X
تبلیغات
رایتل

خدمت سربازی از من مرد ساخت !

سه‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:54

نویسنده:حمید حق جو

فصل اول : آباده شیراز

از زمانیکه 17 ساله شدم کابوس 18 ساله شدن و سربازی رفتن مدام آزارم می داد . اما فرار از این موضوع دردی را از من دوا نمی کرد نه تک فرزند خانواده بودم تا بتوام از خدمت معاف شوم و نه پدرم می توانست هزینه رفتنم به دانشگاه آزاد را تامین کند ؛

در عین حال من هم هیچ امیدی به قبول شدن در دانشگاه سراسری نداشتم . با تمام این حرف ها من 18 ساله شدم و پاییز سال 1381 کوله بارم را برای رفتن به سربازی بستم . آن شب را هیچ وقت از یاد نمی برم مادرم مدام زیر چشمی نگاهم می کرد و بغضش را فرو می برد تا مبادا من برای رفتن مردد شوم . شب را با هر سختی بود به صبح رساندم و با دعای خیر پدر و مادرم راهی میدان سپاه شدم. آن روز پس از اینکه همگی پسرهای گروه جمع شدند سوار یک اتوبوس شدیم تا با رفتن به پادگان مورد نظر در آباده شیراز سه ماه آموزشی مان را آغاز کنیم.آن روزها بسیار نگران بودم و تنها موضوعی که کمی من را دلگرم می کرد آشنایی با پسری به نام «فرزام » بود که با شوخی و خنده هایش دلگرمم می کرد. بالاخره پس از یک ساعت معطلی اتوبوس استارت حرکت را زد و ما راهی شدیم . ساعتی در سکوت گذشت تا اینکه پسری «نی» خود را از کیفش در آورد و شروع به نواختن کرد، آنقدر با سوز نواخت که اشک همه مان را در آورد.در حال و هوای گوش دادن به نوای «نی» بودم که خوابم برد و ساعتی بعد ناگهان با صدای «فرزام» که می گفت : «حمید حق جو» بیدار شو، بیدارشو پسر رسیدیم پادگان از خواب پریدم. او با خنده دستش را روی شانه ام زد و ادامه داد : از امروز بخور بخواب و ناز و نوازش های مامان دیگه تموم شد خودت رو آماده کن . با شنیدن این حرف ها آب دهانم را قورت دادم و خودم را یک کمی روی صندلی جمع و جور کردم ؛ سپس با برداشتن وسایلم به سمت در خروجی اتوبوس حرکت کردم . زمانی که به جلوی در رسیدم باد سرد تمام بدنم را به لرزه در آورد. سرمای زمستان از یک سو و هراسی که از آغاز دوره خدمتم داشتم تنم را به لرزه در آورده بود . شاید این سردترین هوایی بود که به عمرم تجربه می کردم . سپس در حالی که رنگ و رویم پریده بود با طی کردن مسیر کوتاه وارد پادگان ولیعصر آباده شیراز شدم ؛ آنجا هم پس از کمی معطلی مسولان محل خواب و کمد لباس هایمان را نشان دادند و بالاخره ما برای خوردن اولین شام خدمت راهی سلف غذاخوری شدیم . در آن لحظه وقتی یک ظرف برنج و خورشت قرمه سبزی را جلوی رویم دیدم ، بغض گلویم را فشرد و یاد غذاهای مادرم افتادم.مادرم وقتی قرمه سبزی بار می گذاشت بویش چند خانه آن ورتر هم می پیچید اما حالا باید 2 سال غذاهایی را می خوردم که هیچ تشابهی با آن غذاها نداشت !

اما گشنگی این حرف ها را نمیشناسد وقتی صدای قار و قور شکمم بلند شد سریع قاشق و چنگال را برداشتم و شروع به خوردن غذا کردم .قراربود از فردای آن روز تمرینات سختی را تا پایان دوران آموزشی داشته باشیم و باید خودم را برای این سختی ها آماده می کردم .آن شب با «فرزام» راجع به اتفاقاتی که ممکن بود فردا برایمان پیش بیاید کمی با هم صحبت کردیم . من در تخت بالا می خوابیدم و فرزام در تخت پایین . شاید کمی خنده دار باشد اما روز اول مدام هراس داشتم تا مبادا نیمه های شب از بالای تخت به زمین بیافتم اما خدا رو شکر تا آخر خدمت این اتفاق نیفتاد .

از روز اول حضور در پادگان ساعت 4-5 صبح برای نماز از خواب بلند می شدیم و ساعت 7 شب شام می خوردیم؛ ساعت9 شب هم خاموشی بود و می خوابیدیم . در زندگی ام هیچ گاه نمی توانستم تصور کنم که انقدر بر روی اصول و مقررات باید پیش بروم .به نوعی در آن دوران دریافتم که خدمت به نوعی فقط نظم و قانون است چیزی که اغلب پسرها از آن فراری هستند.

آن روزها گاهی به خاطر تمرینات و کلاس های آموزشی که داشتیم آنقدر خسته می شدم که سرم را روی بالشت نگذاشته، خوابم می برد .البته زود به خواب رفتن آرزویی بود که در دوران قبل از سربازی در سر داشتم و با خودم می گفتم مگر می شود آدم سریع در رختخواب بخوابد! همیشه از خودم می پرسیدم چطور پدرم انقدر زود می خوابد و صدای خر و پفش فضای خانه را پر می کند؟ و حالا جوابش را بهتر از هر کس دیگری حس می کردم . خستگی تنها کلید این معما بود و من به آن توجهی نداشتم .

در آن روزها مدام خاطرات سر به سر گذاشتن با خواهرم ، درد و دل کردن با برادرم ، سر گذاشتن بر روی شانه پدرم برایم زنده می شدند وبیشتر دلتنگشان می شدم. اما با این وجود باید صبر می کردم تا این دوران هم تمام شود .بالاخره آخرین تمرین آموزشی که همان روز اردو بود فرا رسید . ما برای انجام عملیات آموزشی به یک منطقه جنگی فرضی حرکت کردیم و بعد از طی کردن حدود 10 کیلومتر به منطقه مورد نظر رسیدیم اما دقایقی بعد به خاطر هوای بارانی دوباره با پای پیاده به پادگان برگشتیم . از شانس بد ما بعد از خوردن ناهار آفتاب در آمد و مسولان پادگان گفتند که باید دوباره به همان نقطه مورد نظر برویم و عملیات را انجام دهیم. سپس دوباره همان مسیر را طی کردیم تا به محل عملیات رسیدیم . در آنجا مسولان برایمان یک جنگ ساختگی ایجاد کردند و ما باید در میان شلیک گلوله و انفجار توان عملیاتی خودمان را نشان می دادیم . آن شب در حالی که گشنگی امانمان را بریده بود برای خوردن شام گوشه ای از سوله ها نشستیم و در کمال ناباوری به ما نصف سیب زمینی و یک کف دست نان دادند غذایی که حتی ته دلمان را هم نگرفت ! سپس برای خواب به سنگرهای کوچکی که درست کرده بودند رفتیم و20 نفر سرباز در یک سوله 12 متری خوابیدیم . تازه چشممان گرم شده بود که ناگهان مسئولان با روشن کردن فانوس ها گفتند که باید برای نگهبانی به بیرون از سنگر برویم . همه پسرها غرغر کنان از سوله خارج شدند و هر کس سر پست خود رفت؛ بالاخره بعد از یک ساعت نگهبانی در تاریکی مطلق دوباره برای خواب به سوله بازگشتیم. خستگی امان همه مان را بریده بود دوباره چشم روی هم گذاشتیم تا بخوابیم اما این بار «خشم شب» زدند و صدای شلیک تیر و انفجار فضا را پر کرد.این بار همه باید برای حضور در این عملیات شبانه بیدار شدیم تا به سمت سنگر ها حرکت کنیم اما یک عده راه را به اشتباه به سمت کوه ها حرکت کردند و این بهانه ای برای تنبیه ما شد.در آن ساعت از شب اعضای گروه دیگر یارای ایستادن رو پایشان را هم نداشتند ؛ وقتی مسئولان حال ما را دیدند به ما رحم کردند و گفتند بروید و بخوابید .

تازه داشت خوابمان می برد که باز هم بیدارمان کردند تا نماز صبح بخوانیم ، خلاصه آن شب سخت هم داشت رو به پایان می گذاشت. فردای آن روز هم برای چندمین بار یک سری عملیات سخت را سپری کردیم و از یک مسیر دیگر که حدود 20 کیلومتر بیشتر از راه رفتمان بود به پادگان باز گشتیم .

زمانی که به پادگان رسیدیدم ناهار خوردیم اما آن غذا من یکی را که سیر نکرد و مجبور شدم برای رفع گرسنگی ام دو همبرگر بزرگ دیگر نیز بخورم. بعد از غلبه بر گشنگی ام به سمت تختم رفتم و با همان لباس ها تا فردای آن روز خوابیدم . آن قدر خسته بودم که حتی نفهمیدم چطور این زمان سپری شد؛ اما وقتی بیدار شدم انگار دوباره متولد شده بودم و روح تازه ای در من دمیده شده بود .

سرانجام سه ماه دوران خدمت من در آباده به پایان رسید و من در حالی راهی خانه مان شدم که حدود 10 کیلو لاغر شده بودم.

فصل دوم : ارومیه

28 اسفند بود که دوباره به تهران بازگشتم و قرار شد روز پنجم عید دوباره برای ادامه خدمتم راهی ارومیه شوم . رفتن به یک شهر جدید آن هم در اواسط عید نوروز برایم خیلی سخت بود اما چاره ای جز تحمل نداشتم . سرانجام راهی پادگانی در ارومیه شدم و دوره دوم خدمتم را در آنجا آغاز کردم . چند روز بعد زمانیکه مسئولان آنجا فهمیدند که من سر رشته ای در کارهای کامپیوتری دارم خواستند تا من را در بخش انفورماتیک مشغول به کار شوم اما این موضوع به خاطر مدت کمی «حدود دوماه» که قرار بود آنجا بمانم لغو شد به همین دلیل هر چند شب یکبار پست می دادم.البته آن روزها با پسری به نام «اسماعیل» در پادگان ارومیه آشنا شده بودم ؛ او همراه خوبی برایم بود و تحمل غربت و تنهایی را برایم آسان تر می کرد . یادم هست یک روز برای گردش به همراه او و دوستانش به شهر «بند»رفتیم و یک ساندویچ سیب زمینی محلی خوردیم.افراد محلی آنجا سیب زمینی را در داخل دیگ می پختند و همراه با سبزی های معطر و ترشی آن را طعم دار می کردند .حالا هم بعد از گذشت چند سال هنوز هم طعم آن غذای محلی ارومیه زیر زبانم است .

اما موضوعی که شاید کمی من را در آن روزهای اول ورودم به ارومیه آزار می داد رفتارهای پسری به اسم «محمد»معروف به «کشویی» بود. او به خاطر سابقه خدمتش به همه زور می گفت و دوست داشت همه از او اطاعت کنند اما من اهل این حرف ها نبودم و یک روز چوب این کارم را بد جوری خوردم .

کمی صبر کنید تا برایتان از ماجرای کتک خوردنم بگویم هرچند که ممکن است کمی تلخ باشد ! یکی از روزهایی که تازه وارد پادگان شده بودم خسته و کوفته در حال تماشای تلویزیون بودم که محمد و دوستانش آمدند و خواستند کانال را عوض کنند و من در مقابلش ایستادم و گفتم نه....

او هم با خنده ای تلخ به من گفت : مگه آش خورها هم تلویزیون تماشا می کنند ؛ خودت رو جمع کن و برو آشپزخانه!

وقتی این حرف را از او شنیدم ناگهان خونم به جوش آمد و بغض چند ماهه ام ترکید؛ با پایم لگد محکمی به شکمش زدم ولی در همان لحظه بود که او و 5 نفر از دوستانش با مشت و لگد به جان من افتادند؛ من هم دستم را جلوی صورتم گرفتم و فرار را بر قرار ترجیح دادم و به اتاقک نگهبانی پناه بردم . در آنجا یکی از پسرها که آذری بود از من حمایت کرد و گفت که نمی گذارد آن ها من را اذیت کنند . بالاخره آن روز توانستم جان سالمی به در ببرم .

از آنجایی که صورتم در این دعوا کمی زخمی شده بود فردای آن روز کار من و «محمد» به بخش قضایی پادگان کشید . مسئول رسیدگی به دعوای ما از من پرسید که آیا از خطای محمد می گذرم و من با قاطعیت گفتم به هیچ عنوان. برای پیگیری این موضوع تا آخرش هم ایستاده ام . می دانستم برای این دعوا برای «محمد» که روزهای پایانی خدمتش است اضافه خدمت می زنند و این موضوع کمی دل من را خنک می کرد.

وقتی از در بخش قضایی خارج شدم محمد سراغم آمد و گفت باور کن نمی خواستم این اتفاق بیفته اما قبول کن که پسر خودت هم پرو بازی در آوردی. بعد باهم کمی راجع به اتفاقی که افتاد صحبت کردیم و برای خوردن ساندویچ به بوفه رفتیم . از آن روز به بعد بود که رابطه من و محمد خیلی خوب شد و او هوای من را داشت . او مسئول دفتر بود تا آنجایی که می توانست برایم مرخصی رد می کرد ؛ در عین حال پست نگهبانی برایم نمی نوشت مگر یکی دو روز در هفته .

فصل سوم : تهران

سه ماه دوران خدمت من در ارومیه با دو بار مرخصی که به تهران آمده بودم به پایان رسید . دو روز مرخصی داشتم و سپس دوباره برای ادامه خدمت به پادگان ولیعصر رفتم . در آنجا مسئولیت بخش «نقشه هوایی» را به من دادند . کار سختی نبود نقشه ها را هر روز مرتب می کردم و مسئولان هر چند وقت یکبار برای سرکشی به آنجا می آمدند. گاهی هم از من نقشه می خواستند که در اسرع وقت آماده می کردم . معمولا روزها را در پادگان مشغول به کار بودم و ظهر حدود ساعت دو یا 3 بعد الظهر به خانه باز می گشتم . البته در طول هفته یک روز را در پادگان می ماندم و پاس بخش بودم . کارهایم در آن مدت چندان سخت نبود و از وضعیت کاریم ناراضی نبودم البته ناگفته نماند که مدام روزشماری می کردم تا خدمتم تمام شود. به جرات می توانم بگویم روزهایی سختی که در آباده شیراز و ارومیه داشتم هیچ وقت در تهران برایم تکرار نشد و من به یک آرامش نسبی در دوران خدمتم رسیده بودم .

روزها در پی هم می گذشتند و من به پایان خدمتم نزدیک تر می شدم . دو هفته مانده بود که سربازی ام تمام شود که فهمیدم آن دو هفته را به خاطر خدمتم در ارومیه بخشیده اند. وای چه روز خوبی بود بالاخره تمام شد . کابوشی که من از سربازی برای خودم ساخته بود با پشتکار و کمی صبر به پایان رسید . با نامه نگاری هایی که باید صورت می گرفت از پادگان مرخص شدم و راهی خانه مان شدم. حدود یک ماه بعد نیز کارت پایان خدمتم را از پادگان گرفتم. آن روز از سر ذوق برای تمام اهالی خانه شیرینی گرفتم روزی که هیچ وقت فراموش نمی کنم .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo