X
تبلیغات
رایتل

یک روز از خدمت سربازی

جمعه 17 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 20:29

نویسنده:علی زمانی 

امروز ما 1 ماه و 1 هفته است که در پادگان آموزشی دژبان مرکز هستیم. ساعت 4:30 دقیقه صبح است . سرکار محمد پور که سرباز صفر است با صدای بلندی برپا میدهد و میگوید آموزشی بلند شو داره آفتاب درمیاد. من از زیر پتو به او میگم که حالا کو تا آفتاب، جون مادرت بگذار 5 دقیقه دیگه بخوابیم. اون در جواب

میگه 5 دقیقه دیگه باید فرنچ ها تنتون، پوتینا پاتون، وضو گرفته، صبحانتونم دستتونه وقت نداریم تو راه مسجد باید صبحانتونم بخورید. هر کسی یه اعتراضی کرد من هم در اون جمع بلند گفتم سرکار محمد پور سر راه حموم نزدیکه یه دوشم بگیریم وقت نداریم. سرکار محمد پور که متوجه تمسخر من شده بود گفت تو زیاد حرف میزنی برو بیرون آسایشگاه حالت شنا بگیر.من گفتم سرکار من که شنا بلد نیستم، گفت باشه دوییدن که بلدی وگرنه باید بری بازداشتگاه. گفتم این یک قلم کارو بلدم تا کجا بدوم. گفت تا کجا نداره اینقدر میدویی تا بلبل زبونی یادت بره. اول صبح اینقدر من را دواند که دیگه توان نفس کشیدن رو هم نداشتم. بچه ها که از نماز برگشتند رفتیم میدان صبحگاه برای ورزش. در حال ورزش کردن کسی که در حال نرمش دادن بود با شماره 1 و 2 و3 به ما نرمش میداد و من با بشکن زدن اونو همراهی میکردم. درهمین حین سرگروهبان جعفری که متوجه صدای بشکن شده بود صدا را تعقیب کرد تا به من رسید. گفت زمانی عروسی عمته بیا بیرون. من رو به انتهای صف برد و گفت با صوت اول من میشینی با صوت دوم بلند میشی. حدود 50 تا بشین و پاشو رفتم تا سرگروهبان جعفری بخشیدتم. بعد از ورزش به طرف اسلحه خانه رفتیم. درصف رژه به خاطر قد بلند صف اول رژه بودم و تو چشم. دوباره به میدان صبحگاه رفتیم این بار برای رژه. من رژه رو هر روز صبح با دل دردو سردرد و شیوه های مختلف میپیچوندم. به خاطر همین زیاد خوب رژه رو یاد نگرفتم. اینقدر به درمانگاه رفته بودم که دیگه سربازش منو میشناخت با من دوست شده بود و میگفت خوب تو که هر وقت رژه تموم شد برو. دیگه جناب سروان اسفندیاری شاکی شده بود و اجازه رفتن به درمانگاه رو به من نمی داد. این روز هم از همان روزهاست. بعد از رژه کلاس آموزشی شروع شد. زیر آفتاب سوزان روی زمین نشسته، درس را فرا میگیریم. من اینقدر با شدت خودم را باد میزنم که صدای دفترم جناب سروان را اذیت میکند. متوجه نمی شود که منم و بلند می گوید صدا در نیار. من هم سرم را بین جمعیت پنهان کردم و گفتم،گرممونه، بریم تو. جناب سروان با عصبانیت بلند شد و گفت الان میبرمتون یه جای خنک، زودتر میگفتید گرمتونه. نگو جناب سروان خیالات دیگری در سر دارد. دوباره به سمت میدان صبحگاه میرویم اما این بار برای تنبیه. جناب سروان آنقدر مارو در میدان صبحگاه دواند که بعد از دویدن سر خوردن آب از شیر بچه ها روی سر و کول هم می پریدند. در حال دویدن و تنبیه شدن بچه ها یک چیز رو تو چشمهای همشون می خواندم که به من می گفتند، یه چیزی شبیه خیر نبینی با این حرف زدنت. به سمت گروهان برمیگردیم. وقت ناهار و نماز ظهر است. در همین حین اسامی نگهبانان هم خوانده می شود. در این گروهان 3 تا زمانی داریم. من بعنوان منشی آموزشی به منشی وظیفه هم کمک میکنم. اون هم در نگهبانی هوای من را دارد. اما این بار به گفته خودش اشتباهی سعید زمانی رو به جای من نگهبان آسایشگاه که بهترین جای نگهبانی است می گذارد. من هم نگهبان دستشویی شدم. الان موقع توجیه کردن نگهبانهاست. سرگروهبان جعفری: زمانی تو نگهبان دستشویی هستی. هیچ کسی بیشتر از سه دقیقه داخل نمی مونه. من در جواب گفتم سرگروهبان مگه تلفن سکه ایه، شاید طرف مشکل داشته باشه. گفت زمانی تو هنوز آدم نشدی پاشو بیا بیرون. این بار بصورت کلاغ پر دور گروهان من را چرخاند. ساعت 9 شب شد و من امروز 6 دفعه تنبیه شدم و از خستگی تنبیهات امروز گیج خواب هستم. بچه ها همه خوابیده اند. 1 ساعت است که سر پستم و در فکر ترک پست و رفتن به آسایشگاه و خوابیدن. آخر در ساعت 9:5 دقیقه ترک پست کردم و به آسایشگاه رفتم. اما از بخت بد من مثل اینکه یکی از سر گروهبانها به دستشویی رفته بود و متوجه ترک پست من شده بود و سرگروهبان جعفری را بیدار کرده بود. سرگروهبان جعفری وارد آسایشگاه شد و پتو رو از روی من برداشت و گفت حاضر شو بیا بیرون. من رو به دفتر جناب سروان برد. الان جناب سروان نیست و افسر جانشین به جای او کارها رو انجام می دهد. بعد از توضیحات سر گروهبان به افسر جانشین برگه زندان یا همان بازداشتگاه برای من صادر کردند. خلاصه من را آخر شب به بازداشتگاه بردند. من در آنجا احساس خوب و راحتی داشتم اما 20 دقیقه بعد نگهبان بازداشتگاه در را باز کرد و گفت بلند شید ببینم ظرفها را آوردن. ما هم از همه جا بی خبر گفتیم ظرفهای کجا رو می گه. نگو ظرفهای آشپزخانه پادگان رو میگه. شروع کردیم به شستن ظرفها. هر چقدر ظرفها را می شستیم انگار ظرفها بیشتر می شدند. بعد از شستن ظرفها خوشحال از اینکه شستن ظرفها تمام شده و حالا می گذارند بخوابیم، اما بلا فاصله نفری یک جارو دستمان دادند و گفتند محوطه جلوی پادگان را جارو کنیم، چون امیر پادگان صبح زود از آن ناحیه عبور می کند. بعد از جارو زدن که مسافت بسیار طولانی رو جارو کردیم مارو به داخل بازداشتگاه بردند و اجازه خوابیدن به ما دادند. من در آن شب با زمزمه این شعر که در وصف حال آن روز من بود خوابیدم:                                                                                                                                                                        

یه شب در پادگان پاس بخش بودم            همه در خواب و من بیدار بودم                                                                                               

تفنگم را نهادم بر سر سنگ                    نشستم گریه کردم با دل تنگ

الهی خیر نبینی سر گروهبان                   چرا امشب مرا کردی نگهبان

نوشتم نامه ای بر برگ انگور                  شدم بیچاره گشتم از وطن دور

نوشتم نامه ای بر برگ چایی                    کلاغ پر میروم مادر کجایی

نوشتم نامه ای بر برگ خرما                   چطور طاقت بیارم 18 ماه

نوشتم نامه ای بر برگ گندم                     غریبی میکنم در شهر مردم

 لباس آش خوری رنگ زمینه                   برادر غم نخور خدمت همینه

بسوزد آنکه خدمت را بنا کرد                    تمام مادران را چشم به راه کرد

خیال کردم که سربازی دو ساله                  ندانستم که عمر یک جوانه

چرا مادر مرا 20 ساله کردی                     به چنگ پادگان آواره کردی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo