X
تبلیغات
رایتل

خاطره یک روز من

شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 15:10
نویسنده :معصومه نیک پور
 چشم هایم را باز می کنم و به ساعت نگاه می کنم ، باید برای رفتن به دانشگاه آماده شوم در حالیکه بسیار خوابم می آید مجبور به بلند شدن هستم، صبحانه ام را می خورم و برای رفتن به دانشگاه آماده می شوم، مقنعه ام را بر می دارم و مثل همیشه ده تا پانزده دقیقه را برای گذاشتن آن بر روی سرم صرف می کنم، مقنعه
 گذاشتن خیلی برایم سخت است چون همیشه وقتی روی سرم می گذارم خراب می شود و باز باید درش بی

اورم و دوباره و دوباره آن را بر سرم بگذارم تا اینکه درست شود ای کاش می شد با روسری به دانشگاه رفت چون گاهی اوقات به همین علت دیرم می شود. بالاخره آن را بر سرم می گذارم و مشغول رفتن می شوم وای چه هوای سردی دستکش هایم را به دستم می کنم و با عجله به سمت ایستگاه می روم در حین راه رفتن از روی برگ های زرد پاییزی رد می شوم و صدای خش خش آنها را زیر پایم می شنوم من همیشه با دیدن برگهای پاییزی به این فکر می کنم که آنها هم همانند انسانها عمرشان تمام شده است و با افتادن روی زمین می میرند، با خود می گویم امیدوارم زمانی که من نیز از درخت می افتم با رضایتمندی بیفتم . بعد از مسیر کوتاهی به ایستگاه می رسم و سوار ماشین می شوم در بین راه دفترم را درمی آورم تا کمی درسهایم را مرور کنم، در حین خواندن بودم که متوجه پسری که کنارم نشسته بود و در حال نگاه کردن به دفترم بود شدم، گویی می خواست چیزی از من بپرسد و چند دقیقه بعد بالاخره به حرف آمد و شروع به پرسیدن سوالاتی در مورد رشته ام کرد گویی خیلی به برنامه نویسی علاقه داشت کمی با او صحبت کردم و دوباره شروع به خواندن کردم تا اینکه به مقصد رسیدم از ماشین پیاده شدم و به سمت ایستگاه اتوبوس های بی آر تی رفتم، وقتی در اتوبوس باز شد به سرعت خودم را به صندلی خالی رساندم و نشستم ،چون این اتوبوس ها همیشه شلوغ هستند یافتن صندلی خالی و نشستن روی آن آرزوی هر کسی است مثلا وقتی کسی به ایستگاه مورد نظر خود می رسد و قصد بلند شدن از روی صندلیش را دارد از هر طرف دست و پا و یا کیف به سمت صندلی او می روند تا آن را به تصاحب خود درآورند خلاصه خیلی صحنه جالبی است و من همیشه با دیدن آنها خنده ام می گیرد. اتوبوس از چند ایستگاه گذشت در یکی از ایستگاه ها دیدم پسری تیمپو به دست وارد قسمت بانوان شد و با حرکت کردن اتوبوس شروع به تیمپو زدن و خواندن کرد هر چند که صدای خوبی هم نداشت، بعد از اینکه خواندنش تمام شد شروع به گرفتن پول از مردم کرد و در ایستگاه بعدی پیاده شد. این صحنه ها اوایل برایم جالب بودند ولی دیگر برایم عادی شده اند. دختری کنارم نشسته بود که در حالیکه دستش در کیفش بود هی مثل رادار سرش را به اطراف می چرخاند همانطورکه با تعجب به او نگاه می کردم دیدم از کیفش لقمه ای درآورد و در حالیکه سرش را به سمت شیشه اتوبوس کرده بود شروع به خوردن آن کرد و من تازه فهمیدم که چون نون و پنیر با خودش آورده بود روش نمی شد اونو جلوی جمع بخوره، به همین دلیل چشمانم را بستم و خودم را به خواب زدم تا او راحت به خوردنش ادامه دهد و دیگه مجبور نباشه به گردنش اینقدر فشار بیاره. بعد از چند دقیقه به ایستگاه فردوسی رسیدم و با تاکسی دوباره از آن جا به کوچه خسرو رفتم در دانشگاه چند تا از بچه ها را دیدم و بعد از سلام و احوالپرسی با آنها به سمت کلاس رفتم کلاس تا ساعت 1 ادامه داشت، بعد از اتمام کلاس برای خوردن ناهار با دوستانم به بیرون از دانشگاه رفتم و ناهار را در پارک نزدیک دانشگاه خوردیم در حال خواندن ناهار بودیم که پسری را دیدیم که از درخت بالا رفته و با شاخه درخت حرکات نمایشی از خودش درمی آورد گویی شاخه درخت را با میله بارفیکس یا حلقه ژیمناستیک اشتباه گرفته بود با دوستانم شروع به خندیدن کردیم و گفتم شاید شب قبل حتما فیلم بروس لی را دیده و تحت تأثیر قرار گرفته است. بعد از خوردن ناهار با هم به میدان فردوسی رفتیم و بعد از خداحافظی از هم جدا شدیم و من دوباره راهی را که صبح برای رسیدن به دانشگاه طی کرده بودم این بار برای رسیدن به خانه طی کردم .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo