X
تبلیغات
رایتل

خاطرۀ روز امتحان

شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 15:07
فیروزه کریمی- دانشجوی رشته مدیریت کسب و کار
امروز شنبه است . بیست و پنجمین روز  از دی ماه سال 1389 . روز امتحان ادبیات . دیشب ساعت ده شب بیهوش شدم . قبل از خواب کریستال های روی میز را شستم و خشک کرده و درون جعبه ها گذاشتم . 

چراکه زمان جابه جایی منزل فرارسیده است . دیشب تا صبح خواب امتحان را دیدم درست مثل بچه های دوره ابتدایی . سبک خراسانی سبک عراقی سبک هندی . ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدم . همسرم را راهی محل کارش کردم . چون او در شهر دیگری کار می کند و تا چهارشنبه نمی بینمش . ساعت 6 آمدم منزل مامان . پارسا پسرم کلی از دست من عصبانی بود . چون دیشب به خاطر اسباب کشی و امتحان گذاشتم پیش مامان . برای صبحانه پیشم نیامد . با مامان یک لیوان شیر مقداری نان سنگک از دیشب مانده با مقداری مربای آلبالو و خامه خوردم . برنامه امروزم را مرور کردم . ساعت 9.30 امتحان / مرخصی تا ساعت 11 / ارسال و پرکردن سه مناقصه / سفارش کابل به کابلسازی تک / ارسال ایمیل پبشنهاد مالی به دیسک اراک / خرید شیر خشک پارسا از هلال احمر /خرید نان و ... ساعت 8.20 از منزل خارج می شوم . مامان تو پله ها صدام می کنه و مثل همیشه ظرف نهار امروزم را که قرمه سبزی بدستم می دهد و سری تکان میدهد و میگه بازم یادت رفت . صورتش را می بوسم و می گم مراقب پارسا باش . ای وای مقنعه سرم نیست . از پله ها می دوم به سمت بالا و روسری ام را در میارم و مقنعه سرم می کنم . همین که جلوی در می رسم یک تاکسی خطی می بینم . سوار می شم . چه تاکسی گرمی . حداقل فکر کنم 4 تا 5  درجه از بیرون گرمتره . امروز واقعا هوا به طرز وحشتناکی سرده . کرایه را میدهم . به سمت اتوبوس های B.R.T میروم . چه جمعیتی منتظر اتوبوس هستند . نگاهی به دور و برم می اندازم مردم چقدر خواب آلودند . انگار همه انسانهایی که می بینم امروز امتحان دارند و دیشب تا صبح کابوس دیده اند . خیلی خوبه آدم اولین روز هفته را با نشاط و شوری مضاعف شروع کنه . امروز از نظر آلودگی صوتی در اتوبوس هیچ خبری نیست . هیچ کس با هیچ کس دیگر تبادل اطلاعات نمی کنه و فقط صدای ملایمی یکی از آهنگ های آقای اصفهانی پخش می شه . ساعت 9.5 به دانشگاه می رسم . وای چقدر محوطه ورودی دانشگاه شلوغه . با یکی از همکلاسی هام درس ها را دوره می کنم . اعلام کردند امتحان کمی دیرتر برگزار می شه . صدای آه و ناله بقیه را می شنوم . چه استرسی . حتما تو این قضیه خیری نهفته است . سرجلسه امتحان روی صندلی شماره 276 نشستم . برگه را دادند . نگاهی به سوالات می اندازم . خدارا شکر بیشتر جوابها را با اینکه اصلا وقت دوره کردن نداشتم بلدم . این هم به خاطر تدریس خوبه استادم است . یادم باشه موقعی که امتحان تمام شد حتما از ایشان تشکر کنم . نیم ساعته برگه امتحان را دادم . توی پله ها استاد عزیزم را می بینم . از ایشان تشکر می کنم و می پرسم تا کی فرصت خاطره نویسی دارم . ای وای فقط امروز . باید سریع به محل کارم برسم . شروع به نوشتن می کنم و این خاطره یک نیم روز امتحانی و خیلی خیلی سرد چون به شدت دستهام برای تایپ یخ زده .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo