X
تبلیغات
رایتل

این هم خاطره ای است

یکشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 11:21

نویسنده: هاتف مظاهریان

خاطره نویسی کاری که تا حالا انجام نداده ام. شاید برای بعضی ها مثل آب خوردن باشد برای بعضی دیگر سخت. فکر می کنم برای من زیاد ساده نباشد خوب چون تا حالا این کار را یکبارهم انجام نداده ام. چند روز به انتخاب موضوعش فکر کردم. موارد زیادی به ذهنم خظور کرد. گفتم برای اینکه معنویتی هم داشته باشد از یک سفر زیارتی بنویسم مثل خسی در میقات. برای همین رفتم کتابخانه و یک نگاهی به آن انداختم . جملاتش کوتاه کوتاه بود و لحنش عامیانه. به نظر می آمد قبلا جایی کتاب زمین خورده بود و اجزاء جملاتش به هم ریخته بود. بعضی وقتا هم باید خودم یک کلماتی را بین جمله اضافه

می کردم همین چند تا نکته رو گرفتم و از موضوع معنویت اومدم بیرون .

گفتم موضوعم غرور داشته باشد. بزرگ باشد. از خودش هویت داشته باشد مردانه باشد. به این که فکر می کردم یاد خاطرات حک شده گشت و گذار در طبیعت و سختی ها و حلاوت های گذر از ان و فتح آن افتادم. یاد صعود اطراق و شب بیداری هاش. گذر از جنگل های انبوه کوه های شمال ف یاد خوابیدن وسط جنگل از فرط خستگی بدون اینکه به هیچ چیز اضافه ای فکر کنی و آسمان پر ستاره. عطرش به مشامم می رسید و صداهای خاص خودش و از همه عمیق تر سکوتش ...

در نهانخانۀ جانم گل یاد تو درخشید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتنی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

قله هایی که از ابر بیرون زده بود و در آفتاب می درخشید و من از آنها بالاتر بودم .

بارگاه اول- آبشار یخی – تپه گودی ...حالا قله، قله ، قله ...      «قله دماوند»

یاد اولین نمازی افتادم که از شدت باد و سرما با کفش خواندم و خلوصش.

و دریاچه نوک قله ای که در طول سال فقط ده روز فرصت داری خودت رو بهش برسونی که یخش آب شده باشه و خاطرۀ دلچسب نوازندگان محلی هم زمان با رسیدن و شروع کردن به نواختن و خواندن. انگار ما دعوت شده بودیم به ارکستر همنوازی تار و طبیعت.   «قله سبلان»

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را      به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت     کنار آب رکناباد و گلگشت مصلی را

ار آن بالا ها که بیام پایین یاد آن ورودی غار افتادم که همیشه مثل باران آب از سقفش می چکد و آن تنگناهای ته ته هاش که خیلی دلم می خواست به آخرش برسم و چند روز بعد فکر کردم چرا؟ نفهمیدم. ولی امروز فهمیدم. برای اینکه تو خاطراتش غرق بشم و درباره اش نکاتی را بنویسم بعد ببینم که مرارت هاش به تنم نیست و خاطرات خوشش در تمام وجودم می جوشد.   « غار رود افشان»

همینطور سوار بر زورق خاطرات رفتم تو دل کویر با دوستانی که روحشان در کشف ناشناخته ها آنها را به تفکر در رموز نقطه نقطه های کم رنگ و پر رنگ آسمون کشیده بود .چیکار می کردیم؟ آنهایی که اسم و رسمی برای خودشان به هم زده بودند پیدا می کردیم و دانه به دانه می شمردیم. هرکی بیشتر.....برنده.« کاروانسرای مرنجاب،ماراتون مسیه»

شبها بیدار، روزها خواب

شبها بیدار، روزها خواب

لابه لای آن شب بیداری ها دنبال چی می گشتم ؟

شور و هیجان روزها رو رها کرده بودم. وسط  سیاهی و سرمای کویر تو آسمون اول پی چی می گشتم ؟

ستاره ها، کهکشان ها و سحالبی ها که فقط بشمرمشون ؟

مثل دانه های تسبیح که بعضی ها فقط از سر غفلت دو تا دو تا از سر ردیف تا ته آن می رن و دوباره بر می گردن.

کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز   باشد که باز بینیم دیدار آشنا را

می خوندم و به ذهن می سپردم.

تا شد به اندازۀ انگشتهای یک دست، دو دست، دو نفر، پنج نفر.

نود و هشت، نود و نه، صد. به اندازه دانه های تسبیح که زیاد شد از کثرتش به کوچک بودنم رسیدم.

آیا به انسان روزگارانی نگذشت که چیزی لایق ذکر هیچ نبود؟   «سوره دهر/ آیه 1»

تازه متوجه شدم که هیچکدام از اینها هدفم نبود.

نه نوک قله، نه ته دره و غار و نه شمردن تمام ستاره های آسمون .

من دنبال خودم بودم و به آرامش رسیدن .

 پس خوندم و خوندم تا رسیدم به این نشانه :

« ...و باز یکی از آیات لطف الهی آن است که برای شما از جنس خودتان جفتی بیافرید که در کنار او آرامش یافته و با هم انس گیرید و میان شما رأفت و مهربانی برقرار فرمود و در این امر نیز برای مردم با فکر حکمت های آشکاری است.»(سوره روم/آیه 21)

و من تمکین کردم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo