X
تبلیغات
رایتل

درس خواندن با کیک های خوشمزه!

چهارشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 13:44

نویسنده :توحید اسداله مطلق 

وای ساعت شد4 نصف شب هنوز من نخوابیدم .........اگه الان فردا بود مشکل نداشت آخه تا لنگ ظهر فرداش می خوابیدم ولی شنبه است باید هفت صبح بلند شم برم دانشگاه از اون ورم تا 7 شب اونجا ام پس بخواب بد بخت که فردا بیچاره ای.....zzzzzzzz

بلند شو بلندشو / کیه نمیذاره

من یه ساعت راحت بخوابم اه  مادرمه /چیه مامان چی کار داری/پاشو پسر دیرت میشه ها ساعت یه ربع به

هفته/اوه اوه راست میگه باید زودتر پاشم ساعت 8 کلاسم شروع میشه استاد درس ریاضی عمومی ام  اگه یه ربع دیر کنی نمیذاره بری سر کلاس/خلاصه سریع از جا بلند شدم رفتم دست شویی دستا وصورتمو شستمو بعدم لباسامو سریع تنم کردمو بعدم ادکلنم تموم شده بود یه کم از برا داداشم زدم/اگه بفهمه کلی قاطی میکنه/بعدم از خونه زدم بیرون دیدم اوه اوه خیلی گشنمه سریع رفتم یه سوپر یه کیک گرفتم که بخورم وقتی کیکو خریدمو بسته شو باز کردم  از هرچی کیک بود بدم اومد آخه رو بستش زده بود کاکائویی والا یه تیکه کوچیک کاکائو کوچیک بغلش چسبیده بود خودشم که صد رحمت به سنگ خلاصه بگذریم زورکی یه گاز زدم بقیه شو انداختم برا یه گربه که تو خیابون بود هرچند فکر کنم به گربه هم بعید میدونم بسازه.خلاصه به هر بد بختی بود خودمو به مترو رسوندم به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت هفتو بیست دقیقه س پیش خودم گفتم خوبه یه چل دقیقه ای وقت دارم بلیتمو زدمو رفتم منتظر قطار وایسادم/بعد از دو سه دقیقه قطار اومد اما چشمتون روز بد نبینه تا خرخره پر بود (آخه همیشه 7تا8صبح مترو وحشتناک شلوغه) پیش خودم گفتم باید هرجوری شده سوار شم عزممو جزم کردمو جلو یه در وایسادم بعد قطار که وایساد منتظر شدم در قطار باز بشه ولی از شانس من همه درا باز شد الا در جلوی من  پیش خودم گفتم من دم دریا هم برم باید یه آفتابه با خودم آب ببرم/به هر حال به هر بدبختی بود  سوار شدم /زیاد اوضاع جالبی نبود دیگه وارد جزئیات نمی شم ولی خوب آدم کارگر اونجا زیاد بود دیگه!!!!!   به هر حال رسیدم به ایستگاه هفت تیر که باید پیاده شم رفتم جلو در وایسادم که به محض وایسادن قطار سریع پیاده شم /قطار وایساد وقتی که اومدم پیاده شم یه پا مو که بیرون گذاشتم دیدم مردم بدون توجه به من و بقیه که میخوایم پیاده شیم دارن سوار میشن خلاصه با کلی بدبختی پیاده شدم/از ایستگاه تا دم دانشگاه باید یه کورس ماشین سوار شم باید میرفتم اونور خیابون سوار ماشین شم رفتمو خدا رو شکر این یکی سریع گیرم اومد و رسوندم به دانشگاه جلو در دانشگاه که پیاده شدم یه نگاه به ساعتم انداختم دیدم ساعت 5دقیقه به هشت مونده خوشحال شدمو سریع خودمو به کلاس رسوندم.

ساعت اول ریاضی عمومی داریم استادمون یه خانم که انصافاً خوب درس میده ولی فوق العاده جدی هستش که با توجه به شرایط کلاس اگه نباشه بازده کلاسش خیلی میاد پایین /خوب استاد وارد کلاس شد از یکی از بچه های جلوی کلاس پرسید تا کجا درس داده بعدشم ماژیکو برداشتو شروع کرد به درس دادن  درس امروزمون «حد در بی نهایت» بود که یه خط درمیون فهمیدمو بقیه شم سپردم به خدا که سر امتحان کمکم کنه....بعدشم یه سری تمرین برا جلسه بعد گفت و از کلاس رفت بیرون/ساعت دوم به قول بچه ها گفتنی ساعت کویتی فارسی عمومی داریم تو این ساعت زیاد بهمون سخت نمیگذره چون هم درسش سخت نیست هم تقریبا راحت یواشکی استاد میشه چرت زد و خستگی از تن آدم بیرون میره کلاس شروع شد استاد اومد وارد کلاس شد بعد از اینکه یه کم صحبت کرد دیگه من نفهمیدم چی شد تا اینکه دیدم علی(بغل دستیم)میزنه به پام میگه اسمه تو رو خوند چرا دستتو بالا نمیبری من بدون اینکه بفهمم چی شده فقط دستمو بردم بالا خلاصه تیک حاضریم خورد بعد به ساعت نگاه کردم دیدم هنوز یه ربع مونده تا کلاس تموم شه  که یه ربع هم به کل کل با بچه ها سر فوتبال دیشب گذشت  و بالاخره کلاس تموم شد البته من آخر کلاس جزوه یکی از بچه ها رو گرفتمو از اون قسمتایی که استاد گفته بود پایین یه کپی گرفتم/ساعت سوم فیزیک داریم که وقتی بهش فکر میکنم مو به تنم سیخ میشه واقعا درس سختیه استادشم که انگار از دماغ فیل افتاده اونقدر بد اخلاقه که دو ساعت کلاسی که باهاش داریم 4ساعت میگذره تازه اگه سختی درسم حساب کنی اون 4 ساعت چند برابر میشه!!!...خلاصه کلاس شروع شد استاد بعد از حضورو غیاب شروع کرد به درس دادن /برعکس ریاضی عمومی که نصفشو واگذار کردیم به خدا تا سر امتحان کمکمون کنه اینو همشو واگذار کردیم به خدا چون هم سخته هم حال گوش دادن نداره هیچکی تو اون ساعت خلاصه این ساعتم تموم شد با هر بدبختی بود گذشت آخر کلاس جزوه امروز فیزیکم نگاه کردم پیش خودم گفتم اگه امتحانو جزوه آزاد هم بگیرن من نمره نمیارم چون تو جزوه اصلا نمیفهمم چی نوشتم همین شد که یه خوش خط پیدا کردمو رفتم از جزوه ش کپی گرفتم/خوب رسیدیم به ساعت چارم ساعتی که کلاسش  سه ساعت و ربع طول میکشه آخه یکی نیست به این برنامه ریزایی که خودشون این ترم برا ما انتخاب واحد کردن بگه یه کلاسه سه ساعت ربعه بعد از 3 تا کلاس چه بازدهی میتونه داشته باشه راستی یادم رفت بگم که این ساعت مبانی هستش که باید با آزادی ذهن توش حاضر باشی نه ما که فیزیک یه چیزی تو آزادی ذهن بدهکارمون کرده یه نیم ساعتی وقت داشتیم تا کلاس شروع شه برا همین رفتیم بیرون تا یه آب و هوایی عوض کنیم یه چیزی بخوریم ایندفعه سر انتخاب خوراکی خیلی وسواس تو سوپر مارکت به خرج دادم و یه چیز نرم و نالینو تازه خریدم  به خودم افتخار میکردم که دیگه ایندفعه به قول بچه ها تو پاچه ام نرفته بعدم یه نوشیدنی پرتغال گرفتمو اومدم تو حیاط دانشگاه تا بخورم اول آبمیوه  رو باز کردم که یه قلپ بخورم وقتی خوردم دیدم انگار از بغل پرتغال رد شده 80درصدش آب با شیکره پیش خودم گفتم  خوب اگه اینم خوب نیست حداقل کیکه تازست کیک رو باز کردم اولین گازو که ازش زدم از هرچی خوراکی سیر شدم چون مزه نفتالین میداد!!!!!!....همون لحظه پشت دستمو داغ کردم که دیگه از سوپر مارکتا کیک نخرم چون همشون یه .........هستن.

خلاصه کلاس مبانی شروع شد استاد وارد کلاس شد یه شانسی که اوردیم اینه که استاده اخلاقش زیاد بد نیست و میشه تحملش کرد بد از بچه ها خواست که برنامه ای که گفته بود بنویسن و بهش تحویل بدن خدا رو شکر هم یکی بلد برنامه بنویسه تو کلاس برا همین همه از فن کپی استفاده کرده بودن و سر کلاس هیچکی بدون تکلیف نبود. بعد هم که شروع کرد به درس دادن و جزوه گفتن.......هنوز یه سه ربعی از کلاس مونده بود که انگار خود استاد خسته شد کلاس زودتر تعطیل کرد به من یکی که انگار دنیا رو داده بودن عین کش شلوار که در میره به سمت بیرون دانشگاه رفتم و به هر ترتیبی بود جنازه مو به خونه رسوندم بدون اینکه شام بخورم تا لنگ ظهر فردا خوابیدم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo