X
تبلیغات
رایتل

خاطره یک روز بارونی

یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 12:11
                        

امروز از روزای دیگه خیلی متفاوت تر بود چون به جای صدای گوش خراش زنگ ساعت با نوای دل انگیز و روح بخش اذان صبح که از گلدسته های  مسجد محل پخش می شد بیدار شدم که نوید بخش یه روزپر از امید میداد، با خوندن نماز صبح و گرفتن یه دوش آب گرم آماده رفتن به سرکار میشدم، 


عطر نم بارون میشد ازکانالای کولر حس کرد که فضای خونه رو دل انگیز کرده بود .قطرات بارون با طراوت خاصی میباریدن ، تصمیم گرفتم که صبحونم کنار پنجره بخورم،بعد ازدم کردن چای یه فنجون ریختم و یکی دولقمه خورم چون عادت نداشتم خونه صبحونه بخورم ، بیشتر وقتا قبل از شروع کار توی محل کار باهمکارام صبحونه میخوریم.بعد از پوشیدن لباسای فرمم که کت و شلوره سرمه ای آماده رفتن شدم ، ساعت حول حوش 6:55 بود که با چرخش پیچ رادیوی که همیشه روی موج رادیو جوان انو روشن کردم و راه افتادم .

همین طور که قطره های بارون به شیشه میخورد برف پاک کن روشن کرده بودم ، زمان ساعت  7 نشون میداد که قرار برنامه جوان ایرانی سلام رادیو جوان پخش روزانه آیه ایت الکرسی بود سعی کردم با تلاوت این آیه  با رادیو همراه شم. پس از اتمام ان صدای پرانرژی سعید پورمحمودی مجری توانای رادیو جوان ( بازیگر سریال درشهر) حال وهوای خاصی رو ایجاد کرده بود ولی بیرون از ماشین توی خیابون حال و هوای عابرای پیاده که زیر بارون منتظر اتوبوس و تاکسی بودن یه چیز دیگرو بیان میکرد. تهران این ابرشهر که با بارش اندکی بارون معابر و خیابوناش  و آب میگره که باعث کند شدن حرکت اتومبیلها میشد و عاملی میشد برای تحریک اعصاب رانندگان ، دلم میخواست شیشه ماشینو پایین کشیده و بهشون پیشنهاد کنم که برنامه شاد و مهیج رادیو جوانو گوش کنن تا یه کم به ارامش برسن.

بعد از پشت سرگذاشتن  اون خیابونای شلوغ و پر ترافیک نزدیکای شعبه یه نونوایی سنگکی که تو فصل زمستون برای مصون ماندن از سرما مامن خوبی برای مشتریای  که در انتظار باز شدن بانک هستن،  رفتم 2 تا نون کنجدی وبرشته گرفتم بردم شعبه و باهمکارام مشغول خوردن صبحونه شدیم. من که قبلش یه ته بندی کرده بودم زوتر ازبقیه کنار کشیده و مشغول آماده سازی  سیستمها  شدم تا پذیرای مشتریای به صف کشیده باشیم .همکارامم بعد از صرف صبحونه یکی یکی پشت میزاشون مستقر شده و با اعلام ساعت 8:00 توسط تابلوی نمایش شعبه  درب شعبه گشوده شد.

مشتریا هم با گرفتن شماره از سیستم نوبت دهی  و بانشستن منتظر فراخوانی جهت انجام کاراشون شدن.  من که در شعبه مسولیت خدمات بانکی بر عهدمه منتظر نامه رسان  بانک ( کلر) بودم تا چکهای واگذاری بانکهای دیگر پاس کرده و برایشان اعلام وصولی ارسال کنم ،بالاخره بعد از 10 دقیقه انتظار به سراومد وباگرفتن کیسه های حاوی نامه و چکای  ارسالی مشغول  کارام شدم.  اون روز باتوجه به اینکه اول برج بود خیلی شلوغ بود ،از یه طرف مشتریای مسن اومده بودن تا سود سپرده هاشون بگیرن. منم با تماس با چند تن ازمشتریان خوش حساب که کسر موجودی جهت پاس شدن  چکاشون داشتن مشغول بودم.

ساعت حول وحوش 11 نشون میداد و منم با بستن کیسه کلر منتظر نامه رسون بودم تا اعلام وصول چکهای ارسالی را با خود به دایره پایاپای ببره.تازه بعد از انجام این کار متوجه حضور افرادی از وراث یکی از مشتریان شعبه که چیزی از فوتش نگذشته بود ،با اوردن مدارک گواهی فوت ، انحصار ورثه و نامه ادراه امور مالیاتی خواستار رسیدگی بودن ، منم با دعوتشون به ارامش و کمی صبر و حوصله با دقت به بررسی مدارکشون پرداختم .

پس از بررسی های لازم اقدام به بستن حساب متوفی کرده و باتوجه به نامه انحصار ورثه که نسبت سهم وراث درآن تعیین گردیده بوده به محاسبه و تقسیم نسبت سهم الارث هرکدام پرداختم و باراهنمایی لازم وراث را نسبت به  پرنمودن مدراک سهم الارث جهت گرفتن سهمشون به صندوق هدایت نمودم.

چیزی نگذشته بود که متوجه حضور مشتری شدم  مستاصل ک با مراجعه  به من شروع به دردو دل درباره گرانی مسکن و نداشتن قدرت خرید مسکن در ابر شهر تهران کرد و با اینکه بعد ازگذشت یکسال از افتتاح حساب و سپردن پول نزد بانک قادر به خرید مسکن در تهران نیست  وقصد بستن حساب و گرفتن سپرده خود را خواستاره بعد از گپ گفتی باهم وراهنمایی های ( با توجه به شناختی که از شهر جدید پرند و نوع ساختار این شهر و آینده درخشانی که نسبت به استراتژیکی دراطراف فرودگاه امام خمینی (ره)قرار گرفته) لازم ازتصممیش منصرفش کردم و قرار شد نسبت به انتقال حسابش به شهر پرند اقدام کند همین که لبخند رضایتمندی روی لبانش نقش بسته بود ازم خداحافظی کرد و رفت .

تابلوی دیواری ساعت یک و نیم و نشون میداد ظهر از نیمه گذشته بود، صدای قار و قور دلم توی هم همه مشتریا گم شده بود با همه ضعفی ک داشتم از دیگر همکارام خواستم تا برای صرف ناهار برن ، عادتم بعد از همه ناهار بخورم.بعد ازخوردن ناهار متوجه خلوتی شعبه شدم دیکه مشتریا هم رفته بودن،تک توک بودن .

تازه داشتم یه نفس راحت میکشدم که که  باقراردادن چند پرونده تسهیلاتی توسط معاونمون روی میزم متوجه این شدم که فردا روز دفترخونه داریم و باید چکای تسهیلاتی مشتریای رو که بعد ازتشکیل پرونده وسیر تشریفات اداری جهت  گرفتن وام رو انجام دادن آمادس رو بنویسم و فردا اول وقت با اومدن نماینده دفترخانه تحویل بدم .کم کم با تاریک شدن هوا گذشتن ساعت از حدود چهار شروع به جمع جور کردن کارا کردیم و نسبت به پایان دادن سیستمها اقدام نمودیم .

ساعت نزدیکای پنج بودکه از شعبه زدیم بیرون و بارون همچنان داشت میبارید و تصور معابر اب گرفته و ترافیک سنگین برگشت به سمت خونه ذهنمو مشغول کرد با تنی خسته بعد از یه روز پر مشغله راهی  خونه شدم.

باوجود دخترم و همسر مهربونم اشتیاق رفتن هرچه زودتربه منزل رو درمن ترغیب میکرد.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo