X
تبلیغات
رایتل

چراغ قرمز

سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:06
نویسنده: حسن جوزی

مقدمه :

داستان و نوشته زیر کاملا واقعیه که بعنوان یک خاطره با برداشت های شخصی بیان میشه و نظر و انتقاد هرشخصی قابل احترام.

متن خاطره :

اوایل بهمن ماه سال 90 بود .

    


من حسن جوزی کارمند بخش فروش مترو به همراه یکی از همکاران و دوستان خوبم به نام علی  در حال پخش کارت های اعتباری مترو در ایستگاه های مختلف مترو بودیم . ساعت 6 بعدالظهر بود و تقریبا به اتمام کار رسیده بودیم و در حال گرفتن آمار نهایی و تعطیل کردن کار بودیم که از طرف شرکت با ما تماس گرفته شد واعلام شد که تعداد دو کارتن کارت باید به میدان ونک برده و تحویل پیکی که منتظر ما بود بدیم .

تواون لحظه ما ایستگاه ولیعصر(تقاطع خ انقلاب –ولیعصر) بودیم.تصمیم گرفتیم با اتوبوس های بی آر تی (راه آهن –تجریش )کارتن ها رو به میدان ونک ببریم . ضلع جنوبی چهارراه سوار اتوبوس شدیم و قسمت وسط اتوبوس ایستادیم . این قسمت فضای بازتری داره و ما میتونستیم کارتن های کارت رو اونجا قرار بدیم و مزاحم بقیه مسافرها نباشیم .

اتوبوس شروع به حرکت کرد که به محض حرکت چراغ راهنمایی چهارراه قرمز شد و اتوبوس مجبور به ایستادن شد.صدای راننده اتوبوس رو شنیدم که با ناراحتی گفت :"ای بابا! اینم ازاین ،خسته شدم ازبس پشت چراغ موندم از راه آهن تااینجا ده تا پشت چراغی داشتم. "

یه لحظه فکرکردم کلمه پشت چراغی یعنی چی؟ حتما باید یه اصطلاح بین راننده ها باشه . توهمین فکر بودم که چراغ سبزشدو اتوبوس راه افتاد.

به علی گفتم :"این یارو راننده هه از اون قاطی هاست ."

 ایستگاه بعدی طالقانی بود. تقاطع خ طالقانی –ولیعصر که دوباره موقع حرکت چراغ قرمز شد. راننده که خیلی عصبانی بود دوباره شروع کرد به غرو غر کردن :

 "همش قرمز همش قرمز چه شانسی دارم من ...."

 و یک ریز شروع کرد به صحبت در مورد چراغ قرمز.

روکردم به علی و گفتم:" یارو ول کنم نیست گمونم این بره خونه با زن وبچه هاش راجع به چراغ قرمز حرف میزنه ."

علی گفت:" تازه شبها هم خواب چراغ قرمز میبینه ."

 گفتم:" بیا یه داستان براش بسازیم یه قصه . فرض کنیم اسم راننده رستم باشه ( خب خداییش رستم بهش میومد با اون سبیلاش ) . رستم یه روز کامل تو خیابون بالا و پایین میکنه ، کلی چراغ قرمز میبینه ، همه چراغ قرمز های شهررو میشناسه خلاصه شب خسته میره خونه. تو خونه تنها حرفی که واسه گفتن داره چراغ قرمزه . زن و بچه اش دیگه از دستش خسته شدن از بس از چراغ قرمز حرف میزنه . شب که میشه رستم توی رختخواب خواب چراغ قرمز میبینه ، یه عالمه چراغ ، چراغ قرمز بلند ، چراغ قرمز کوتاه، چراغ قرمز آهنی ، چراغ قرمز چوبی ، پلاستیکی ،تازه یه چراغ قرمز میبینه شبیه میکی موس ، یه چراغم میبینه شکل دایناسوره و داره میاد بخورتش ...."

نگاهم میافته به یه پیرزن و پیرمرد که تو صندلی اول سمت خانم ها نشستن. پیرمرده داره میخنده ، پیرزن بهم میگه: بگو جوون ، بقیه اش !"

 فکرکنم میخواد قصه مو حفظ کنه و بجای قصه شنگول و منگول واسه نوه هاش تعریف کنه !"

علی میگه:" خوب اینجوری از خواب میپره بیچاره ."

 میگم:" نه هنوز ، یه عالمه نوشته تو خواب میبینه ، کنارهر چراغ قرمز یه عالمه برگه سفید افتاده همه برگه ها خط خطی ان ، انگار که میخوان بهش یه چیزی بگن .اینجاس که یکدفعه از خواب پا میشه ، اولش یه کمی گیج ومنگه ، بعد یه ذره آب از لیوانی که بالاسرش گذاشته میخوره ؛‌بعدش یه هو یه فکری به سرش میزنه .

بلند میشه میره پای کامپیوترو روشنش میکنه ."

پسر جوونی که کنارم با یه دختر عینکی وایساده  با تعجب میگه : "راننده و کامپیوتر!"

بهش میگم:" رستم و اینجوری نگاه نکن ، خدای کامپیوتره ،خانم بچه هاش که میرن شهرستان دیدن ننه بزرگشون میشینه پای کامپیوتر و یه ریز چت میکنه !"

ملت همه میخندن ، تودلم میگم خدا کنه راننده صدامو نشنوه ، یه نگاه بیرون میکنم ببینم کجاییم ، بالای میدون ولیعصر،‌تقاطع مطهری ، صدای راننده میاد که داره با مامور راهنمایی حرف میزنه :" آخه سرکار واسه چی از اونور برم ، حالا که اینجا چراغ نیست تو اذیت میکنی ها "، با صدای علی به خودم میام :"خوب چی شد ؟ رفت پای کامپیوترچکارکنه ؟"

  ملت همه به من نگاه میکنن؛ قضیه رو خیلی جدی گرفتن ، انگارتاحالا تو عمرشون قصه نشنیدن . صدامو صاف میکنم و ادامه میدم:" رستم میره تواینترنت ، تو گوگل ،در مورد چراغ قرمز سرچ میکنه ،تا صبح بیدار میمونه و یه عالمه مطلب و نوشته میخونه ، صبح که میشه میره اداره اتوبوسرانی ، مستقیم میره دفتر کارگزینی و تسویه میکنه ، بعدش برمیگرده و خودش رو تو خونه ،‌تو اتاقش زندانی میکنه واسه نوشتن یه کتاب در مورد چراغ قرمز!" علی باخنده میگه :" تصور کن ابروهاشم می تراشه که یه وقت وسوسه نشه بیاد بیرون!!"

یه پسرجوون که به میله کناری درب اتوبوس تکیه داده میگه :"مگه میخواد کنکور امتحان بده"

به قیافه اش میاد دانشجو باشه ، یه کیف کج رو دوشش انداخته و یه عینک دودی به یقه بالای پیرهنش آویزونه !

پیرمرده بهم میگه:" اسم کتابشو چی میذاره ؟، لابد رستم و چراغ قرمز؟" میگم : "نه ، اسم کتابشو میذاره رستم، مرد چراغهای قرمز!"

مرد مسنی که ردیف آخر سمت آقایون نشسته سرشو یه کمی برمیگردونه عقب و یه نگاهی به مامیکنه و بعد زیرلب میگه :" ماهم دانشجو بودیم !" صدای رستم ببخشید راننده میاد که میگه" بهشتی ، عباس آباد ، جانمونی .."

پسردانشجوهه پیاده میشه و اتوبوس راه میافته . علی رو به من میگه : "فکرنکنم کتابش بفروشه ."

میگم:" برعکس ، کتابش کلی سرو صدامیکنه ، البته اولش کسی قبول نمیکنه اونو چاپش کنه ، ولی بعداز کلی دوندگی یه انتشاراتی باهاش قرارداد می بنده و کتابو چاپ میکنه ، درعرض یه ماه انقدر کتابش میفروشه که اندازه درامد یه سال اتوبوسرانی براش پول میاره ، بعد یه مترجم کتابشو ترجمه میکنه و میفرسته اونور آب ، اونطرف هم کتابش کلی فروش میکنه و باعث میشه پول زیادی گیرش بیاد.

خلاصه به خاطر این موفقیت از یه فستیوال معروف کتاب توی انگلستان براش یه نامه میاد که بره اونجا و در مورد کتابش سخنرانی کنه !کارای ویزاش رو انجام میده و میره انگلیس، تو جلسه سخنرانی با خانم جی کی رولینگ آشنا میشه . اونجا قرار میذارن باهمدیگه یه کتاب بنویسن ، هری پاتر و چراغ های قرمز. خانم رولینگ رستم رو واسه شام دعوت میکنه . سر میز شام رستم می فهمه که سال هاست عاشق خانم رولینگ بوده و تازه فهمیده .

فردای اونروز یه نامه واسه زنش میفرسته و درخواست طلاق میده ،‌بعد از خانم رولینگ تقاضای ازدواج میکنه ، اما خانم رولینگ قبول نمیکنه و تازه ادعا میکنه که چراغ قرمز داستان اون بوده و رستم اونو دزدیده و به اسم خودش چاپ کرده ،

خلاصه از رستم شکایت میکنه و اونو میندازن زندون." 

دختری که همراه پسره اس میگه : "این که هندی شد." میگم : "نه دیگه ! اگه به هم میرسیدن هندی میشد."

پسره بدش می آد، یه اخمی به من میکنه و دست دخترو میکشه و میرن یه کمی اونطرفتر.

به علی میگم :"کجاییم؟" میگه "توانیر، دو تا ایستگاه دیگه میرسیم "،

پیرمرده میگه :"رستم چی شد؟ آزادش میکنن؟" میگم :"نه ! طفلی تو اون سرزمین غریب نمی تونه ثابت کنه بیگناهه، ده سال براش حکم میبرن ، اما تو زندان شروع میکنه به نوشتن خاطراتش ، اولش بهش اجازه نمیدن ،‌اما با کمک زندانبان که واسش خودکار و کاغذ میاره مینویسه :خلاصه به هرزحمتی که هست ....."

صدای علی حرفهامو قطع میکنه : "رسیدیم، بردار بریم ،" به پیرمرده میگم: "حاج آقا ، ادامه داستان رو تامرگ رستم برو. "

اونم میخنده و میگه" حتما، تانکشمش داستانتو ادامه میدم ،"

از در جلوی اتوبوس که رد میشیم صدای راننده رو میشنوم که به نفر بغل دستیش میگه : "به خدا خسته شدم ، از راه آهن تا تجریش ، خیابان ولیعصر به این درازی ،تازه کلی هم چراغ قرمزداره .."

به علی نگاه میکنم و بعد هردوتامون میزنیم زیر خنده...

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo