X
تبلیغات
رایتل

بسم الله گلی

سه‌شنبه 28 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 22:44

نویسنده:اجمد اکبری- دانشجو 

این خاطره بر می گرده به دوران مدرسه. دوران امتحانات خرداد ماه. این خاطره مربوط به اینه که پد رو مادرها این باور را به ماها القا کرده بودند که اگر پرچم این گل که شبیه «بسم»است زیر زبونت بزاری بری امتحان قبول میشی. منهم هر موقع می رفتم امتحان سر راهم گل اقاقیا (بسم الله گلی)را می دیدم و چون از بچگی قدم از  

                                                                                                       

سایر بچه ها دراز تر بود چیدنش برام آسون بود و بااین خیال که همیشه برام آسونه یک روز از روزهای زیبای خدا که سال 1380 بود و من امتحان ریاضی داشتم و پنجم ابتدایی می خوندم در اون روز چون امتحانم استانی و نهایی بود و من دیر کرده بودم مجبور شدم با تاکسی برم حوزه امتحان . اگرخاطرتون باشه تو پنجم ابتدایی تومدرسه خودمون امتحان نمی گرفتن مثلا من که دانش آموز مدرسه شهید سعیدی بودم حوزه امتحانم مدرسه مالک اشتر سابق و مدرسه نمونه شهید باکری کنونی بود. بهتره حاشیه نرم و ادامه خاطره رو براتون تعریف کنم . بعله عرضم به حضور گلتون داشتم می گفتم دیر کرده بودم حدودا 5 الی 19 دقیقه به امتحان مونده بود و رسیدم سر خیابون مدرسه تو اون هین دنبال گل اقاقیا گشتم تا اینکه بچینم و پرچمشو بزارم زیر زبونم ولی دریغ از درختی که سالم مونده باشه. همه گل های پایینی رو چیده بودن من هم که ناامید شده بودم دوان دوان با چشم گریان به مدرسه رفتم . مراقب که یک آقای خوش سیما و مهربان بود وقتی دید که خیلی پکرم و گریه می کنم از من پرسید که اسمت چیه پسرم ؟گفتم اکبری آقا بعد پرسید چرا گریه می کنی اکبری ؟گفتم آقا بسم الله گلی نتونستم پیدا کنم . به شوخی گفت اومدی امتحان یا چیدن گل؟ گفتم آقا امتحان گفت برای چی می خوایش؟ گفتم بزارم زیر زبونم . با چشم گریان گفتم آقا این امتحانو می افتم. مراقب بعد از اینکه لبخندی زد گفت: پسرم ایرادی نداره الان برات گلشو میارم بزاری زیر زبونت. بعدش گفت: مرد که گریه نمی کنه. من با صدای لرزان و گریان گفتم آقا سر راه نتونستم بچینم قدم نرسید آخه همه بچه ها اون پایینارو چیده بودن گفت نگران نباش. من تا اینو شنیدم خیلی خوشحال شدم و گریه ام قطع شد. آقای مراقب برام گل رو آورد سریع پرچم گل رو کندم و زیر زبونم گذاشتم و با گونه های خیس شروع کردم به نوشتم جوابای امتحان . باور کنید همه رو جواب دادم با خوشحالی ورقه رو تحویل آقای مراقب دادم و آقای مراقب گفت آقای اکبری دیگه اشکاتو نبینما تو دیگه مرد شدی و با لحن شوخی گفت اگرزودتر ازدواج کرده بودی الان یه پسر هم سن و سال من داشتی تو دیگه مرد هستی گریه نکن باشه ؟ من هم گفتم باشه آقا و حوزه رو ترک کردم . و الان هم که الانه وقتی به یاد اون خاطره می افتم خنده ام می گیره و آرزو می کنم اون آقای مراقب که اسم و فامیلشو هم نمی دونم هرکجا هست موفق و سر بلند باشه .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo