X
تبلیغات
رایتل

چگونه گدایی نکنیم

شنبه 25 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 22:10

نویسنده: دانشجو 

طبق روال هر روز به سمت ایستگاه مترو خسته و لهیده میرم ، انگار گه راهپیمایی 22 بهمن! وارد سالن که می شوم باید یک میل یک میل قدم بردارم ، در این موقع است که آدمی باید با خط 11 بره (زودتر می رسد خدا گواهه!)

در فکر اینم که

به چه صورتی خودم رو به پشت خط های قرمز برسونم ، خلاصه با تکرار جمله (اجازه بدید)نم نمک به محل مربوطه می

رسم . بالاخره قطار جان بیب بیب کنان از راه می رسد و همهمه مضاعف می شود . گارد گرفته ام جلوی در واگن . منتظرم باز بشه تا به عنوان سرور موج جمعیت بپرم روی اولین صندلی ممکن. پشت سرم فروشنده ها با کیسه های پر وارد میشن. روی صندلی سفت ناراحت جا به جا میشم تا بقیه ظرفیتا هم جا برای نشستن پیدا کنن. دست زیر چونه به مترو شاپ نگاه می کنم. زن چاق بدل فروش انواع گل سرهای آویز دار رو به جلوی موهاش وصل کرده. موهاش کوتاهه و دکلره شده. دکلرۀ دوزاری از اینا که مو رو مثل چوب جارو وز می کنه. دکمه بالای مانتوش افتاده. مقنعه ی سیاه کوتاه سر کرده و گل سینه های نگین دار رو روی اون نصب کرده. اما اعتماد به نفسش حرف نداره. یغنی همین که آدم با موهای سوخته و چرب و ریشه های غیر همرنگ شوی گل سر مجلسی بده یعنی خودشو ورای اون چیزی که طاهرش بهت میگه قبول داره. نفر بعدی به محض چشم تو چشم شدن با من، یه تایلون لواشک پذیرایی میزاره رو پام... قیافۀ تابلویی دارم. کوله و کفش اسپرت نو، دفتر پاپکوی قرمز، جیغ می کشه دارم میرم دانشگاه. یعنی تا آخرای مسیر هستم عجله ای برای پیاده شدن نیست. آرامش و سکوت پر رنگم خبر از سرّ درون میده، خیالت راحت، نجیب و غیر جیغ جیغو هستم. لبخند مهربون به دل ملت نشینی هم روی لبم. میشه برای کمک تو فروش لواشک به بغل دستیا ازم استفاده کرد. اولین مکالمۀ روزم رو اینطور شروع می کنم: - خانومم این آلبالوییش خیلی خوشمزه اس، بهداشتیه هااااااا - این اناریا هم ملسه. - آره عزیزم 20 عدد توی یه بسته 1000 تومن(خیلی پر استعدادم) خانوم مسنی که دونات می فروشه پشت به من ایستاده. از این یکی نمیشه گذشت. چه توی مترو باشه چه دونات جام جم، گر چه آنچنان کیفیتی نداره اما(سرکار)آدمی نیست که مقابل وسوسه های شکمی بایسته !!! به ایستگاه دانشگاه شریف که می رسه یه غرغر قدیمی توی سرم تکرار میشه: اگه سال کنکور درست درس خونده بودی الان اینجا پیاده می شدی. خودم اضافه می کنم: اگه این مدت درس خونده بودم پارسال فارغ التحصیل شده بودم. دم دمای رسیدن به مقصده، موجود سیاه پوشی با طول و عرض زیاد داره از ته واگن میاد سمتم . کند و سخت راه میره. هرچند قدمی که بر می داره می ایسته، به میله تکیه میده، با قیافه ای گرفته و سر به زیر التماس می کنه: «خانوما دو تا یتیم دارم فقط اندازۀ خرج غذاشون می خوام. خدا بچه هاتون رو براتون نگه داره.» تقریبا نصف آدمای حاضر دستشون میره توی کیف پول. من پونصد تومنی بقیه پول دونات رو از جیبم در میارم، میذارم دم دست . زن از حرکت ما روحیه گرفته : «خدا خیرتون بده، خانوما این دو سه ماه اخیر 21 نفر از کسانی که به من کمک کردن خدا بهشون بچه داده.» زیر چشمی تاثیر تبلیغاتشو توی صورت ما چک می کنه. «بی برو برگرد از خدا بچه می گیرید.» فقط دو قدم با من فاصله داره، دستم میره که پونصد تومنی رو تقدیم کنه، توی شیشۀ کناری به صورتم نگاه می کنم. خانوم هستم بیست و دو ساله. دانشجو و شاغل بدون تردید خوشگل با شناسنامه سفید و یه کرور کار نکرده. بچه می خوام آیا؟ پونصد تومنی بر می گرده توی جیبم. زن کمی دلخور شده. باید زود پیاده شم. فکر می کنم یه دونات دیگه بخرم. قول می دم به هر گدایی که نوید یه دعوت عاشقانه رو بهم داد کلی پول بدم. بچه می خوام چه کار؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo