ بنابراین مقایسه شعر او با اشعار شهریار به عنوان یکی از سرآمدان غزل فارسی، امری نادرست و اشتباه است.

او با اشاره به مصاحبه جمشید علیزاده، یکی از شهریارشناسان ایران، آن را روشنگرانه خواند و گفت گفت: به راستی که غزل «همای رحمت» آیینه‌دار تاریخ تشیّع در ایران است و نباید با طرح مجادلات غیرضروری، آن هم در روز بزرگداشت شهریار، دامن سلطان غزل ایران را به این قبیل مناقشات ناخوش آلوده کرد. مردم مسلمان و شیعه ایران، شهریار را به درستی با «همای رحمت» می‌شناسند و ایجاد تردید در اصالت این انتساب، گناهی نابخشودنی به این اعتقاد دینی است.

این محقق ادبی ادامه داد: از پژوهشگر باسابقه‌ای چون آقای جواد محقق بعید است که تفاوت دو اصطلاح ادبی «استقبال» و «انتحال» را نداند. من چون در سخنرانی وی نبوده‌ام، نمی‌توانم قضات درستی درباره ادعای او داشته باشم؛ اما اگر آن‌چه در خبرگزاری‌ها به نقل از او آمده، درست باشد، سخنرانی او مصداق بارز «اتهام‌افکنی» و «تشویش اذهان عمومی» است.

طاهری با استقبال از پیشنهاد جمشید علیزاده، به ضرورت تشکیل «بنیاد حفظ آثار استاد شهریار» اشاره کرد و گفت: شهریار در زمان حیات خود از سوی شاعران چپ‌گرا و کمونیست مورد هجوم بود. آن‌ها شهریار را تهدید می‌کردند که نباید به عرصه شعرهای دینی و انقلابی وارد شود. اندکی بعد در اواخر حیات شهریار، جریان دیگری نیز به سروده‌های ترکی آذری او دست‌درازی کرد و با تغییر لهجه شعرها از «ترکی تبریزی» به «ترکی باکویی» یک دیوان جعلی به نام «اشعار ترکی استاد شهریار» منتشر کرد. حالا هم این دست از آستین دیگری بیرون آمده و کار را به جایی رسانیده که در اصالت انتساب معروف‌ترین سروده مذهبی شاعر، تشکیک کرده است.

او افزود: حالا که از دودکش دستگاه‌های متولی این کار، بویژه بنیاد موسوم به شهریار که ظاهراً زیر نظر فرهنگستان زبان فارسی اداره می‌شود، دودی بلند نمی‌شود، تشکیل بنیاد حفظ آثار شهریار و اداره آن توسط نهادهای مردمی و غیردولتی، امری ضروری است.

به گزارش ایسنا، در پی صحبت‌های جواد محقق که در مراسم بزرگداشت شهریار گفته بود، شعر مطرح «علی ‌ای همای رحمت» پیش‌ از شهریار در دیوان شاعر دیگری آمده است، مفتون امینی - شاعر و از دوستان محمدحسین شهریار - این موضوع را تأیید کرد و گفت، شعری را در این وزن و مضمون در دیوان شاعر دیگری دیده که احتمالا ذاکر تبریزی یا جویای تبریزی بوده است.

او با بیان این‌که این سرقت ادبی نیست، گفت: این موضوع به این معنی است که شعر «علی ای همای رحمت» کاملا از شهریار نیست. یعنی اگر شعر شاعر قبلی نبود، امروز شعر «علی ای همای رحمت» شهریار هم نبود و از این نظر، شاعر پیش از او نسبت به شهریار فضل تقدم دارد.

در این بین که جواد محقق گفت، به درخواست پژوهشگران تبریزی قول داده تا فعلا در این‌باره صحبت نکند، علی داننده، مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی آذربایجان‌ شرقی، گفت: شبهه‌افکنی در تعلق شعر ولایی «علی ای همای رحمت» به استاد ملک سخن، شهریار، عملی ناجوانمردانه است.

محمدعلی مجاهدی هم با اشاره به موضوع «توارد» در ادبیات گفت: نمی‌توانیم بگوییم شهریار و دیگر شاعرانی که احیانا چند بیت از شعرشان شبیه شعر دیگر شاعران است، سارق ادبی‌اند.

اما هادی بهجت تبریزی، فرزند مرحوم محمدحسین تبریزی (شهریار)، با اشاره به استقبال شهریار از یک غزل حافظ در شعر «علی ای همای رحمت»، در عین حال می‌گوید، شعر شهریار گویا شباهت‌هایی با شعر یک شاعر همدانی دارد و پدرش در زمان حیات از این شباهت مطلع بوده است.

از زمان طرح این موضوع در رسانه‌ها از شاعرانی همچون صهبا و ژولیده نیشابوری نیز به عنوان شاعرانی یاد شد که شعرشان منشأ شعر «علی ای همای رحمت» شهریار بوده است.

شعر مفتون همدانی



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo