X
تبلیغات
رایتل

دل نوشته

شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 15:41

نویسنده: سعید پیرهادی ،دانشجو

شب است دیگر باید بروم آمده اند به سراغم. هی با خودم زمزمه می کنم آنجا چند مَـرده حلاجم ، کاری  کرده ام که مرا تحویل بگیرند و  به من احترام بگذارند؟ بالا رفته ام  تا جائی که خانه ام را از آن بالا میبینم .ای کاش به فقیری که روزی جلویم را گرفته بود کمک میکردم هرچند کم ولی کمک می کردم حالا دارم می بینم که با بچه هایش ز

ندگی سختی دارند شاید نشانم می دهند فرصت های از دست رفته را .این دیگر چیست این که همان فلانی است ، چه می خواهد مگر این هم فرصتی بود  که از دست داده ام ،یکی آرام می گوید گفته بودند دلی بدست آر که دل شکستن هنر نیست ،حالا یادم افتاد دلش را شکستم  حالا دیگر چه فایده که دستم کوتاه شده ،ا ی کاش دروغ کمتر می گفتم اینجا بابت هر دوروغ امتیاز کم می کنند .ولی خدا بیامرزد پدرم را که روزی حلال به دهانم گذاشت (تا این را می گویم یکی می گوید پدرت که هنوز زنده است ، به او می گویم که آمرزیدن فقط برای مرده ها نیست ،طلب عافیتی  است برای زنده ها. ) اینجا سخت به  لقمه حرام گیر می دهند .در صف ایستاده ام انگار دارد نوبتم می آید .می خندم با خود می گویم اینجا هم ، نوبتی است گفته بودند همه جا به نوبت. ولی انگار دارم نفس می کشم . مگر مرده ها هم نفس می کشند؟ انگار زنده ام یکی دارد صدایم میکند . می گوید پاشو پاشو دیره الان آفتاب می زنه نمازت غذا میشه .آری زنده ام مادرم بود صدایم میکرد ،خدا را شکر می کنم که فرصتی دیگر برای جبران به من داد
پیشانی مادرم را می بوسم و دوباره خدا را شکر می کنم به خاطر نعمتی مانند مادر ،که حتی مواظب است نمازت را بخوانی .خدایا شکر .....

خدایا این نعمت را عطا کن که ببینم نعمت های مانند سلامتی و نعمت بزرگی همچون پدر و مادر را. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo