X
تبلیغات
رایتل

یکروز در طبیعت

جمعه 31 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 10:41

نویسنده: زینب بگماز

امروز جمعه سیزده خرداد نود است. امروز تعطیل است و من همراه خانواده ام به مسافرت آمده ام. ما در هتل کارون شهرخرم آباد هستیم. امروز ساعت پنج و چهل دقیقه صبح بیدار شدم چون باید عازم منطقه توریستی کهمان واقع در شهر الشتر شویم. هوا بسیار خنک و فرح  

بخش است. نسیم بسیار ملایمی پرده اتاق را تکان می دهد. دیشب با خانواده کنار دریاچۀ «کیو» بودیم این دریاچه در نزدیکی میدان بیست و دوبهمن خرم آباد قرار دارد. می گویند در لهجۀ لری کیو به معنای کبوداب است . رنگ این دریاچه به راستی کبود است.دیشب تا دیر وقت آنجا بودیم و ساعت یک و چهل دقیقه بامداد خوابیدیم. از فرط خستگی گمان می کنم اصلا خوابی ندیدم و تقریبا بیهوش بودم. ساعت شش و بیست دقیقه صبح از هتل بیرون می آییم قرار شده صبحانه را در طبیعت زیبای جاده خرم آباد الشتر بخوریم. من کفش های اسپرت و شال آبی و مانتوی سرمه ای و شلوار جین پوشیده ام تا برای طبیعت گردی آمادگی بیشتری داشته باشم ما سوار ماشینمان شدیم و از خیابان شریعتی به سوی محلۀ دره گرم رفتیم این محله آخرین محلۀ خرم آباد است و پس از آن به جادۀ الشتر می رسیم. در راه به پمپ بنزین رفتیم. دلمان نان سنگک می خواسن اما پیدا نگکردیم راننده ماشین جلویی تعداد زیادی نان سنگک گرفته بود من گفتم آقا از کجا نان سنگک خریدی؟او جواب داد از نانوایی محلۀ گرم دره . پس از چند دقیقه با یک نان سنگک به سویمان آمد. با تشکر زیاد نان را از او گرفتیم با خودم فکر کردم راست است که لرها آدم های بخشنده و مهمان نوازی هستند. من هم برای تشکر یک حلوا شکری از سبد صبحانه برداشتم و به او دادم. ساعت هفت صبح در جاده در کنار تپه ای سرسبز که پر از عطر گل برنج داس بود توقف کردیم و صبحانه مان را که شامل تخم مرغ آب پز گوجه و خیار بود خوردیم و پس از گرفتن چند عکس از طبیعت بکر و زیبای منطقه دوباره به راه افتادیم ساعت هفت و چهل دقیقه به کهمان رسیدیم. تقریبا اولین نفر بودیم که به منطقه وارد می شدیم؛ بنابراین بهترین جا را گرفتیم. در زیر سایۀ درختان کهنسال لب رودخانه پر آب و خروشان کهمان. برای رسیدن به اینجا باید از رودخانه می گذشتیم. من با انرژی زیاد اولین کسی بودم که به آب زدم بعد از ده ثانیه احساس کردم استخوان هایم از سرمای آب در حال شکستن است فشار آب آدم را با خود می برد. بازگشتم و از مسیری که عمق کمتری داشت و به سبب سنگ های بزرگ فشار کمتری، به آب زدم و به آن سوی رودخانه رفتم. بقیه اعضا هم لحطاتی بعد عرض رودخانه را طی کردند. دو ساعت بعد همسایه ای برای ما پیدا شد. زن و مردی به همراه دو فرزند دختر حدودا ساعت دوازده بود که تصمیم گرفتیم آتش روشن کنیم قرار بود ناهار کباب بخوریم هیزم هایی که جمع کرده بودیم در محلی روی هم تل انبار کردم و خواستم آتش بیفروزم همسرم گفت در همان مکانی که قبلا آتش روشن شده آتش را بیفروز من پرسیدم چرا ؟ او جواب داد چون در مکانی که آتش روشن شود تا ده ها سال گیاهی نمی روید؛ بنابراین در همان اجاق قبلی که یک متر با تو فاصله دارد آتش روشن کن تا به طبیعت آسیب نزنی هر چه تلاش کردیم موفق به روشن کردن آتش نشدیم هیزم ها تر و جوان بودند همسایه مان به کمکمان امد چند لحظه ای نگذشت که شعله های آتش زبانه کشید من که تعجب کرده بودم از او رمز کارش را سوال کردم او گفت : با یک دستمال کاغذی این کار را کردم. ساعتی بعد هر دو خانواده در همان اجاق کباب درست کردیم. بعد از ناهار دو ساعت در طبیعت زیبا و دل انگیز با صدای پرندگان و خروش آب و نسیم ملایم کهمان خوابیدیم. تقریبا ساعت چهار،بار و بنه را بستیم و به سمت خرم آباد حرکت کردیم .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo