X
تبلیغات
رایتل

یک روز بیکاری

چهارشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 13:17

نویسنده:دانشجوی دانشگاه علمی کاربردی 

امروز سه شنبه بیستم اردیبهشت هزاروسیصدو نود ساعت پنج و سی دقیقه صبح با صدای زنگ ساعت  از خواب بیدار شدم . وقت زیادی به طلوع آفتاب نمونده بود ، سریع وضو گرفتم و به نماز ایستادم . بعد از اینکه نمازم تموم شد رفتم سراغ کتابها و جزوه هام و مشغول درس خوندن شدم . وقتی گوشیم زنگ

زد تازه فهمیدم ساعت 8 شده ، مامان پرهام بود . این تقریبا برنامه هرروز صبح ماست . خواهرم دیشب خونه ما بود اون هنوز خواب بود و پسرم هم همینطور . پنجره اتاق از دیشب باز بود پرده رو زدم کنار و برگشتم یه نگاه به کمد لباسها انداختم بنظرم اومد تی شرت مشکی با شلوار لی برای امروز مناسب باشه . بعد از اینکه آماده شدم رفتم از نانوایی سر کوچه یه بربری خریدم و برگشتم تا صبحونه رو آماده کنم . تو راه داشتم فکر  می کردم که دیشب چه خوابی دیدم اما هرچی فکر کردم یادم نیومد هرچی بود اول روز احساس خوبی داشتم مخصوصا که دیشب تا ساعت یک شب داشتیم می خندیدیم . اون هم به خاطر عکس هایی که تو سیزده بدر و چند روز قبل از اون تو عروسی پسرعمه مادرم انداخته بودیم وچند تا از کلیپ های پرهام هم که خیلی بامزه بود .

امروز برنامه ریزی کرده بودم یه کم برنامه نویسی تمرین کنم و به چند تا بنگاه املاک سر بزنم یه ماه بیشتر ازقرارداد خونه نمونده باید زودتر یه خونه دیگه پیدا کنیم . بعد از ظهر هم یکی دوتا آدرس داشتم که باید به اونجا سر میزدم و چند تا سوال در مورد این خواستگار جدید که پاشنه در بابام اینا رو از جا کنده  می پرسیدم و همینطور آگهی های استخدام روزنامه همشهری رو مطالعه می کردم ، هنوز بعد از گذشت تقریبا دو سال امیدوارم از طریق این آگهی ها یه کار نسبتا خوب پیدا کنم . داشتم به کارم فکر می کردم که پرهام از خواب بیدار شد باید زودتر آماده اش می کردم اما وقتی چشمش به عمه اش افتاد به هیچ قیمتی حاضر نبود به مهد کودک بره . با هرزبونی که باهاش حرف زدم راضی نشد تا اینکه قرار شد سه تایی از خونه بریم بیرون . بعد از صرف صبحانه خواهرم رفت خونه خودشون و ما هم دوتایی به طرف مهد کودک   راه افتادیم. همش یه ایستگاه اتوبوس با خونمون فاصله داشت و این مسیر رو تقریبا هرروز با هم پیاده روی    می کنیم . مسیر خونه ما تا مهد کودک اول صبح تقریبا خلوته . وقتی روبروی امامزاده رسیدیم پرهام دستش و گذاشت روی سینه اش  و خم شد اون هرروز به زبون خودش به آقا سلام میده .

نزدیک درب ورودی امامزاده یه مرد تقریبا جوون گدایی می کنه ، وقتی دستش و بطرف ما دراز کرد ،  پرهام به تصور اینکه میخواد باهاش دست بده دستش و بطرف اون دراز کرد . امروز خیابون بنظر شلوغ  می رسید ، اونهم به خاطر این بود که امروز تقریبا دو ساعت دیرتر از همیشه داشتیم از اونجا عبورمی کردیم . وقتی  به مهد کودک رسیدیم ساعت ده شده بود . جلو در مهد چند تا کبوتر نشسته بودکه پرهام دنبالشون کرد تا مجبورشون کنه که بپرن . اون از این کار خیلی لذت می بره !

بعد از اینکه پرهامو به مربی اش تحویل دادم ، از دکه روزنامه فروشی که کمی بالاتر از مهد کودک بود یه روزنامه همشهری خریدم و به خونه برگشتم .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo