X
تبلیغات
رایتل

طوفان در همایش

سه‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 00:13

نویسنده:سمانه خوشمرام


چند ماهی بود که در محل کارم برای برگزاری کنفرانس بین المللی آلومینیوم 2012 مشغول کار بودیم آقایون مرکز که برنامه کاریشون از 7 صبح بود تا پاسی از شب،خانم ها هم 8 صبح تا 6 بعدالظهر.کارهای خیلی زیاد و خسته کننده بود اما لذت بخش، در کنار هم بودن به بچه ها آرامش و انرژی میداد. هر روزنیروهای جوان (دختر و پسر) می آمدند تا در قسمتی از این دبیرخانه شروع به کار کنند. بچه های 

شاد و سرحالی بودند.از همکاریم با این گروه ها راضی بودم با اینکه گرفتاری های خودم (دانشگاه و خانه داری) کم نبود اما از ساعت کاری زیاد دلخور نبودم هر روز کاری به کارها اضافه میشد، بعضی کارهای انجام شده باطل اعلام میشد و دوباره روز از نو روزی از نو... روزی صدها پوستر و نامه برای شرک تها و هزاران ایمیل برای کشورهای مختلف ارسال میشد.
این کنفرانس در تاریخ 26 و 27 اردیبهشت سال 1391 در هتل امیرکبیر اراک برگزاریش بود. برنامه های این همایش طوری طراحی شده بود که نمایشگاه و کنفرانس هم زمان با هم برگزار میشد.
من در قسمت نمایشگاه فعالیت داشتم. مرکز ما در نمایشگاه های زیادی شرکت کرده بود اما چون مجری این نمایشگاه مرکز بود از اهمیت خاصی برخوردار بود.
بچه ها نزدیک به برگزاری این کنفرانس از یک هفته جلوتر در اراک (هتل امیرکبیر) مستقر شده بودند منهم با تیم آخر یعنی روز قبل از برگزاری کنفرانس به اراک حرکت کردم. هنگام ورود به اراک خیلی سریع جلسه های گروهی شروع شد و کار بین بچه ها تقسیم شد.
با گروه نمایشگاه به دیدن سالن ها رفتیم وای خدای من همه خستگی از تنمان بیرون آمده بود احساس خوبی داشتیم میتوانستم رضایت را در چشمان همه ببینم، واقعا هم باید اینطور باشد خیلی تلاش کرده بودیم از گروه سنی 19 الی 35 سال شب و روز، زن و مرد کار کرده بودیم. مدیر گروه از بچ هها خواست که به اتا قهایشان بروند و فردا صبح زود ساعت 7 در سالن انتظار آماده باشند.
ساعت 3 صبح بود که همه اتاق به خواب فرو رفته بودند، ناگهان صدای به گوشم رسید بچه ها زود باشید پاشید فکر 4 صبح چرا اینقدر زود بچ هها سقف نمایشگاه رو باد برده !!! / کردم خواب موندیم زود بیدار شدم خدایا ساعت که 5 یعنی چی؟؟ چی میگی؟؟ چرا؟؟ چی؟؟ پرسیدن سوالهای مختلف از مامور خبر...
وقتی به نمایشگاه رسیدیم قسمتی از سقف نمایشگاه بر اثر باد و طوفان شدید بلند شده بود بعضی از غرف هها حسابی بهم ریخته و باران شدید در حال بارش بود، چه صحنه ای ... مواظب غرف هها و وسایل باشید، حواستون به اون غرفه باشه، اونه بگیر داره میفته، طناب سقف رها شده مواظب باش بهت نخور، از کجا باید میدونستم که هوا قراره اینجوری بشه... صداهای که از سالن ها شنیده میشد؛ باران کم شد اما باد همچنان می وزید ساعت نزدیک 7 صبح بود همه خسته و ناراحت و خاکی وقت نبود یه دوش بگیریم سریع به عوض کردن لبا سها و منتظر مهمانها و کسانی که دراین کنفرانس ثبت نام کرده بودند و بازدیدکنندگان شدیم گروه نمایشگاه مرتب در حال تماس با نصابان چادرها و برپایی سالن ها بودند برای آنکه خود را به محل برسانند و قسمتی از سقف را درست نمایند. باد همچنان می وزید. خلاصه برپایی نمایشگاه و کنفرانس، همه چهره ها خسته بود اما باید خود را خوب نشان می دادند و با خوشرویی با شرکت کنندگان رفتار میکردند بعضی از غرفه داران ناراضی بودند و شکایت میکردند. آنروز روز سختی بود همه خدا خدا میکردند که زود باران و باد تمام شود و نمایشگاه و کنفرانس تعطیل.حالا دیگه همه با هم خوب حرف نم یزدنند بچه ها مرتب با هم بحث میکردند آنقدر فشار روحی بالا بود که دیگه کسی حاضر نبود کاری برای دیگری انجام دهد. چقدر خسته شده بودیم، ساعت 6 بعدازظهر بعد از پایان روز اول کنفرانس
به اتاق ها برگشتیم . بعد از یه استراحت کوتاه همگی به سالن غذا خوری برای صرف شام رفتیم. اکثراً آمده بودند بعضی هم خواب رو ترجیح دادند. در بین این همه خستگی و ناراحتی یکی از بچه ها بلند شد و گفت: در مسیر زندگیمون مشکلاتی زیادی رو داریم و خواهیم داشت اما امروز شما عزیزان ثابت کردید که میشه و میتوان هر مشکلی رو با آرامش حل کرد همگی خسته نباشید خیلی خیلی از شما سپاسگزاری میکنم سنگ تمام گذاشتید ، شنیدم بعضی از شماها از هم دلخور شدید این جواب زحمت های 7 و 8 ماه شما نیست و ... در همان لحظه که ایشان سخنرانی می کردند، لبخند به تک تک لب ها می نشست گویا همه موافق بودند؛ بعد از آن به  فضای سبز هتل رفتیم و گروهی با هم از حوادث آن روز صحبت کردیم قرار شد که فردا با برنامه ریزی دیگری کار را شروع کنیم حالا دیگر نه از باد خبری بود و نه باران.
منتظر فردا برای روز دوم (آخرین روز) کنفرانس شدیم. جالب بود که فردا آن روز هیچ اتفاقی نیفتاد. باد نم یوزید، کسی شکایت نمی کرد، بعد از اختتامیه و پایان کار نمایشگاه و کنفرانس همگی با هم به محوطه سبز هتل رفتیم صدای گیتار آرمش خاصی را به جمع آورده بود، شام را همانجا خوردیم کلی عکس گرفتیم و... با اینکه سه روز بود در اراک بودم ولی اصلا از محوطه هتل بیرون نرفتم. سفرم سه روز بود ولی با کوله باری از تجربه و خاطره از دوستان خوب.
وقتی به صحبتهای دوستم که اون شب تو جمع خسته بچ هها با انرژی میزد فکر میکنم با خودم میگم وجود این آدم ها تو زندگیمون لازمه، خودش حسابی خسته بود ولی به جای غرغر کردن و نالیدن و مقصر دونستن کسی، زحمت و تلاش های که کشیده شده بود رو ترازو گذاشت و بعد گفت قضاوت کنید. چه خوبه که تو این لحظه ها یه نفر اینطوری فکر کنه آرامش رو به جمع بیاره و با حرف های دوستانه غم و ناراحتی را از بین ببره. اون شب به خودم قول دادم وقتی مشکلی در پیش دارم کمی فکر کنم همه جوانب در نظر بگیرم چراها که برام بوجود آمده رو با منطق جواب بدم، بعد اگه نشد دلخور بشم و گله کنم امیدوارم که بتونم.اینهم قسمتی از شعر دوست خوبم که برای این کنفرانس سروده بود:
یک همایش بود و رفت و بسته شد
دفتر تاریخ را پیوسته شد
یاد این ایام و دوران یاد باد خاطراتش
هرچه ماند، شاد باد
آرزومندم برای جملگی
شاد باشد قلبتان در زندگی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo