X
تبلیغات
رایتل

یک خاطره از مأموریت اداری

پنج‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1391 ساعت 22:59

نویسنده:حمیرا چناری

آن روز یک ساعت زودتر از روزهای دیگر از خواب بیدار شدم. چون می بایست خودم را برای یک مسافرت سه روزه آماده می کردم، سفری که بیشتر جنبه ی کاری داشت.اداره ما هر چند وقت یکبار کلاسهایی برای کارمندان ترتیب می دهد و

مکان آنرا خارج از شهر تهران انتخاب می کند تا کارمندان کمی از شلوغی کلان شهر تهران دور بمانند . من هم در این کلاسها شرکت کردم اما هیچکدام از دوستانم نتوانستند در آن تاریخ ثبت نام کنند به همین خاطر من باید تنها به این سفر می رفتم این اولین باری بود که به تنهایی و بدون خانواده ام به سفر می رفتم کمی هیجان داشتم. همان صبح می بایست فکری برای خورد و خوراک بچه هایم می کردم، از این رو کمی برنج وکمی هم خورش که از قبل آماده کرده بودم برای روزهایی که نبودم در یخچال گذاشتم. بعد از اینکه صورتم را شستم وسایل مورد نیازم در این سفر رادر یک ساک جمع کردم. ساعت6:30 صبح به اتفاق همسرم به سمت محل کارم حرکت کردیم ساعت شروع کار من هفت صبح است باید بگم که کار من به صورت نوبتکاری است یعنی یک هفته صبحکارم و یک هفته عصر کار اون روز صبحکار بودم .وقتی رسیدم شبکار ها داشتند آماده رفتن می شدند شیفت را تحویل گرفتم و با دوستانم مختصر صبحانه ای خوردیم دیگه کم کم کارمندان می آمدند و کار ما هم شروع می شداما فکر این سفر از سرم بیرون نمی رفت.

تو این سفر می بایست با افرادی همسفر می شدم که در قسمتهای دیگر مشغول به کار بودند هیچکدام از دوستانم مرا همراهی نمی کردند. همین موضوع کمی مرا نگران کرده بود، چون نه آنها را می شناختم و نه خصوصیات اخلاقی آنـــــــها را می دانستم.

ساعت به تندی می گذشت و آن روز هم داشت به پایان وقــــت اداری نزدیک می شد. ما می بایست ساعت 15 با اتوبوسهایی که برای این سفر در نظر گرفته شده بود به سمت محمودآباد در استان مازندران می رفتیم. در این سفر که جنبه ی کاری و آموزشی داشت افرادی شرکت می کردند که قبلا ً در کلاسهای مربوطه ثبت نام کرده بودندو زمان حرکت نیز طبق معمول سه شنبه ی هر هفته بود. یادم آمد که آذر ماه بود و هوا کمی سرد شده بود، می بایست مواظب این بودم که دچار بیماری و سرماخوردگی نشوم.

بالاخره ساعت 15 شد و به اتفاق دیگران سوار اتوبوس شدیم و به طرف محمودآباد راهی شدیم. هوای داخل اتوبوس مناسب بود، ولی حیف که من هیچ دوستی نداشتم. در طول راه هوا بارانی بود و من هم عاشق هوای ابری و بارانی هستم، پس تا آنجایی که می شد از این هوا و این لحظات لذت بردم. روشنایی روز جای خودش رو به شب داده بود که ما به مجموعه ی فرهنگی و ورزشی محمودآباد رسیدیم. در قسمت پذیرش به کلیه نفرات ویلاهای اختصاصی داده شد. ابتدا به افرادی که تعدادشان 2 نفر بود و دست آخرنوبت به من و دو نفر از خانمها که مثل من همراهی نداشتند رسید.به همین علت مجبور شدند یک ویلای دو اتاقه با سه تخت به ما بدهند. محوطه ی بیرونی بسیار زیبا بود،آنجا پربود از درختهای سرسبز و گلهای رنگارنگ فلفل.

هیچ کدام از ما سه نفر همدیگر را نمی شناختیم. ارتباط اولیه کمی سخت بود چاره ای نبود مجبور بودیم با هم آشنا شویم. پس از آشنایی اولیه با یکی از خانمها که اسمشون مینابود بیشتر احساس نزدیکی و دوستی کردم، چون او هم مانند من 2 فرزند داشت و از نظر اخلاقی بیشتر به اخلاق و روحیات من نزدیک بود. خلاصه اینکه من و ایشان به یک اتاق2 تخته رفتیم و آن خانم هم به اتاق بغلی رفت. این اولین تجربه ی من بود که با یک شخص غریبه هم اتاق شوم که به نظرم این آشنایی و تجربه ی بودن من با ایشان بهترین تجربه ی من بود چون در حال حاضر مینا خانم یکی از بهترین دوستان من هستند.

پس از جابجایی وسایل آماده شدیم برای رفتن به رستوران مسیر رستران خیلی قشنگ بود خیابان بندی های مرتب و منظم درختان نارنج و عطر دل انگیز گلهای محبوبه شب همه شبی خاطره انگیز را برای ما رقم زدند. بالاخره به رستوران رسیدیم ، پیش غذا آش انار بود و غذای اصلی آن شب میرزا قاسمی با سالاد فصل بود، بعد ازصرف شام به بیرون از رستوران رفتیم و شروع به قدم زدن اطراف ویلایی که در آنجا اقامت داشتیم کردیم.

کمی خسته بودیم و دیگه اینکه از فردا صبح کلاسهای آموزشی شروع میشد پس سریع به ویلای مربوطه مراجعه کردیم و زود خوابیدیم تا صبح خواب نمانیم. صبح روز بعد ساعت 6 بیدار شدیمو بعد از کارهای اولیه لباسهایمان را عوض کردیم و رفتیم برای صبحانه و پس از صرف صبحانه به کلاسها رفتیم که با بقیه ی کلاسهایی که دیده بودم تفاوت بسیاری داشت. یک سالن کنفرانس بزرگ بود با دو مانیتور بزرگ و صندلیها و میزهای مربوطه بصورت دایره چیده شده بودند و هر کس یک میکروفن در اختیار داشت تا در صورت لزوم از آن استفاده کند. داخل سالن بیشتر از چوب کار شده بود و رنگ قهوه ایی که در آن .به کاربرده شده بود فضای صمیمی و گرمی را ایجاد کرده بود. عنوان دوره ی آموزشی ما شیوه های کار گروهی بود که من واقعا ً از مطالب مطرح شده خیلی استفاده بردم. استاد با طرح سؤالات متعدد و تشکیل چند گروه در کلاس و پرسش و پاسخ فضای گرمی را ایجاد کرده بود و این امر باعث شده بود همه به نحوی در کار گروهی شرکت داشته باشند و در کسب پاسخهای صحیح تلاش و جدیت به خرج دهند و به همین ترتیب کلاسها در سه روز اداره می شد که در آخر جهت یادگاری به همه ی ما یک کیف با لوازم تحریر دادند.

بعد از ظهر روز آخر ما دیگر بیکار بودیم که با دوستم مینا به سمت مرکز تفریحی کمپ رفتیم و در آنجا سوار قایق شدیم. آن روز دریا کمی طوفانی بود و من به اتفاق دوستم کنار دریا عکسهای جالبی گرفتیم و به این شکل دوستی ما کم کم داشت محکم تر مشد و من از این امر بسیار خوشحال بودم، چون هم چیزی یاد گرفته بودم و هم دوست خوبی پیدا کرده بودم که این را به فال نیک گرفتم. شب آخر پس از صرف شام زود خوابیدیم چون صبح زود باید به طرف تهران حرکت می کردیم. فردا صبح وقتی سوار ماشینها شدیم من دیگر تنها نبودم و در کنار دوست خوبم نشسته بودم که تا تهران با هم راجع به مسائل بسیاری صحبت کردیم. ظهر همان روز به تهران رسیدیم و اتوبوسها تا جلوی درب ورودی محل کار ما را رساندند و من آنجا از بقیه ی هم دوره ای هایم همچنین دوست خوبم مینا جدا شدم و هرکسی به طرف منزل خود عزیمت نمود.

خاطره ی این سفر هیچ گاه از یادم نمی رود، چون فهمیدم انسان از هیچ چیزی نباید بترسد هر مشکلی هر چند بزرگ حتما یک راه حل دارد. یاد گرفتم که آدمهای خوب همه جای دنیا هستند که البته من با کمی شانس توانستم با یکی از این خوبان آشنا شوم. مینا الان یکی از دوستان نزدیک من است کسی که شاید اگر به این سفر نمی رفتم هرگز حتی ملاقاتش هم نمی کردم .در هر سفر رازهایی نهفته است که با رفتن می توان به آن رازها پی برد .راز سفر تنهایی من هم پیدا کردن یک دوست خوب بود.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo