X
تبلیغات
رایتل

روزی که رفتم گذرنامه بگیرم

یکشنبه 3 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 11:21

 

                   محمد رجبی نژاد مقدم پاپکیاده

   سوراخ کردن یک تیرآهن، آن هم با دریل و مَتِه ایِ آهنی که نُکَش کُند است ، صدای ویولونی که درست کوک نشده آن هم در دست نوازنده ای ناشی و بالاخره بدترین آهنگی که در تمام عمرم شنیده ام زنگ بیداری موبایلم . باز واق واق میکرد. زیبا ترین موسیقی هم که باشد، باز هم روی تارهای 

نازک اعصاب پشتک میزند. یعنی باید و مجبورم که روز نویی را آغاز کنم.  

ساعت 5:15 است زودتر از بقیه روزها بیدار شده ام. شب گذشته را نتوانستم خوب بخوابم، مرتب ساعت دیواری اتاق را میدیدم، که هر از چند گاهی کمی و بیشتر از کمی تکانی به خود میداد. به فکر کارهای فردا بودم وکارهای فرداها، دوست داشتم برنامه ریزی کنم برای آینده، اما نمیشد اصلا یاد نگرفته ام که چطور برنامه ریزی کنم و هر موقع خودم هم برنامه ای چیده ام آخرش به شهادتم منجرشده و تنها برنامه ای که همیشه درست بود و تنفرآور، برنامه هفتگی مدرسه بود و بدتر از آن جمع کردن آن در روز جمعه، برای شنبه .

چه جمعه های بدی بود! چه بعد ازظهر جمعه های بدی بود! بعدازتمام شدن فیلم سینمایی شبکه یک جمهوری اسلامی که اصلا هم تکراری نبود، انگار که عمرمان تمام میشد،  دیگه، جمعه تمام میشد. شبش هم پوچ بود، ولی یادم آمد که امروز را برنامه چیدم، برنامه ریزی کردم که بروم وگندی را که در پاسپورتم زده اند درست کنم، آخ ببخشید! فارسی را پاس بداریم باید میگفتم( گذرنامه) .از آنجا شروع شد که حدود یک ماه پیش به یکی از مراکز پلیس +10 رفته بودم، جهت گرفتن گذرنامه.همه مراحل راطی کرده وبه من گفتند برو منتظر باش خودش می آید در خانه، به خودم گفتم چه خوب که با پای خودش می آید. وقتی گذرنامه به دستم رسید، دیدم هم نام خانوادگی ام را اشتباه تایپ کرده بودند، هم پسوندم را به جای اینکه بنویسند محمد رجبی نژاد مقدم پاپکیاده، نوشته بودند محمد رحیمی نژاد مقدم پاکیاده و امروز برای اصلاح حتما باید به خود اداره گذرنامه میرفتم و ازدست اداره پلیس +10 کاری بر نمیامد. اصلا نمیدانم چرا اسمش را گذاشته اند پلیس +10 ندانستم شماره پلیس چند است که با 10 جمع میشود و آخرش چند میشود؟ احتمالا شماره اش باید 10 باشد که با 10جمع میشود و جمعشان 20 میشود و20عددیست که به عنوان نمره بر هر اداره دولتی و نیمه دولتی و خصوصی و هر اداره دیگری در این کشور مسلمان نشین شایسته است. بالاخره تصمیم گرفتم که کاملا بیدار شده وآماده رفتن شوم. آبی به جوش آورده، چایی دم کرده،سفره ای پهن کرده، نانی آورده، چای شیرینی درست کرده، نان را لول کرده و در لیوان چایی غسلی داده و تا آنجا که نرم بوده در دهان کرده و بارها تکرار کرده تا ته لیوان چای را دیده. آه! وای! آخ !الان یادم آمد! که صورتم را نشسته ام و مسواک نزده ام! لباس پوشیدم ونگاهی در آینه به خود انداختم، بَه بَه، ببین خدا چی خلق کرده!؟به خودم گفتم! فقط کمی شکسته شده بودم، به قول شاعر که میگفت:

صبح بود و زیبا بود چهره ام در آینه

ما که گذشتیم از بهار و از آینه 

آینه اگر هر تصویر ز ما بر میداشت

این چنین صاف نبود کلی خط و خش بر میداشت

بالاخره راه اُفتادم . با عکس و سجل و ملی کارت ، با کپی ودوکپی و چند کپی از هرکارت به آنجا رسیدم که میگُفََتندش، اداره گذرنامه شعبه یافت آباد. ساعت حدود 7 بود، یک نفر ایستاده بوداز جنس خودمان واسامی کسانی را که می آمدند یادداشت میکرد، تا حقی ضایع نشود ودِینی بر گردَنِ کسی نیفتد . اسمم را یادداشت کرد. انگار کاغذ گیر نیاورده بود، پشت یک تکه کاغذ تبلیغاتی می نوشت. بعد یک ساعت کمی بیشتر فرجی شد و در باز شد و داخل شدیم. بعد از ساعتی نوبت به من رسید و توضیحات ارائه کردم، دوباره فُرمی پر کردم و به جایش تکه کاغذی تحویل گرفتم که رسید نام داشت، زیرش نوشته شده بود، فاقد هر گونه اعتبار قانونیست وگفتند: ماهی دگر در انتظار بمانید .تشکر اجباری کردم وبه سمت محل کار با شتابی شتابزده تر راه افتادم.

ساعت حدود 10:20 دقیقه صبح بود هوایش بهاری بود به مانند روزهایش. خوب بود و آفتابی هوا را میگویم وحالش بود به خانه برگردم  که بخوابم و خیال کنم که بعد از بیدار شدن هیچ چیز تغییر نمیکند شغلم را از دست نمیدهم، که کرایه خانه ام عقب بیافتد، قسط هایم را نتوانم پرداخت کنم وخلاصه کنم از گشنگی نمیمیرم و به فلاکت نمیافتم. اما نمیشود و خواب از سرم پرید وقدم هایم را تندتر و بزرگتر برداشتم به اولین ماشینی که رسیدم دست تکان دادم ، راننده اش خانمی بود، چقدر قشنگ بود ماشین را میگویم، البته خانم هم بد نبود، اما در این شرایط ماشین راترجیح میدادم، خانم از کنارم گذر کرد و مرا سوار نکرد تا کمک راننده اش شوم. ماشین بعدی یک تاکسی بود، گفتم آزادی ترمز زد و سوار شدم. رادیوی ماشین روشن بود، به گمانم اخبار میگفت ومطمئنم دربین خبرهایش اصلا دروغ نمیگفت. آقای راننده با مردی که جلو نشسته بود صحبت میکرد و هر از چندگاهی از آینه نگاهی به عقب میانداخت ،می خواست عکس العمل من را ببیند. از گرانی بنزین مینالید ومیگفت کلی پول دادم تا تاکسی را سبز کنم تا زندگی سبز شود غافل از اینکه اینچنین میشود.

من هم آن عقب نشسته بودم ساکت وفقط گوش میدادم ،به خودم میگفتم آنروزها که خیابانها شلوغ بود وعده ای اعتراض میکردند به دزدی ، گرانی، بیکاری به  نداری، فقر، تبعیض، بی عدالتی ،و تقلب را بهانه  کرده بودند وکسی هم نفهمید که چه میگفتند وهمین وهمین راننده ها  که خودم بارها شنیدم، که میگفتند: ببین چطور این بیکارها خیابانها را شلوغ کرده اند ونمیگذارند ما مسافر کشی کنیم ونانی در بیاوریم. پس باید بسازید، با آنچه خود ساخته اید ،لال شو مردک، اعتراض وارد نیست، اینها را در دلم به او گفتم وحالی کردم از حماقتشان که به حقارت افتادند شاید درس عبرتی شود برای آنانکه سکوت میکنند وفکرنان هستند، زمانی که عده ای از جانشان گذشته اند. تا میدان آزادی همین حرفها را میزد. شک نداشتم که اگر یک نفر سرش را از شیشه ماشین تو می آورد و میگفت کی؟ چی گفت؟ لبها به هم دوخته میشد وهیچ صدایی را نمیشد شنید، جز صدای همان رادیوی دروغگورا. کرایه رادادم  ومیدان آزادی پیاده شدم . کمی پیاده رفتم .چند ماشین کنارم نیش ترمزی زدند. گفتم فرودگاه ،مسیرشان نمیخورد .بعد دیدم آنطرفتر کمی بالاتر دو خانم ایستاده اند با سرووضعی مناسب خانه. واین رانندگان محترم برای در آوردن لقمه ای نان، پشت سر هم برای سوار کردن آنها ایستاده اند. بالاخره یک ماشین هم من را دید وسوار کرد. ماشین از آنهایی بود که قلبش ایرانی بود و به عشق وطن می تپید، اما ظاهرش از نوع فرنگی که این روزها به آن پ‍ژوآردی میگفتند. راننده اش هم مرد جالبی بود دست وپایش هماهنگ باهم کارمیکردند، پایش راکه کمی از روی پدال گاز برمیداشت روی شاسی بوق فشار میداد ازآن برمیداشت و بر این میگذاشت. به مانند همین یارانه های خودمان که از این جیب میکنَند ودرآن جیب میکُنند شاید هم در جیب خودشان میکنند ومردم هم پیرو آنها از جیب دیگران میکنَند ودر جیب خودشان میکُنند ودیگران از جیب آنها، و به هم لبخند هم میزنند، تا رستگار شوند. این افکار باعث شد باز به فکررفتن بیفتم. اصلا به همین دلیل دنبال گذرنامه رفتم. خواستم بروم، نَه، خواستم بگریزم، از آنچه واقعیت این جامعه است .خوبی اش آن است که خودم را گول میزنم در آنجا ومیگویم اینجا غربت است وهمه اینها بیگانه اند و همزبان نیستند واز همه بالاتر آنکه مسلمان نیستند وجمعه ها در انتظار فرج نمی مانند. اوه !آردی گفتم یادم آمد! راننده قبلی از آرد و نان هم سخن میگفت: قصه مردی را تعریف میکرد: که هنگام اعلام قیمت نان وبرداشتن  یارانه ها ازآن واز نظام اقتصادی کشور، خواب بوده.و وقتی صبح از خواب بیدار میشود و به نانوایی میرود و 3 عدد نان میخواهد و 100 تومان پول میدهد و بقیه پولش راهم می بخشد ونانوا از او200 تومان دیگر طلب میکند وبه اومیگوید مگر نمیدانی؟ که نان دانه ای 100 تومان شده ؟! مرد به فکر فرومیرود وپیش خود میگوید. یعنی از اصحاب کهف هم بیشتر خوابیده ام .آنقدر فکرم مشغول بود که نفهمیدم کی  به سه راه فرودگاه رسیدم. از ماشین پیاده شدم. کرایه را دادم وبقیه پول ، که چند اسکناس را که زیر تریلی رفته بود ، از راننده گرفتم. به سمت کارگاه راه افتادم. به کارگاه که رسیدم، فقط سرپرست در کارگاه بود، سلام گفتم وجوابی شنیدم در حد صدایی مُبهم. رفتم تا لباسم را عوض کنم، پیراهنم راکه در آوردم، دیدم دور یقه اش وآن قسمت از آستینش که همیشه تا میکنم کمی سیاه شده ،انگار نه انگار که همین دو روز پیش، شنبه پوشیدم. صدای سرپرست کارگاه میامد که مَمَد برو پیش بچه ها ساختمان شماره یک دست تنهایند. طبق عادت دیرینه آستین ها را همراه یقه ها بالا دادم، که برسرآن بارها به من تذکر هم داده اند، که نکنم، یا علی گفتیم و کار آغاز شد .ساعت حدود 11:40 بود چه خوش میگذشت هر روز همین موقع به سر کار میآمدم. تا وقت نهار چیزی نمانده بود، آن روز تا ساعت 7 بعداز ظهر سرکار بودم و چه خوب که شبکارنبودم .مسیر سه راه فرودگاه تا میدان آزادی را پیاده گِز کردم وبعد با اتوبوس تا سر خیابان حبیب اللهی آمدم. به خانه که رسیدم ساعت حدود 8:5 بود. در را که باز کردم بوی غذا نمی آمد وکسی به من سلام نگفت،من هم جواب سلام کسی راندادم. کمی به مرتب کردن خانه مشغول شدم. بعضی از شبها که حالی داشتم، میرفتم پارک محله پایین خیابان ومیدویدم. آنشب هم لباس ورزشی ام را پوشیدم وبه سمت پارک رفتم. آرام آرام شروع به دویدن کردم .به پارک که رسیدم، حسابی گرم شده بودم .بادستگاه های ورزشی که در پارک بود کمی ورزش کردم . بعد از کلی عرق ریختن به خودم گفتم که برای امشب بس است وبه سمت خانه به راه افتادم. بالای پارک درمسیرخانه سراغ مغازه ساندویچی رفتم ویک ساندویچ فیله سفارش دادم .کمی صبر کردم تا حاضر شد، گرفتم وبه سوی خانه آمدم، چون عادت نداشتم بیرون از خانه غذا بخورم. به خانه که رسیدم به حمام رفتم ودوشی گرفتم.از حمام که بیرون آمدم هم گرسنه بودم وهم خوابم میامد. ساندویچم را خوردم مسواک زدم وطبق عادت موهایم را قبل ازخواب شانه کردم .در آینه نگاهی به خود انداختم ،انگار پیری زودتراز وقتش به سراغم آمده بود. یاد آن ترانه افتادم، که آن خواننده میخواند:

رومیکنم به آینه       

     من رو به آینه میشکنم  

              رو به خودم داد میزنم   

                   این آینه است یا که منم؟

به رختخواب رفتم. درفکررفتن بودم،به آنسوی مرزها.آیا آنجا هم تنها خواهم بود...؟ آیا آن تنهایی با این تنهایی که الان درآنم فرقی دارد. آیا آسمان آنجا رنگ دیگری دارد؟ شاید فکر رفتنم اشتباه باشد! اما من آدمی نیستم که پشیمان شوم ،از کاری که کرده ام ومیکنم، فقط سعی میکنم دوباره اشتباهم را تکرار نکنم. باز یاد یک شعر افتادم، که خیلی هم دوستش دارم، خودش را وشاعرجگرسوخته اش را.

 

«به کجا چنین شتابان؟ 

         گوَن از نسیم پرسید؟

            دل من گرفته زینجا

                 هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟ 

                    همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم      

                        به کجا چنین شتابان؟    

                          به هرآن کجا که باشد به جز این سرا سرایم »

چرا؟ مگر سرای من چه عیبی دارد که باید بگذاریم وبگذریم، برای دزدانی که صاحبخانه شده اند؟ برای آنان که،

فریاد میزنند خدا یار مردمان است  و از هر چه میخورند جملگی مال مردمان است

 تو دوستی خدارا، چه قشنگ گفت: اینجا، قسمی به این قشنگی نشنیده ام هیچ جا  ،  تو ودوستی خدا را چو ازاین کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا. چو ازاین کویر وحشت؟به کجا رسیده ایم ما؟آن مرز پر گوهر، آن  سرچشمه هنر چطور شده کویر وحشت ویادم نمیآید افکارم را چطور خواب پاره کرد .

درست یا غلط، دروغ یا واقعییت، خاطرات یا افکار، این را به ذهن خلاق خواننده میسپارم. اگر خواننده فکر میکند این خاطرات یک روز من است، شک نکند که درست فکر کرده و اگر غیر این فکر میکند، باز هم مطمئن باشد که از تخیل وافکار بی پایان اینجانب به شیوه وحشت آوری سود جُسته.

نام ونام خانوادگی: محمد رجبی نژاد مقدم پاپکیاده، که به لطف حَق واشتباه خَلق در تمامی لیست های حضور وغیاب اساتید محترم دانشگاه، محمد رحیمی نژاد مقدم نوشته شده ودر هر حضور وغیاب اساتید محترم، این را به تکرار متذکرشده واصلاحش کرده ام. چرا رجبی را رحیمی مینویسند وچون اعتراض میکنم دوباره رجبی مینویسند؟ نمیدانم اعتراضم وارد بوده ویا سندی که داشتم ثابت کرده .

شاید در این کشور عُرف آن شده که چیزی را بنویسند به نام کسی وبخوانند به نام دیگری ویابازنویسی کنند، آنطور که خود راحتند ومیخواهند. واگر اعتراض کردی وسند رو کردی به اثبات، اصلاحش میکنند وگرنَه به تو میگویند من الله التوفیق، عجر(اجر) شما با سید الشهدا.  و اگر پافشاری کنی مفسد میشوی فی الارض.که درآن موقع حقت میشود ِدین بر گردنشان، که باز خواهی ستاند،! درآن دنیا...! پس باید بخوانی (عجل علی ظهورک).   

 

 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo