X
تبلیغات
رایتل

خاطرات جانباز

یکشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 22:48

نویسنده: مهدی رمضانیان(خاطرات از زبان پدر)

حدودا سیزده ساله بودم که انقلاب در مراحل پایانی و به عبارتی پیروزی خود بود (سال 57) من در سال دوم راهنمایی بودم با توجه به سنم تا حدودی در تظاهرات و تعطیلی کلاس ها به همراه دوستانم نقش داشتم (تعدادی همکلاسی بودیم که در تظاهرات شرکت می کردیم) در همین اوضاع و احوال و تعطیلی ها و تظاهرات یک روز از همه ی اطراف و

اکتاف شهرمان برای راهنمایی و تظاهرات آمده بودند که تظاهرات با شکوهی شکل گرفت بعد از راهپیمایی که در سطح شهرمان انجام شد آن تعدادی را که از اطراف آمده بودند با حرکت تظاهر کننده ها به سمت خروجی شهر رفتند که در مقابل اداره پست تعدادی توقف کردند و شروع به سنگ انداختن به شیشه های اداره پست که عکس شاه و فرح روی آن بود کردند که باعث شکسته شدن شیشه ها گردید در حالی که تظاهرات رو به پایان بود و مردمی که از اطراف آمده بودند در حال خروج از شهر و سوار ماشین ها بودند یکدفعه فریاد ها از انتهای تظاهرات به گوش می رسید که پلیس ها حمله کردند ما تعدادی برگشتیم ببینیم چه خبر است که مشاهده کردیم تعدادی جیپ پلیس با نظامی ها به سمت جمعیت حمله و با باتوم به زدن مردم اقدام نمودند تا اینکه خبر به کل جمعیت رسید و آن هایی که در حال خروج از شهر بودند از ماشین ها پیاده شده با فریاد الله اکبر به طرف میدان محلی را که پلیس ها آنجا بودند حرکت نمودند که بسیار حالت با شکوهی از اتحاد و عظمت مردم را به نمایش گذاشت وقتی پلیس ها صحنه را مشاهده نمودند همزمان با فرار با مرکزشان تماس گرفتند و به اطلاع رئیس شهربانی رساندند، رئیس شهربانی که به نظر می رسید آدم خشن و بی منطقی باشد با یک تدبیر به موقع وقتی که در جلوی جمعیت قرار گرفت با صدای بلند گفت درود بر خمینی (ره) که با این کار او مردم با شادمانی و تکبیر های پی در پی از این اقدام پلیس استقبال و او را بر روی دست ها ، شانه و گردن خود قرار دادند و عکس امام را به دست ایشان دادند که تظاهرات با شکوه دومی نیز شکل گرفت و کار به جای خشونت به بهترین وجه ممکن به پایان رسید (با حرکت به موقع پلیس در آن روز) اما تظاهرات و راهپیمایی های مردم کماکان ادامه داشت تا روز یازدهم محرم که طی سنت همیشگی مردم برای عزاداری اباعبدالله الحسین (ع) به خیابان ها آمده بودند تظاهرات با آن جمعیت بزرگ علیه رژیم شاه شکل گرفت، رئیس پلیس در این روز به جای تدبیر و استفاده از عقل و منطق دستور تیراندازی به سوی مردم را صادر کرد که منجر به شهادت سه نفر گردید، لازم به ذکر است که در شهر ما بعد از تظاهرات انقلابیون عوامل رژیم (پلیس و ژاندارمری) با جمع آوری تعدادی خودفروخته ، افرادی ساده لوح و نیازمند اقدام به راهپیمایی فرمایشی و نمایشی با حمایت ماشین های نظامی و افراد پلیس که از آن ها محافظت می کردند می نمودند و افراد مذکور که با عنوان طرفداران و حامیان شاه معروف بودند با ابزارآلاتی را که به همراه داشتند(از قبیل چماق ، تبر ، قمه ، شمشیر و ...) اقدام به تخریب و سرقت اموال کسانی که از انقلابیون بودند می کردند و تمامی اموال مغازه ها را به سرقت می بردند و یا در مسیر به شخصی یا رهگذری که می رسیدند با زور می گفتند که باید بگوید جاویدشاه،  اگر شخص مذکور امتناع می کرد شروع به زدن وی و یا تخریب درب منزل و شکستن شیشه های منزل آن می کردند (مواردی که ذکر شده شخصا شاهد آن بوده ام) از ابتدای راهپیمایی تا  انتها ، طرفداران رژیم مورد حمایت و محافظت نیرو های مسلح بودند تا اینکه خلاصه انقلاب به پیروزی رسید و سکان انقلاب و کشور در دست امام(ره)  قرار گرفت (لازم به ذکر است که رئیس پلیس شهرمان بعد از پیروزی انقلاب به علت دستور تیر و تیراندازی مستقیم توسط خودش به زندان اوین منتقل و بعد از محاکمه به اعدام محکوم گردید.)

و اما بعد

بعد از پیروزی انقلاب مجددا به سر کلاس ها برگشتیم و شروع به ادامه تحصیل نمودیم در سال 58 به دستور امام (ره) بسیج مستضعفین تشکیل شد و ما هم با اطاعت از فرمان امام وارد بسیج و به عضویت آن در آمدیم، ما در آن دوران بسیج، وظیفه حضور در پایگاه و نگهبانی از بسیج و محلات شهر و مراکز حساس از قبیل مرکز سپاه پاسداران سازمان آب و مرکز جهاد سازندگی و ... را به عهده داشتیم با توجه به اینکه دشمنان انقلاب دست بردار این مردم انقلابی نبودند و انواع حیله ها و دشمنی ها را از قبیل نقشه برای کودتا ، قضیه طبس و حمله به مراکز انقلابی و نقاط حساس شهر به کار می بردند.

دشمن زبون که از هر راه برای ضربه زدن به انقلاب درمانده شده بود در حیله و نیرنگ جدید خود با تحریک و وعده به همسایه جنوبی ایران که دارای نظامی دیکتاتور و فاسد بود جنگ را بر علیه انقلاب نوپای مان تحمیل کردند ما که در پایگاه ها به سهم خود مشغول دفاع از انقلاب بودیم با شروع جنگ شور و هیجان مضاعف در بسیجیان شکل گرفت و تلاشمان در بسیج مضاعف گردید. روزها به همین منوال که در بسیج برای دفاع انقلاب و با حضور در مدرسه مشغول کسب علم بودیم با شروع جنگ و دستور امام که دفاع بر همگان واجب است تعدادی از بسیجیان به همراه پاسداران برای دفاع از کشورمان به مناطق جنگی اعزام شدند من هم با مراجعه به پدرم برای کسب اجازه برای رفتن به مناطق ، موضوع را مطرح کردم که با مخالفت پدرم مواجه شدم ، دلیل پدرم برای ممانعت این بود که شما در حال حاظر کم سن هستید و در حال تحصیل و ما بزرگتر ها باید برای جنگ برویم و یکی از دلایل دیگر این بود که من باید ببینم آنجایی که شما می خواهید بروید آیا جای مناسبی برای شما (بچه ها )هست یا نه ، لذا پدرم با توجه به فرمان امام خود اقدام به ثبت نام برای رفتن به جبهه نمود در سال60 ایشان برای آموزش نظامی به مدت یک ماه و رفتن به جبهه اعزام شدند، ابتدا به مدت 15روز آموزش نظامی سپس به مناطق جنگی اعزام شدند(پدرم بازنشسته بودند و شغل آزاد داشتند) اعزام ایشان به منطقه جنگی جنوب شهرستان دزفول بود(جبهه صالح مشطط) ایشان حدود سه ماه در منطقه جنگی حضور داشتند که در این ایام (اصطلاحات آن روز شبیخون ، تک و پاتک بود و برای کاتیوشا عناوینی همچون چلچله و خمسه خمسه استفاده می شد زیرا به عناوین جنگی کاملا واقف نبودند) بعضا مشغول شبیحخون زدن به دشمن و تک و مقابله با پاتک بودند  که در نهایت منجر به مجروحیت و جانبازی ایشان گردید ، ایشان از ناحیه صورت ،کتف راست ، انگشتان دست راست و ناحیه گردن مجروح شدند و یکی از انگشتان دست راست(80%) قطع گردید و ایشان را با هلیکوپتر به پشت خط منتقل و در بیمارستان بهارلو (راه آهن) بستری کردند بعد از حدود یک ماه از بیمارستان مرخص و به شهرستان منتقل شدند، دوران نقاحت ایشان چند ماهی طول کشید که من زمان را برای مطرح کردن مجدد به جبهه با طرح این سوال که جبهه چجور جایی بود مناسب دیدم ، ایشان در جواب عنوان کردند : خیلی خوب، خیلی خوب ، با توجه به حال و هوایی که در بین پاسداران و بسیجیان و آن حالت های معنوی بسیار قشنگ و اوج ایثار ها که انصافا وصف ناشدنی است از فرصت استفاده کرده و درخواست مجوز از ایشان برای جبهه را کردم که ایشان دیگر عذری نداشتند ، گفتند لااقل امتحانات آن سال را بدهم و در تابستان به منطقه اعزام شوم که من با اصرار موفق شدم با کسب اجازه از پدر در پایان سال 60 برای ثبت نام و اعزام به جبهه اقدام نمایم .

 یک مطلب جالب این بود که وقتی می خواستم ثبت نام نمایم با توجه به اینکه 16سالم تمام نشده بود، مسئول اعزام ایراد وارد کرد که شما 16 سالت تمام نشده و نمی توانید ثبت نام نمایید،یکی از برادران سپاهی که در آن اتاق بود با مشاهده اصرار من سوال کرد فامیلیت چیه ،من هم گفتم، ایشان سوال کرد با فلان شخص (پدرم) چه نسبتی دارید گفتم ایشان پدرم است ایشان با توصیه به مسئول ثبت نام گفتند ایشان پدر بسیار شجاعی دارد(آن پاسدار در یکی از اعزام ها به شهادت رسید و پدرم هم به رحمت خدا رفته اند) بعد از ثبت نام برای اعزام به مناطق جنگی و آموزش اقدام نمودیم، آموزش را در پادگان 21 حمزه (نیروی مقاومت فعلی) دیدیم سپس به مناطق کردستان اعزام شدیم (اواخر زمستان 1360)  در کردستان ما را به شهرستان مهاباد بردند در آن روز ها مهاباد از لحاظ امنیتی با وجود کومله و دمکرات (این دو حزب مخالف نظام در کردستان بودند و حزب های دیگر هم بودند که با ما در حالت جنگ بودند)  که جو بسیار نا آرامی را در کردستان رقم زده بودند اوضاع مناسبی نداشت لذا گردان ما ابتدا در سپاه پاسداران مهاباد مستقر شد ،فرمانده سپاه برای ما اوضاع شهر را به صورت کامل شرح دادند و برای اظهار نمایش قدرت با توجه به این که گردان ما همگی جوان و آموزش دیده بودند ما را برای مدت چند ساعت در شهر رژه بردند (با تمام تجهیزات نظامی) این طور به نظر می رسید که از این تعداد نیرو احساس قدرت می کردند بعد از چند روز تمام پایگاه های شهرستان مهاباد و تعدادی از روستاها به گردان شهرستان ما واگذار گردید با وجود این گردان با توجه به این که در شهرستان مهاباد غروب ها به نوعی حکومت نظامی برقرار می شد از ساعت 4 الی 5 بعد از ظهر دیگر کسی در خیابان ها دیده نمی شد و همه ی مغازه های شهر و مراکز اداری کاملا تعطیل می شد ، چند روزی از این وضع گذشت کم کم احساس امنیت بالایی به همه دست داد تا اینکه فرمانده سپاه مهاباد احساس کرد می تواند اعلام کند غروب ها مغازه ها تعطیل نشود و شهر به روز های قبل خود برگردد، با توجه به شرح ماوقع، اعلام وضعیت عادی توسط فرمانده سپاه صورت گرفت.

 روز اول به خوبی به انتها رسید و روز بعد را با همان امنیت و آرامش شروع کردیم، لازم به ذکر است با توجه به توصیه مسئولین ، بسیجی ها برای ارتقای روحیه دیگر نیرو های مسلح حاظر در منطقه با آن ها ارتباط برقرار می کردند و ما هم نیز با فاصله 500 متری از مقرمان با برادران ژاندارمری ارتباط داشتیم.در آن روز (روز دوم آرامش)چهارنفر از برادران ژاندارمری به مقر ما آمده بودند که از ما برای رفتن به مقرشان دعوت کردند، حدود ساعت 2 بعد از ظهر  بعد از یک بازی یک ساعته والیبال برای صرف چای به داخل مقر آمدم و به همراه  سه چهار نفر از بسیجیان به طرف مقر برادران ژاندارمری رفتیم، آن ها نیز یک پذیرایی ساده (چای)از ما کردند  ما هم برای استفاده از وقت شروع به تمیز کردن سلاحمان (کلاشینکف)کردیم که ناگاه  صدای یک رگبار سکوت عجیبی بر منطقه حاکم کرد. من و دیگر دوستانم با سرعت، نسبت به جمع کردن سلاحمان پرداخته و آماده رفتن به مقرمان شدیم که دوستان ژاندارمری از ما خواستند تا آرام شدن اوضاع در آن جا بمانیم من اظهار نمودم امکان ندارد حتما باید به مقر خودمان مراجعه کنیم لذا به ما سفارش کردند که مواظب مقر باشید، من به دوستانم بعد از خارج شدن از آن از آن محل گفتم به صورتی حرکت کنیم که دشمن نتواند با یک رگبار ما را هدف قرار دهد و با فاصله و از دو طرف خیابان حرکت به سمت مقر را شروع کرده و با سلامت به مقر رسیدیم بعد از استقرار در مقر، مقرر شد تعدادی از بسیجیان در خود مقر به حفاظت از آن بپردازند و تعدادی خارج شده و به دنبال دشمن بروند که من و چند نفر از بسیجیان به مرکز درگیری رفتیم. در آن جا تعدادی از پاسداران و بسیجیان از سپاه مهاباد و تعدادی نیز از مقر ژاندارمری که در کنار مقرمان بود حضور داشتند. ما با تعدادی از دوستان، خانه هایی را که از آن تیراندازی می شد  بازررسی می کردیم، یک مطلب مهمی را که به آن برخورد کردیم این بود که دیوار حیاط خانه ها به اندازه ی یک متر در یک متر  خراب شده بود که آجر به صورت دست چین در آن سوراخ قرار داشت وقتی به ارتباط آن فکر کردم دیدم که خانه ها همه به همین صورت به هم ارتباط دارند تا نزدیک ارتفاعات که وقتی یک کومله در ابتدای شهر به سمت ما شلیک می کرد می توانست در زمان کوتاهی بدون استفاده از کوچه وخیابان، خود را به ارتفاعات رسانده و از دسترس ما خارج شود . درگیری در آن منطقه تا ساعت 24 ادامه داشت که کم کم از شدت درگیری کاسته شد و نیرو ها به مقرشان برگشتند بعد از نیم ساعت برادران ژاندارمری به مقر ما مراجعه و جویای احوال دو نفر از نیروهایشان شدند که گفتیم اینجا نیستند، مشخص شد آن ها به هر علت در داخل درگیری مانده اند و هیچ کاری نمی شد برایشان انجام داد فقط باید منتظر رسیدن صبح و روشن شدن هوا می ماندیم بعد از رفتن برادران حدودا صدای سه چهار رگبار به گوش رسید و دیگر هیچ صدایی از درگیری نبود.  صبح که شد با دوستان به محل درگیری رفتیم و دیدیم چهار نفر از بچه ها شهید شده اند به اینگونه که بعد از مجروح شدن توان خارج شدن از منطقه را نداشتند و در پایان شب به دست دشمن افتاده و دشمن بعد از برداشتن تجهیزاتشان با شلیک رگبار آن ها را به شهادت رسانده بودند و جنازه ها را کشیده و در سر خیابان ها قرار داده بودند، دونفر از آن ها همان هایی بودند که در بعد از ظهر روز قبل در مقر ما آمده بودند(روحشان شاد).

 خدمت مان در این مرحله که تقریبا مصادف با فتح خرمشهر در جنوب بود به پایان رسید و ما به شهرمان برگشتیم و شروع به ادامه تحصیل و جبران عقب ماندگی ها کردیم. آن سال را با موفقیت گذراندیم ، سال بعد را شروع نموده  و در سر کلاس ها حاضر شدیم. در وسط سال تحصیلی دوباره عزم جبهه کردیم ،با اجازه پدر ثبت نام نموده واین بار(زمستان 1361) به منطقه جنوب، لشکر علی بن ابی طالب (ع) اعزام شدیم . لشکر ما واقع در اهواز، سه راه شادگاه در مکانی به نام انرژی اتمی اهواز قرار داشت بعد از حضور در لشکر، ما رادر قالب گردان سازماندهی کردند و هر دوازده نفر در یک کانکس حدودا دوازده متری ساکن شدیم. اسم گردان ما به نام باب الحوائج موسی ابن جعفر(ع) بود ، امکانات در آن ایام بسیار کم بود به طور مثال  ما دوازده نفر در ابتدا فقط یک قاشق غذاخوری ، دوجفت دمپایی و دو عدد کاسه ،سه عدد بشقاب و ... داشتیم.

 بعد از چند صباحی اعلام کردند آماده باشید برای حمله ،یک روز صبح ما را سوار ماشین ها (کمپرسی ده تن) کردند و به سمت منطقه عملیات بردند. بعد از چند ساعت حرکت، به سمت منطقه والفجر مقدماتی، ماشین ها متوقف شدند که نشانه از یک خبر ناگوار بود.  اعلام کردند آن هایی که پیاده شده بودند مجددا سوار ماشین ها شوند ، دوباره ماشین ها حرکت کردند که متوجه شدیم عملیات لو رفته و دشمن به منطقه عملیاتی اطلاع حاصل کرده و باعث شد تعدادی از نیروها به شهادت برسند دوباره به مقر لشکر برگشتیم روز ها به همان منوال برگذاری کلاس های آموزشی و آشنایی با مسائل رزم می گذشت که یک روز اعلام کردند آماده باشید برای رفتن به خط مقدم ،بعد از آن آماده شده و سوار بر ماشین ها شدیم و ما را به خط مقدم بردند ،خط ما به نام پاسگاه زید که حدودا در غرب شلمچه واقع شده قرار داشت ،روال کار در خط مقدم به این صورت بود که بخشی از روز و شب را به نگهبانی و حفر کانال در حد فاصل خط ما و دشمن مشغول بودیم ،کانال مذکور که هر شب تعدادی از نیرو ها به صورت یک ساعته مشغول حفر آن بودند برای عملیات آتی بود ،خلاصه به همین منوال 32 روز گذشت ،اصولا در خط مقدم نیرو ها تقریبا 15 روز پدافند می کردند و جابجایی صورت می گرفت به علت کمبود نیرو در آن فصل گردان مما 32 روز پدافند کرده بود در نهایت ما خط را تحویل دادیم علت اصلی با توجه به شرایط و نبود امکانات و زمان زیاد پدافند نیرو ها دچار مشکل(شپش ،اسهال و اسهال خونی) شده بودند و جابجایی ما با حضور گردان بعدی نبود بلکه به علت کمنبود نیرو گردان های چپ و راست مجبور شدند منطقه ما را بین خود تقسیم نمایند خلاصه ای ن دوره هم تمام ما را در نمازخانه لشکر جمع کردند گفتند فرمانده لشکر شهید مهدی زین الدین (خدایش رحمت کند و ما هم نیز انشاءالله با شهیدان محشور شویم) می خواهد صحبت کند فرمانده لشکر ضمن تشکر و قدردانی از زحمات بسیجیان و طولانی شدن مدت زمان پدافند قول به کارگیری این گردان را در حضور بعدی و شرکت رد عملیات را داد در آن دوره ما از نیروهایمان جانباز و شهید داشتیم که یکی از شهدا همکلاسیم بود(شهید محمود امی) لیکن گردان با این انسجام به این منطقه اعزام نشد و ما به شهرستان بازگشتیم و ادامه روال گذشته زندگیمان را دادیم.

مرحله بعدی که در سال 63-62 به منطقه جنگی غرب تیپ 53 شهید جمدی کردستان اعزام و در مناطق مختلف همچون سردشت ،اشنویه(در این منطقه حدودا بیست کیلومتر در خاک عراق بودیم) و جنگل های آلواتان (به عبارتی) استقرار داشتیم در این مناطق حداقل بیست روز درگیری پی در پی و یکبار حمله کومله و دموکرات در شب به مقر داشتیم که مقرر شد گردان جندالله سردشت برای انجام عملیات پاکسازی وارد عمل شود ولی با بررسی به عمل آمده توسط گردان جندالله اعلام کردند وسعت عملیا بالاست و باید تیپ ویژه شهدا به فرماندهی شهید محمود کاوه (روحش شاد) اقدام شود با حضور تیپ ویژه شهدا و انجام عملیات و دادن نه شهید بحمدالله منطقه دارای یک امنیت نسبی گردید. از ادامه جزئیات این ماموریت صرف نظر نموده و به مرحله بعدی اعزام می پردازیم.

مرحله بعدی که در پایان سال 63 انجام شد ما به منطقه جنوب تیپ پیاده مکانیزه 28 صفر که در اختیار برادران اصفهانی بود رفتیم ، ما را بعد از ورود در گردان پدافند هوایی سازماندهی کردند اوضاع به خوبی می گذشت که یک روز خبر آمد عراق به محور ما در منطقه مهران-دهلران حمله و تعدادی از نیروهایمان به شهادت رسیده اند با شرایط بوجود آمده به گردان ما اعلام کردند در گردان پیاده سازماندهی و با توجه به وضعیت و مشکل بوجود آمده برای گردان مستقر پدافند  برای جایگزین شدن آن ها به خط اعزام شویم شبانه تجهیز شده و آماده حرکت شدیم زمزمه ای بین سربازان بود (گویا دو نفر از سربازان روحیه و رشادت لازم را برای رفتن به خط مقدم نداشتند که بعد از استقرار در خط مقدم و هماهنگی به عمل آمده بین خود در یک شب هردو وسط دو انگشت پای خود را با تیر زدند و داد می زدند دشمن) بعد از استقرار در خط مواردی را مشاهده کردم در سنگر ما چهار نفر بودیم در این منطقه هم مانند سال 61-60 به برادران دیگر قوا سر می زدیم در سمت چپ گردان ما گردان ژاندارمری قرار داشت که ما دو سه نفر از همسنگری های ما به برادران ژاندارمری سرکشی و صحبت می کردیم هم وضع منطقه را که آن ها قدمت زیادی آنجا داشتن و هم اوضاع و احوالشان را . یکی از روزها من به دوستم گفتم خط ما سه ایراد که من متوجه شده بودم داشت ،تصمیم گرفتیم به اطلاع فرمانده گردان(برادر جوراب لو)برسانیم که ایراد ها از این قرار بودند( ایراد هایی که برای دفاع مشکل ساز بودند وگرنه معایب و نواقص باز هم بود) 1- خط ما به صورت صاف نبود و این انحنا باعث می شد در شب های غیر مهتابی یک لشگر نیرو تا پشت دپو خودی بیاید و نگهبان متوجه نشود (همان اتفاقی که در حمله شبانه تعداد مختصر نیروی دشمن برای ما در گردان قبلی بوجود آورد) 2- فاصله نگهبان ها بسیار زیاد که در شب نه همدیگر را می دیدند نه صدای همدیگر را اگر فریاد می زدند می شنیدند 3- آمبولانس گردان ما مزدا بود که در چال های (یا لانه)  مخصوص قرار می گرفت با کمتر بارانی قادر به خارج شدن از مکان خود نبود  خلاصه یکی از روزها که در حال انجام کاری بودیم دشمن یک گلوله فسفری شلیک کرد(جالب توجه است خط ما در مقابل دشمن به گونه ای بود که خط ما مستقیم و دشمن به صورت نعل اسب در جلوی ما قرار گرفته بود که بدترین حالت پدافندی ما بود که باعث اشرافیت دید و آتش دشمن می شد) بعد ار آن یک گلوله خمپاره شلیک شد که من با هشدار به دوستم برای گرفتن خیز و سپس حرکت با سرعت به سمت سنگر که ناگاه خمپاره شلیک  و دوباره خیز، سپس حرکت با سرعت ببیشتر من به جلوی در سنگر رسیدم دوستم با چند قدم فاصله با من بود که خمپاره سوم شلیک شد و من در یک لحظه متوجه نشدم ،به خود آمدم حدودا 5مترطول و حدود یک متر در عرض به داخل سنگر پرتاب شده بودم بعد از کاهش گرد و خاک صدا زدم حسین جان (همان دوستم) کجایی ،گفت ترکش خوردم گفتم پس خودت را به داخل سنگر بکشان ، ایشان هم وارد سنگر شد و شروع به فریاد یا مهدی یا حسین نمودیم با توجه به توضیحات قبل سنگری در نزدیکیمان نبود فقط باید منتظر می شدیم که آن دو همسنگریمان می رسیدند که بعد از دقایقی آن ها رسیدند و دیدند که صدای یا حسین یا حسین می آید به دوستمان گفتم برو  فقط آمبولانس را بیاور نیاز به آمدادگر نیست با توجه به آشنایی که به امدادگر ها داشتم بعد از لحظاتی دیدیم دوستانمان با دو امدادگر آمده اند ، دوستم وضعیت مناسب تری نسبت به من داشت و من با توجه به ترک های متعدد به پای راست (شکستگی کامل ران)،دست راست،پهلوی راست(سوراخ شدن ریه) و پای چپ و موج انفجار که کمر و سر را دربرگرفته بود ، امدادگر هامشغول پانسمان شدند به علت گستردگی و تعداد زیاد مکان های خون ریزی قادر به پانسمان نبودند یه جا را پانسمان و جای دیگر را در همان موقع پانسمان جای اول می افتاد تا جایی که دیگر در نفس کشیدن با مشکل مواجه شدم و درخواست کمک تنفسی دهان به دهان را نمودم با توجه به این که خون بالا هم می آوردم دیده اوضاع دارد خرایب می شود از دوستم سوال کردم آمبولانس چی شد و او گفت آمبولانس گیرکرده با سفارش به یکی از آن ها درخواست کردم به ژاندارمری مراجعه و درخواست آمبولانس نمایند برادران ژاندارمر با آمبولانس آمدند جالب توجه این بود که راننده آمبولانس و کمکی از همان دوستانی بودند که قبلا اشاره شد با دیدن ما با عجله و شتاب برای انتقال ما به اورژانس مادر اقدام کردند کماکان من از تنفس مصنوعی کمک می گرفتم بعد از رسیدن به اورژانس مادر ریه را به صورت محکم پانسمان و مسئول مربوطه می گفت که ریه نباید هوا بکشد که اعث مرگ می شود بعد از زدن مسکن پایم که شکسته بود و به کنار تا خورده بود در جای خود قرار داده و آتل گرفتند مواضع دیگر هم که ترکش خورده بود پانسمان کردند شبانه ما را به بیمارستان ایلام انتقال دادند در بیمارستان ایلام پای دوستم را پانسمان و در بخش بستری کردند و اینجانب را برای عمل ریه به اتاق عمل بردند بعد از بی حسی موضعی عمل ریه انجام و ترکش های موجود در ریه (سه ترکش) خارج و تستیوپ (قرار دادن شلنگ تخلیه در داخل ریه ) انجام شد و به بخش انتقال یافتم ، در ایلام در بخش تحت مرابقت بودیم تا یک ساعت قبل از ساعت تحویل که صدای هواپیماهای دشمن به گوش رسید ،همزمان شهر ایلام به شدت بمباران شد وضعی به وجود آمد که مجروحینی که توان راه رفتن داشتند اتاق را ترک کردند و ما سه نر مجروح در اتاق مانده بودیم ،بعد از بمباران اول هواپیماها از منطقه خارج شدند،آرامش نسبی برقرار شد که مجددا صدای هواپیماها به گوش رسید و بمبارای دوباره،همزمان با بمباران دوم در بیمارستان نیز مورد هدف قرار گرفت اوضاع بیمارستان به هم ریخت بعد از بمباران صدای آجیر آمبولانس ها تا بعد از نیمه هلای شب ادامه داشت و مجروحین را به بیمارستان انتقال می دادند آنقدر مجروح به بیمارستان آورده بودند که تختی برای بیماران جدید وجود نداشت مجروحین جدید یا به صورت ایستاده سرم به ان ها وصل بود یا به صورت نشسته در کف زمین ،روز بعد دکترم بعد از ویزیت اعلام کرد امروز تستیوپ را از ریه شما خارج می کنم که همین کار نزدیک های ظهر انجام شد بعد از خارج شدن تسیوپ تا چند هفته نفس کامل نمی توانستم بکشم لیکن بحمدالله از وضعیت خوبی در حال حاظر برخودرام در این مدت شش روز فقط ریه ام تحت درمان قرار گرفت و روی پایم هیچ گونه کاری نشد برای همین برای جابه جاییم حتما باید چهار نفر می شدند وگرنه امکان جابه جاییم با توجه به شرایط پایم وجود نداشت در روز دوم سال جدید(1364) ساعت یک بامداد مقرر شد بخشی از مجروحین جنگ به باختران آن روز(کرمانشاه) انتقال یابم که جا برای مجروحین بمباران بومی باز شود ساعت 5/2 بامداد بود که به بیمارستان باختران رسیدیم بعد قرار گرفتن در بیمارستان و کنترل اولیه مرا به رادیولوی برای گرفتن عکس پا بردن بعد گرفتن عکس پرستاران جوان که در اطرافم نشته بودن با ایما و اشاره چیزی به هم می گفتن که من با آن ها گفتم مگر چه شده است ، مگر از قطع شدن پا چیزی بیشتر هم هست ،گفتن نه احتملا باید به پایت دو کیلو وزنه آویزان شود که همین جور هم شد بعد از آویزان کردن وزنه آن شب را بحمدالله راحت خوابیدم به علت این که طی چند شب گذشته از درد پا و پهلو خواب درستی به چشم هایم نرفته بود بعد از حدود 24 ساعت یک مجروح در اتاق من آوردند که ترکش به نخاعش اصابت کرده بود طی 24 ساعت بعد که با این مجروح در این اتاق بودیم مجددا خواب از چشممان ربوده شد چون مجروح مذکور به علت قرار گرفتن ترکش در نخاعه کمرش نا خواسته و بی وقفه فریاد می زد بعد از آن مقرر شد تعدادی از مجروحین با هواپیما به تهران انتقال پیدا کنند با توجه دبه این که هواپیماها در آن ایام به علت حملات هوایی به ندرت پرواز می کردند با این وجود هواپیما آمد و ما به تهران منتقل شدیم در فرودگاه مهرآباد مجروحین را تقسیم کردند مقرر شد ما به بیمارستان بقیه الله الاعظم (عج) که آن روز در بخشی از بیمارستان نجمیه در خیابان حافظ واقع شده بود منتقل شدیم در بیمارستان بعد از دو سه روز پزشک معالج بعد از ویزیت گفت باید برای معالجه وزنه آویزان کنیم با توجه به این که در باختران وزنه قبلی با چسب به پا آویزان شده بود ولی در تهران قرار شد پزشک با سوراخ کردن استخوان ساق پا به وسیله دریل دستی مخصوص پا را سوراخ کنیم ، پزشک سوال کرد آیا طاقتت بالاست که اتاق عمل نرویم گفتم نمی دانم ولی سعی می کنم مقاومت کنم ، با زدن یک آمپول بی حسی توسط دریل استخوان پا را سوراخ کردند و پزشک مقاومتم را تحسین کرد سپس از آن روز چهارده کیلو وزنه برای حدود 45 روز به پایم آویزان بود که بعد از 45 روز با دکتر معالجم صحبت کردم که مرا مرخص کند ایشان گفت اشکال ندراد پایت را گچ می گیرم سپس مرخصت می کنم بعد از گچ گرفتن پا اولین بار که از تخت آمدم پایین به علت عدم تعادل زمین خورده و گچ قسمت پاشنه پا شکست ،بعد از دو روز پزشک معالج ویزیتم کرد و گفت با این گچ امکان ترخیص شما وجود ندارد یا باید گچ را به صورت نیم تنه بگیریم یا وزنه آویزان باشد لذا با اصرار خودم پزشک را راضی کردم که دیگر توان ماندن روی تخت را نداشته و گچ گرفتن را نمی توانم تحمل کنم او نیز گفت عواقب کار (شکستگی مجدد به عهده خودت می باشد) دوران نقاحتم با دو مرحله ی دیگر عمل جراحی روی پایم حدودا هشت ماه طول کشید و بعد از آن ماهی یک مرتبه برای بخش های دیگر مجروحیت تا حدود سه سال به تهران مراجعه می کردم در حال حاظر سلامتی و بهبود به لطف خدا برقرار است ، بخش هایی بعضا کماکان مشکل دار می شود که بخشی تحمل و بخشی را با مصرف دارو می گذرانیم.

این بخشی از خاطرات این حقیر که از رفیقان جامانده است بود.

برای شادی روح حضرت امام و شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی و همه شهدای اسلام صلوات.

اللههم عجل لولیک الفرج

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo