X
تبلیغات
رایتل

یک روز کاری در دفتر وکالت

یکشنبه 3 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 11:10

نویسنده: فاطمه آصف نژاد

طبق روال هر روز ساعت 7 از خواب بیدار شدم. دست و صورتم را شستم صبحانه یک لیوان شیر با یه دونه خرما خوردم . یواش یواش آماده شدم .حدودا ساعت 50/7 بود که آماده رفتن شدم . از خونه تا محل کارم تقریبا 45 دقیقه راه هست البته به ترافیک هم بستگی داره ساعت 50/9 می رسم دفتر .مثل همیشه اول که وارد دفتر شدم رفتم کولر رو روشن کردم. زیر کتری رو 

هم روشن کردم بعد رفتم سراغ کارهای خودم . یک سری پرونده ها رو مرتب کردم بعد چند تا وکالتنامه و دادخواست بود آماده کردم تا ساعت30/13 که آقای مطلوبی زنگ زد که باید بری شهرداری. آخه ساختمان ما مسکونیه بنابراین باید مدارکی برای شهرداری می بردیم دال بر  اینکه اینجا دفتر وکالته و فعالیت دیگه ای اینجا انجام نمیشه. خلاصه اینکه تا من یه سری مدارک رو آماده کنم یه کم طول کشید حواسم به ساعت نبود وقتی رسیدم شهرداری ساعت15/14 بود. ساعت ناهارشون رسیدم اونجا. با یکی از آقایون که کنار پنجره نشسته بود صحبت کردم ازش خواستم که در رو باز کنه بعد از کلی خواهش بالاخره در رو باز کرد رفتم پیش مدیر اجرای احکام. بعد از کلی حرف و صحبت قبول کرد ولی مدارکم ناقص بود مجبور شدم بعضی مدارکم رو ببرم دفتر خونه برابر اصل کنم؛ بعد دوباره برگردم همونجا. کارم رو انجام دادم دوباره رفتم شهرداری یه ایراد دیگه گرفت این جورجاها خدانکنه کارت گیر باشه؛ میبرنت میارنت. کارم تموم شد البته نه کاملا چون گفتند الباقی کارا برای فردا. برگشتم دفتر خیلی گرسنه ام بود یه چیزی خوردم کارهای ناتموم روانجام دادم دیگه وقت اومدن خانم غیاثوند و موکلا بود . خانم غیاثوند اکثرا قراراش روز های زوجه، برای من هم بهتره چون روزای فرد باید برم دانشگاه . ساعت 5 بود که اولین مراجعه کننده اومد. خانم غیاثوند هنوز نرسیده بود خانم جوان اولین بارش بود برای مشاوره اومده بود. من با کسانی که میان اینجا زیاد درباره مشکلشون نمی پرسم نهایتا در مورد موضوع دعوا بپرسم مثلا اینکه دعوا خانوادگیه یا ملکی یا...این خانم تا ازش پرسیدم شروع کرد به توضیح دادن کل ماجرا . انگار خیلی وقت بود با کسی در این مورد صحبت نکرده بود اعصابم خرد شده بود دلم برایش می سوخت دوست داشتم بهش بگم که دیگه ادامه نده ولی نمی شد گناه داشت دوست داشت حرف بزنه بالاخره خانم غیاثوند رسید رفت توی اتاقش. کمی زمان برد بعد اون خانم رو فرستادم داخل. یک ساعتی تو اتاق بود من هم تو این مدت درس فردا رو مرور می کردم چون فرداش کلاس داشتم باید از اوقات بیکاری ام تو دفتر استفاده کنم و به درسام برسم چون وقتی میرم خونه خسته  ام، نمی تونم درس بخونم. خلاصه تا ساعت 8 دو نفر دیگه هم اومدند کارهاشون انجام شد من هم تا پرونده اونا رو جمع و جور کنم و یک سری کارهای فردام رو انجام بدم ساعت شد 30/21 چون من روزای فرد کلاس دارم به خاطر همین روزای زوج تا هر ساعتی خانم غیاثوند کار داشته باشه می مونم. ساعت 30/21 خانم غیاثوند گفت دیگه دیره تو برو من یه کم کارم مونده. منهم وسایلم رو جمع کردم میزم رو مرتب کردم از دفتر اومدم بیرون سوار ماشینم شدم اصلا حس رانندگی و ترافیک رو نداشتم دلم می خواست یکی من رو برسونه خونه. گرسنه هم بودم خلاصه اینک کسی نبود که منو برسونه خودم باید خودمو می رسوندم حرکت کردم به سمت خونه هر چی به خونه نزدیک تر می شدم گرسنه تر می شدم همه اش دعا می کردم یه غذای خوشمزه داشته باشیم وقتی رسیدم خونه دیدم مامانم قرمه سبزی درست کرده خیلی خوشحال شدم حسابی شام خوردم سنگین شده بودم نمی تونستم از جام بلند شم. یه کم پیش مامان و بابام نشستم باهاشون در مورد امروز که چی شد و چی نشد حرف زدم. دیگه نمی تونستم چشام رو باز نگه دارم به زور بلند شدم مسواک زدم شب به خیر گفتم و رفتم تو رختخواب . یه کم اینور و اونور کردم تا خوابمبرد . این هم از یک روز من .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo