X
تبلیغات
رایتل

تیغ بران روزگار

پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 14:19

خاطره از:نرگس امینی

ساعت 5:30 صبح بود، در خواب ناز بودم که صدای مادرم به گوشم رسید:

   با هر نرگس تکانی به دستم می خورد. نرگس ... نرگس ... پاشو،آفتاب زد، نمازت قضا شد. نمازم که تمام شد، طبق عادت همیشگی شروع کردم به " الرحمن" خواندن، چه قدر آرامش بخش! تمام که شد

دوباره خوابم برد. ساعت 9:30 دوباره صدای نرگس، نرگس، صدای مادرم بود که میگفت:" پاشو، مگه نمیخوای بری دندان پزشکی، دیرت میشه ، یکدفعه از جا پریدم.

   سوار مترو که شدم جمعیت مثل مور وملخ وارد و خارج می شدند، فکر میکردم به اینکه هر کدام از این  آدم ها چه قدر متفاوتند و هر کدام مسیری  برای رفتن دارند.کاش می شد ذهنشان را خواند! ازهمه مهتر اینکه  چه قدر این  نقاش چیره دست طبیعت هر کس را متفاوت خلق کرده، عجیب است که بعضی ها در این نقاشی خلق شده نقاشی های جور وا جوری می کشند. بعضی ها هم که انگار موهاشون رو برق گرفته یا انگارسر تا پای لباسشون وصله وپینه است.

    دراین افکار بودم که خانم دست فروشی توجهم را به خودش جلب کرد، روی موهاش چند مدل تل زده بود و در دستهاش انواع و اقسام النگو ها و دستبند از زرد وسفید به چشمم می خورد و تمام انگشت هاش پر از انگشتر بود مثل یک  مانکن متحرک برای عرضه اجناسش. در افکار خود غوطه ور بودم که قطار به ایستگاه رسید و ناگهان یک مرد تنومندی همراه بایک زن محجبه وارد واگن ما شدند، گویا افراد نیروی انتظامی بودند و به طرز وحشیانه ای اجناس آن زن فروشنده را از دستش قاپیدند و بردند و آن زن بیچاره کاری جز گریه و زاری و نفرین نداشت.

   وقتی  به  مقصد رسیدم هنوز صحنه های غم انگیز کشمکش میان آن زن بیچاره و آن دو نفر مانند تراژدی دردناکی در ذهنم نقش بسته بود و ناخودآگاه این شعر بر زبانم جاری شد:

"تیغ بران گر به دستت می دهد این روزگار      هر چه میخواهی ببر هرگز نبر نان کسی"

کارم که در دندانپزشکی تمام شد با مادرم قرار گذاشته بودیم که هنگام برگشتن، به منزل خاله مریم برویم، برای دیدن پسرخاله ام که هنوز یک سالش ام تموم نشده ، اما یک  خبیث حسود، بلایی سرش آورده بود که آدم از کاراش شاخ درمیاره !

 دختر خاله ام ـ الینا ـ که واقعا یه زلزله  ی هشت ریشتری است . وقتی به خونه برمی گشتیم یاد حرف های خاله ام افتادم که این الینای هفت ساله به خاطر حسادت فراوانش  به برادرش، خاک گلدون را در ناف برادر هفت ماهش فرو برده! یا هر ازگاهی نیشگون میگیره و یا انگشت بچه را آنقدر محکم در دستش فشارداده که انگشت بچه شکسته است! از این همه شیطنت و حسادت خنده ام گرفته بود.

    به خونه که رسیدیم ساعت 8 شده بود، یک ساعت بعد شام خوردیم .هنگام عوض کردن کانال های تلویزیون، چشمم به یک فیلم سینمایی  خورد که دیدنش خالی از لطف نبود، فیلم که تمام شد ساعت 11:30 شب بود. بعد به سمت کتابخانه رفتم ، دیوان حافظ را برداشتم و آرام در تختخواب دراز کشیدم      مشغول خواندن غزلی زیبا شدم:

"زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب ومست       پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی دردست

نرگسش  عربده  جوی و  لبش افسوس  کنان          نیم شب دوش به  بالیدن من آمد  بنشست

سر  فراگوش من آورد و  به  آواز حزین   گفت        ای  عاشق   دیرینه  من  خوابت   هست !  "

هنوز به انتهای غزل نرسیده بودم که احساس کردم  پلک هایم سنگین شده است ، دیوان را بستم و در حالی که مشغول آیت الکرسی خواندن بودم خوابم برد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo