X
تبلیغات
رایتل

یک روز زمستانی!

شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 15:08
نوشته از سارا محمدی گلهین  

امروز شنبه 10/10 دومین اول هفته فصل زمستان بی برف و باران و آلوده ی سال 1389 است.
دیشب ساعت تقریبا 1 بامداد گذشته که خوابیدم قبل از خواب چند تا از دوستان قدیمی رو توی فیس بوک پیدا کردم یاد خاطراتمون که با هم داشتیم افتادم طوری که توی خوابم دیدم با دوستانم جمع بودیم کنار هم شاد و صمیمی.صبح ساعت 8 بود
 که با صدای شنیدن

صحبت های پدرم از خواب بیدار شدم طبق عادت با مرتب کردن تخت خوابم از اتاق بیرون رفتم دیدم که کل خانواده برای خوردن صبحانه دور میز هستند.با گفتن سلام و صبح بخیر صبح خودم را شروع کردم بعد از شستن دست و صورت و خوردن صبحانه شروع به آماده کردن وسایل هام برای رفتن به دانشگاه کردم من امروز از ساعت 11 صبح تا 7 شب کلاس دارم. خیلی سریع آماده شدم لباس هام را پوشیدم و کفش هایی که تازه خریدم را هم پوشیدم ساعت 9:15 از خانه زدم بیرون هوا خیلی سرد بود جلوی در خانه کاپشنم که در دستم بود را پوشیدم .رفتم سر کوچه 2 دقیقه منتظر شدم تا یک تاکسی بیاد که صندلی جلوش خالی باشه آخه من دوست ندارم توی تاکسی پشت بشینم چون هم جا تنگه یا اصلا معلوم نیست چه جور آدمی کنارت می شینه پس ترجیح می دم جلو بشینم به هر حال سوار شدم.راننده یه آقای خوش تیپی بود ولی فکر می کنم از نظر شنوای کمی مشکل داشت به خاطر اینکه صدای آهنگ ساسی مانکنش خیلی زیاد بود.همین طور که یکی یکی خیابون ها رو رد می شدیم من یاد خواب دیشبم افتادم که اصلا متوجه نشدم که چه جوری با این سرعت رسیدیم کرایه را حساب کردم و پیاده شدم از جایی که از تاکسی پیاده شدم تا دانشگاه ام تقریبا 10 دقیقه پیاده راه است بین راه از سوپر مارکت آب معدنی خریدم و رفتم سمت دانشگاه وقتی رسیدم خیلی زود بود تا کلاسم شروع بشه تصمیم گرفتم برم بوفه یه چای بخورم بعد برم سر کلاس که یکی یکی دوستانم بهم ملحق شدند و ما در مورد امتحان آخرین کلاس امروزمون بحث کردیم و به این نتیجه رسدیم که باید از استاد خواهش کنیم امتحان را جلسه بعد بگیره بعد رفتیم سر کلاس...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo