X
تبلیغات
رایتل

کوری عصا کش کوری!

جمعه 24 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 16:42

نویسنده : عرفان کلهر دانشجوی IT

به نام خداوند اعتقاد و انرژی و شادی

ساعت 12 شبه. خیلی خسته ام تازه از فوتبال اومدم. امشب از اون شبایی بود که من خیلی بازی کردم. بگذریم باید سریع بخوابم چون فردا 5 صبح باید بریم شمس آباد قم دو تا ماشین اسقاطی ها رو تحویل بدیم . امید(برادرم)برق را خاموش کرد و خوابیده. ما خونه پدر بزرگمون هستیم چون باید با محمد(داییمون)بریم. ما برقارو روشن کردیم که

شام بخوریم . صدای امید در اومد که برقارو خاموش کنید ولی ما توجهی نکردیم و داشتیم شام می خوردیم که امید هم دید فایده ای نداره بلند شد که اون هم شام بخوره خلاصه تا ساعت یک بیداربودیم شامو که خوردیم سریع خوابیدیم . صبح ساعت 5 گوشی ام زنگ زد سرم سنگین بود خیلی خوابم می اومد اصلا حس بلند شدن نداشتم ولی چاره ای نبود باید بلند می شدم چون فقط امروز رو وقت داشتم. امید و محمد رو بیدار کردم سریع یه لقمه نون و پنیر خوردیم و به مصطفی (رفیقم) زنگ زدم اون هم اومد ماشین ارو تو کارخونه بابای مصطفی گذاشه بودیم. خلاصه رفتیمکارخونه که ماشینارو بیاریم با خودمون بنزین هم بردیم چون ماشینا خیلی وقت بود خوابیده بودند. به کارخونه رسیدیم ماشینا اینقدر خاک خورده بودند که اصلا رنگشون مشخص نبود و هر دوتاشون روشن نمی شدند. خلاصه با هرسختی بود روشنشون کردیم و راه افتادیم هنوز راه زیادی نرفته بودیم که یکیشون موتور سوزوند دیگه چاره ای نداشتیم باید به هر نحوی بود می رفتیم این بود که بکسلش کردیم راهی که باید می رفتیم زیاد بوداز جاده خاوران تا 5 کیلومتر بعد از فرودگاه امام خمینی امید رو نشوندیم پشت ماشین خرابه من و مصطفی هم تو ماشین سالمه (البته این ماشین هم خودش باید اسقاط می شد)نشستیم. دایی محمد هم با ماشین خودش اومد که برگشتن ما هم با اوم بیاییم . تو خیابون هر کی ما رو می دید می خندید و مسخره می کرد که داریم با یه ماشین اسقاطی یکی دیگه رو بکسل می کنیم هیچی نداشت نه بوق و نه حتی ترمز درست و حسابی . هیچی هر وقت که ما ترمز می کردیم امید با ماشین از پشت می زد به ما . خلاصه به هر نحوی بود به راه خودمون ادامه دادیم عوارضی رو رد کردیم یک کیلومتر بعد از عوارضی یک استراحتگاه بود زدین کنار رفتیم یه آبی به دست و صورتمون زدیم و یه مقدار آب و چند تا بستنی هم گرفتیم و یه چند تا عکس هم با ماشینا گرفتیم بعد دوباره راه افتادیم تا اینکه بالاخره رسیدیم. اونجا من و مصطفی داشتیم با هم صحبت می کردیم که یهو متوجه شدیم امید و .ماشین عقبی نیستند! بله طناب پاره شده بود دوباره دنده عقب گرفتیمدیدیم امید کنا رخیابون زده بغل . کلی بهش خندیدیم. بعد امید عصبانی شد و. با یه دونه چوب زد تو در ماشین ما مصطفی هم یه پاره سنگ برداشت و پرت کرد تو شیشه ماشین امید . مردم هم که می دیدند فکر می کردند ما واقعا دعوامون شده. بعد دوباره طناب را بستیم و رفتیم جلوی در مرکز اسقاط. اونجا هم که رسیدیم نگهبان جلوی در به خاطر ماشین امید که بکسل می شد 500 تومان از ما گرفت (ما ماشینو بکسل کردیم اون پولشو گرفت )خلاصه رفتیم جلوی در شرکت که ماشین رو تحویل بدیم وقتی مسئول اونجا متوجه شد که ماشین خراب و خاموشه گفت باید روشنش کنید . خلاصه چاره ای نداشتیم جز پاچه خواری و التماس کردن با یک شیرینی (رشوه کوچک)ماشین را تحویل دادیم. بعد رفتیم و ماشین خودمون رو هم به شرکتش تحویل دادیم و سوار ماشین محمد شدیم و برگشتیم تهران . داخل ماشین همه مون از خستگی خوابمون برده بود. ساعت 3 بعد از ظهر بود که رسیدیم تهران. رفتیم رستوران ناهار خوردیم و بعد رفتیم خونه . خیلی خسته بودیم از صبح تو گرما و آفتاب بودیم. یه دوش آب سرد گرفتم و خوابیدم از خواب که بلند شدم رفتم سراغ لپتاپ که گشتی تو اینترنت بزنم که تلفن زنگ خورد خاله کوچیکه که مامانم رفته بود خونهشون زنگ زده بود که ما رو برای شام دعوت کنه ما هم قبول کردیم و شام رو هم در خدمتشون بودیم خلاصه جای شما خالی شام و میوه و چای خوردیم و ساعت 5/1 بود که اومدیم خونه خودمون. دیگه واقعا خسته بودیم فقط لباسامو عوض کردم و بلافاصله رختخواب رو بغل کردم . اصلا نفهمیدم کی خوابم برد فقط وقتی چشمامو باز کردم دیدم صبح شده. </span></p><p></p>

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo