X
تبلیغات
رایتل

یک روز پر خاطره

چهارشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 12:55

نویسنده: محمد باقر سلامی دانشجوی سخت افزار

بیدار شو بیدار شو- بیدار شو بیدار شو . این آلارم گوشی ام بود . اونقدر تکراری شده که فقط برای خفه کردنش از رختخواب دل می کنم . یه فکر کوچولو کردم . امروز چه روزی از هفته است؟اگر یکشنبه یا دو شنبه باشد ، باید قبل از وضو، دست و صورتم رو خوب بشورم که دیگه

خوابم نبره و به کلاس های ساعت هشت برسم . اگر غیر از این روزها بود بعد از نماز شیرجه میرم تو رختخوابم.

من تنبل نیستم . سر و کله زدن با مشتری و بعضی اوقات شنیدن حرف های زندگی مردم  که هیچ ربطی به من نداره، منو خیلی خسته می کنه . طرف فقط برای خالی شدن دلش یا ایجاد موقعیتی که بتونه از من جنس نسیه ای ببره ،اونقدر حرف می زنه که علاوه بر اینکه کلافه میشم از برنامه هایی که برای او روز در نظر گرفته ام عقب می مونم و بعضی وقتها هم یادم میره . البته همیشه اینطور نیست .

امروز دو شنبه است. طبق معمول پدر و مادرم بیدارند و کتری روی اجاقه . زیرش کمه که اگه خواب موندیم نترکه . زیرش رو زیاد می کنم ، میرم بیرون نون بگیرم. اگه سنگکی شلوغ باشه بربری می گیرم. وقتی می رسم خونه مستقیم میرم آشپزخونه. قل قل کتری صدام می کنه . قوری رو بر می دارم و دو سه قاشق چای می ریزم. من چای پررنگ خیلی دوست دارم ولی نه به اندازۀ پنیر تبریزی. چند لقمه خوردم. چای دوم رو هم ریختم. یه قلپ چای نخورده نگاه به ساعت انداختم و چای رو نصفه ول کردم .

محل  دانشگاهمون تو طرح ترافیکه. نمیشه با ماشین شخصی رفت. با مترو میرم. یه کم شلوغ و سخت هست اما زود می رسم . یه مزیت دیگه ای هم داره چون پشت فرمون نیستی می تونی مطالعه بکنی یا سری به اینترنت بزنی البته اگه صندلی گیرت بیاد.

بر اثر تجربه توی ایستگاه مترو همیشه جایی می ایستم که خلوت ترین در قطار باز میشه . قطار اومد . یه نفر از پشت سر هلم داد . دوم یا سومین نفری بودم که پریدم تو قطار. برگشتم نگاهش کردم . اخمامو وا کردمو گفتم: دستت درد نکنه . جا خورده بود شدید .خندید و خوشبختانه جا گیرش اومد . به هر حال خاصیت ایستگاه مبدأ اینه که وقتی قطار وارد میشه ، صندلی های خالیش همه رو قلقلک میده .

یکی از درس هایی که تو این ترم  برداشتم زبان عمومیه که هنوز تشکیل نشده . از هر کی هم می پرسی، میگه برو به سایت دانشگاه و اونجا پیگیر باش. امروز هم مثل هر روز رفتم تو سایت ببینم بالاخره چی شد .البته می خواستم برم . تا گوشیمو در آوردم و اسم سایت رو از لیست انتخاب کردم ، یه پیرمرد که رو به راه هم به نظر می رسید جلوی من ایستاد . سر حال بودنش نمی تونست به موهای سفید و چروک پیشونی اش بچربه . مجبور شدم جام رو به اون بدم. اون خیلی اصرار کرد که نمیشینه . گفت که می خواد زود پیاده شه . من ایستادم و ازش خواهش کردم که همین چند ایستگاه رو بشینه . پیرمرد تشکر کرد و نشست . بیچاره اگه می دونست اینجا اون رو پیرمرد عنوان می کنم شاید شاکی می شد . شاید به شوخی عصبانی هم می شد .

شماره دانشجویی و رمزم رو وارد کردم . جالب بود. روز و ساعت درس زبان رو تعیین کردن؛ اما بدیش این بود که زمان امتحانش اوایل اسفنده .آخه برای تعطیلات بین دو ترم برنامه های مهمی دارم یه سفر برای توسعه کارم داشتم که احتمال داره لغوش کنم .

ایستگاه امام خمینی . این صدایی بود که از بلندگوهای قطار شنیده می شد . از پنجره ایستگاه رو نگاه کردم چون به این اعلام ها نمیشه زیاد اطمینان کرد . از ایستگاه خارج و سوار تاکسی شدم. جزوه  هام رو باز کردم تا یه مروری به درسهام بکنم . چند وقتیه که یه تحقیق رو برای درس کار آفرینی شروع کرده ام که نسبتا سنگینه و من تنها اون رو پیگیری می کنم . حسابی وقتم رو گرفته . اصلا فرصتی برای درس های دیگه ام باقی نمی مونه.

ساعت هشته و من تازه رسیده ام جلوی دانشگاه . کارت دانشجویی رو خواستن . ترسیدم که کلاس شروع شده باشه . همیشه باید دیر به این درس برسم . با عجله دستم رو تو جیبم کردم . بر اثر فشار، درز پایین جیب شکافته شد . کارتم رو نشون دادم و رد شدم . هیچی نگفتم و فقط دویدم . از پله ها که بالا می رفتم با خودم گفتم «مرد حسابی تو که هر روز منو می بینی با هم سلام و علیک داریم ، دیگه کارت دانشجویی چه صیغه ایه »مأمور در رو میگم . اِ...ادب باهات قهر کرده؟ مأمور در چیه ؟ببخشید آخه یکی دو سانت شکاف شلوار که این حرفها رو نداره . تازه کتت هم اونو پوشونده .

کلاس اخلاق شروع شده بود . اجازه گرفتم و وارد شدم استاد اخلاقمون جزوه یا کتابی برامون در نظر نگرفته؛ فقط باید با حضور در کلاس و نت برداری، مطلب برای امتحان جمع آوری کرد . کلاس ساعت 30/9 دقیقه تموم شد . تا کلاس بعدیم 45 دقیقه وقت داشتم . اوائل ترم از این وقت برای مطالعه یا حضور در کلاس فارسی ساعت اول استفاده می کردم ؛ اما الان با توجه به سنگینی طرحی که شروع کرده ام باید از هر وقتی که به دست میارم استفاده کنم که قبل از موعد مقرر اونو تکمیل کنم و برسونم . حالا می تونستم توی این چند دقیقه کارهای تایپی و طراحیمو انجام بدم . سرگرم همین کارها بودم که متوجه شدم پنج دقیقه از کلاس فارسی گذشته. به سرعت بساطم رو جمع کردم رفتم طبقه دوم . کلاس شروع شده بود . دو نفر بیشتر نیومده بودند . استاد منتظر بود یه خرده تعدادمون بیشتر شه که کلاس رو شروع کنه .

من عاشق ادبیات فارس یهستم هر چند که تا حالا فرصتی برای پرداختن به این موضوع نداشتم این علاقه هشت نه سال پیش و بعد از پایان دوران دبیرستان به وجود اومد . البته از انتخاب رشته ام اصلا ناراضی نیستم . شاید اگه تو دبیرستان هم این حس رو نسبت به ادبیات داشتم باز هم انتخاب رشته ام همین سخت افزار بود که الان هست چون به آینده اش که فکر می کنم می بینم به مشاغلی که ما حصل ادبیات است اصلا علاقه ندارم .خود ادبیات ، شعرها و حکمت هاش برام جالبه .

استاد درس رو شروع کرد .از روی متن درس خوندیم . استاد شرح می داد و شعرها رو معنی می کرد . کم کم به تعدادمون اضافه می شد . استاد سؤالاتی رو مطرح کرد و از ما خواست که به اونها جواب بدیم . هر کدوم از ما به یک یا چند سؤال جواب دادیم . زحمت بقیه سؤالات رو خود استاد کشید . بعد از اون یه طرح جدیدی رو مطرح کرد که نوشتن خاطره یا اتفاقات یک روز خودمون بود . استاد گفت : از همین الان هم می تونید شروع کنید و ظرف مدت نیم ساعت چند صفحه بنویسید . البته به ما تا آخر ترم وقت داده بود و می خواست بگه که در زمان کوتاه هم میشه چندین صفحه نوشت . خوب یه خرده غیر ممکن به نظر می رسید . با اطمینانی که استاد به ما می داد که این کار شدنیه،موضوع برام جالب شد و تصمیم گرفتم که از همون دقیقه شروع کنم به نوشتن . خوب اولش انصافاً خیلی سخت بود . فکر کردم که جریانات پیش اومدۀ همین امروز رو بنویسم . دستم رو به عنوان سؤال بالا بردم و از استاد پرسیدم که می تونیم با زبان ساده بنویسیم ؟ استاد گفت مانعی نداره .خودکار هی تو دستم غلت می خورد و کاغذم هنوز سفید بود .می دونستم از کجا؛ اما مونده بودم که چه جوری شروع گنم و از چه کلماتی استفاده کنم . بالاخره خودکار با کاغذ آشتی کرد و صورتشو بوسید . ولی دیگه خیلی بوسید و ول کن معامله نبود. دست که راه میفته همینطور میره . مطالب زنجیر وار پشت سر هم ردیف میشن. جولانگاهی شده بود. تا حالااین جور نوشتن رو امتحان نکرده بودم. وقت کلاس تموم شده بود. حدودا یه صفحه ای شد. اونو به استاد نشون دادم گفت خوبه ادامه بده .

اومدم طبقه چهارم. نماز خونه. کیف و وسایلم رو گذاشتم تو نماز خونه که برم وضو بگیرم در دستشویی بسته بود . منتظر موندم . چند دقیقه گذشت. یه در زدم هیچ خبری نیود . دستگیره رو پایین گرفتم و آروم در رو باز کردم هیچ کی نبود . حسابی به خودم خندیدم و جنگی وضو گرفتم بعدش هم که نماز خوندم .

جورابهامو پام کردم . کاغذ و خودکار رو در آوردم. بقیه این خاطره از بعد از کلاس تا اینجا رو نوشتم . بهترخ بگبم شرح ما وقع تا خاطره. برای من که خاطره هم بود؛ چون تا حالا از خودم چیزی به این شکل ننوشته بودم. نامه نوشته ام ولی خاطره نه. اون هم فی البداهه و بدون آمادگی قبلی .

ساعت یک و نیمه . خیلی تشنه ام . امروز مثل هر روز یه چیزهایی یاد گرفتم . بزرگترینش اعتماد به نفس برای نوشتن بود .هر چند کار ساده ایه و فقط باید وقایع امروز و چند ساعت پیش رو می نوشتم . رمان که نمی خواستم بنویسم . یادم میاد اولی که استاد این کار رو از ما خواسته بود،سر در گم شده بودم . کاش نمی خواستم ،آخه به غرورم بر می خورد کاری که تصمیمشو گرفته ام انجام ندم . خیلی از چیزها رو هم ننوشتم . ممکن بود از اینی که هست آبکی تر بشه . مثل کیفیت رسیدن تا مترو و یا وضع هوا که معمولی بود . اتفاقات داخل کلاس ، بیان تمام احساسات یا صحبت های من و دوستم که تو نماز خونه  داشتیم . دوستم که تازه نمازشو خونده داره نوشته  هامو می خونه . بساطمو جمع می کنم که برم خونه . خدا می دونه که تو ادامۀ روز چه اتفاقاتی می خواد رخ بده . از دوستم خدا حافظی کردم. به امید دیدار.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo