X
تبلیغات
رایتل

کیف پول

سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 18:34

 نویسنده :محسن شریعت- دانشجو

صبح یک روز زمستانی است . مثل همیشه رأس ساعت 7 صبح از خانه می زنم بیرون . کارمند هستم و کارم رو هم دوست دارم . طبق عادت همیشگی که دارم ، پول نقد ، خیلی زیاد همراه خودم نمی برم . دو دلیل برای این کار دارم که اولاً پول زیاد که تو جیب باشه زود خرج میشه و ثانیاً وقتی تکنولوژی انقدر پیشرفت کرده که همه خرید ها با دستگاه کارتخوان انجام می شود پول نقد چرا ؟ آن روز هم 500 تومان بیشتر همراهم نبود و پیش خودم گفتم تا اولین مسیری که قراره برم همین پول کافیه و اونجا

اگر لازم شد از خود پرداز پول میگیرم تو همین افکار بودم که رسیدم به خیابان اصلی که قرار بود سوار تاکسی بشم . دستم را برای تاکسی بالا بردم . اولی رد شد ، دومی رد شد ، بعد از حدود 5 دقیقه یه تاکسی چند متر جلوتر نگه داشت همینطور که به تاکسی نزدیک میشدم تا سوار بشم یه خانمی از صندلی عقب پیاده شد تا اول من بشینم ، چشمتون روز بد نبینه فکر اینجاشو دیگه نکرده بودم ، دنیاجلوی چشمام تیره و تار شد ، بله از شانس بد من اون خانوم دوست صمیمی همسرم بود . وای چه افتضاحی حالا پول کرایه ماشین چیکار کنم . ولی دیگه کار از کار گذشته بود، نه راه پس داشتم نه راه پیش، سوار شدم و ماشین راه افتاد . من شروع کردم به احوالپرسی ، دوست همسرم واقعاً دختر متشخصی هم است در واقع اسطوره ادب و شخصیته این دختر . تو مسیر همش تو فکر این بودم که چیکار کنم همش دنبال راه چاره می گشتم ولی انگار مغزم هنگ کرده بود و هیچ فرمانی نمیداد هر چی بود سیگنال منفی . شاید خیلی خنده دار باشه ولی تصمیم گرفتم خودمو به خواب بزنم تا دیگه کرایه اونو حساب نکنم ولی هر کار کردم نشد ، آخه واقعاً بی ادبیه وقتی اون تو ماشینه من بخوابم . فکر دیگه ای به سرم زد اگه اون زودتر از من پیاده بشه خیلی خوب میشه ، من نمیزارم حساب کنه و وقتی خودم پیاده شدم از عابر بانک پول میگیرم و کرایه هر دو مونو حساب می کنم ولی وقتی ازش سوال کردم آخرین روزنه امید هم بسته شد چون اونم دقیقاً با خودم پیاده می شد . خدایا این چه گرفتاریه ، خدا نصیب هیچ کافری نکنه ... و اما تیر آخر ، تنها راه باقی مونده ، مرگ و زندگی ، داشتیم به آخر مسیر و جایی که باید پیاده میشدیم میرسیدیم که پیش خودم گفتم یه مقدار جیب ها و کیفمو میگردم نهایتاً عذر خواهی می کنم که کیف پولمو جا گذاشتم . دست به کار شدم جیب سمت چپ ، جیب سمت راست ، جیب پیراهن ، یهو گفتم ای وای کیف پولمو جا گذاشتم . آخ آخ راننده و مسافرا همچین نیشخند میزدند دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من برم توش ولی خوب می ارزید ، داشتم موفق میشدم یهو یه فکر به ذهنم رسید تا نقشه م طبیعی تر جلوه کنه کیفی که رو پام بود جیب جلوشو باز کردم تا مثلاً اونجا رو هم بگردم که تا باز کردم کیف پولم سُر خورد اومد بیرون ... همه چی تموم شد یه نگاه معنی دار به من کرد گفت که به همسرم سلام برسونم کرایه هر دو مونو حساب کرد و رفت . از اون روز ، اون دو تا قانون مزخرف رو لغو و به جای اون تصمیم گرفتم همیشه تو جیبم به اندازه کافی پول بذارم .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo