X
تبلیغات
رایتل

یک روز اردیبهشتی

شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 15:12
نویسنده : مژگان معظمی گودرزی(دانشجوی رشته حقوق – دانشگاه علمی کاربردی)
صبح یکی از روزهای اردیبهشت است . من طبق معمول ار خانه بیرون می آیم تا به دانشگاه بروم . نفس عمیقی می کشم . دیگر از عطر یاس روی دیوار همسایه خبری نیست . کفش هایم با سنگفرش پیاده روی مسیری که هر روز آن را تا ایستگاه تاکسی طی می کنم آشناس

ت . با خود می گویم این سنگفرش ها جای پای آدم های زیادی را به حافظه سپرده اند و ناگهان چشمم به
 کفش های کهنه و نویی می افتد که پا ها را به امید به اینجا و آنجا می کشند . راستی این ادم ها به کجا می روند؟

هر روز برای لقمه ای نان یا چند جرعه آگاهی مسیرهای طولانی را طی می کنند و من در ازدحام جمعیت گم می شوم . صدای ماشین ها ، گنجشک ها و این موتوری که همین حالا از کنارم عبور کرد نشان از زندگی دارد . زندگی ماشینی که هنوز کاملا بی روح نشده . وفاداری طبیعت به این سبک خشن زندگی برایم جالب است . مثلا همین ساقه سبزی که از زیر آسفالت کنار مغازه حاج رضا سر در آورده و می بینم که گاهی به آن آب می دهد؛ یا آواز دسته جمعی گنجشک ها و این کبوتران چاهی کوچک که امسال برای اولین بار بال هایشان پرواز و آسمان را تجربه می کند . آنها به شهر خو کرده  اند بر عکس من که هر وقت برای استراحت به کوهستان می روم ریه هایم هوای تازه را تاب نمی آورد .
نمی دانم چطور سوار تاکسی شده ام . اینجا خیلی از کارها بعد از مدتی به طور خودکار و ناخود آگاه انجام می شوند بنابراین زیاد جای تعجب ندارد که گاهی اوقات در حالتی نیمه خلسه به خود امان می دهم که به جزئیات فکر کنم . جزئیاتی که مرا از روزمرگی نجات می دهد و من به آنها دلخوشم .
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo