X
تبلیغات
رایتل

همه پیروزی های روزانه من

شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 15:20
نویسنده : رضا ایرانی (دانشجوی مخابرات- دانشگاه علمی کاربردی )
امروز ساعت 15/6 یعنی یک ربع زودتر از زمانی که قرار بود گوشی موبایلم با ان صدای انکر الاصواتش بیدارم کند، اولین فحش را نثار زندگی کردم . خیلی وقت ها این اتفاق برایم می افتد . شاید این نبردی است که بین طبیعت و تکنولوژی ایجاد شده و طبیعت در پی اثبات این نکته است که هنوز

هم انسان از ساخته دستش یک گام جلوتراست. به هر حال از اینکه فتنه ی این دستگاه
 غربی را در نطفه خفه کردم و نگذاشتم با ایجاد سر و صدا موجب اغتشاش بشود،احساس پیروزی و غرور می کردم . طبق روال هر روز اولین کار دوش گرفتن است. از شما چه پنهان، منزل حقیر کنتور آبش مشترک است ؛ بنابراین همسایه ها در بهره برداری از میدان آبی مشترک رقابت تنگاتنگی دارند پس میشود با یک دوش پر ملات به یک پیروزی بزرگ دیگر دست یافت . پس تا اینجا شد 2 تا پیروزی ؛ پس من حتما امروز به کمتر از صعود به قله های افتخار و خود باوری راضی نخواهم شد .حدود ساعت 7 بود که این دو پیروزی عظیم را با یک نیمروی جانانه جشن گرفتم و ساعت 30/7 از منزل که نزدیک چهارراه قصر واقع شده خارج شدم و طبق معمول تا رسیدن به خیابان بهشتی، باید انتخاب می کردم :تاکسی یا اتوبوس ؟ خوب من اول صبحی فحش رکیکی نثار زندگی کردم وان در عوض 2 تا پیروزی نصیب من کرد پس باید دلش را به دست بیاورم؛ پس تا سر خیابان بخارست که روی تابلویش نوشته اند: "احمد قصیر" ولی کسی نمی بیند این اسم را و نمی خواهد ببیند، با تاکسی بروم و بعد با اتوبوس هفت تیر – صنعت بروم ابتدای افریقا . در تاکسی اتفاق خاصی نیفتاد . یک برنامه صبحگاهی رادیویی که طبق معمول نیم ساعت ابتدایی اش به سلام عرض کردن خدمت بقال ها و معلم ها و نمایندگان محترم مجلس و هیئت دولت و...و موزیک های ریتمیک لس آنجلسی می گذشت و...تا اینکه رسیدیم جلوی متروی بهشتی و بنرهای نمایشگاه کتاب و اسم خیابان شهید بهشتی ..ای داد بیداد می گویند امسال کتاب شهید بهشتی هم از نمایشگاه جمع شده ،احتمالا ایشان هم جزو ان خواصی هستند که در حوادث اخیر نمره قبولی نگرفته اند ،به هر حال سکوت هم بعضی جاها جم است. 5/7 رسیدم سر بخارست (احمد قصیر)،از انجا تا اولین ایستگاه اتوبوس 300-400 متر پیاده روی باید کرد و مثل هرروز از مقابل بیمارستان اسیا می گذشتم وقتی پارک بان های کراوات زده اش را دیدم فحش دوم را نثار زندگی کردم . بعد از چند دقیقه انتظار ،اتوبوس رسید و سوار شدم بعد از یک ایستگاه یکی از صندلی ها خالی شد و دور و برم هم فرد مسنی نبود و من از اصل سبقت در تعارف استفاده کردم و نشستم . اصل سبقت در تعارف چیست؟الان توضیح می دهم . همیشه وقتی بین دو نفر یک صندلی خالی میشود کسی به تخت می نشیند که اول به آن مقابل تعارف کند مگر اینکه ان طرف خیلی...به هر حال ما نشستیم و مثل اینکه رمز خوشبختی در این است که هر چند دقیقه یک فحش نثار زندگی کنی و ا نهم بلافاصله یک پیروزی بهت هدیه می کند مثلا یک صندلی خالی در اتوبوس .


پشت سرم دو مرد میانسال که از رخسارشان پیدا بود که امده بودند شمال شهر نشسته بودند ، مثل اینکه دل پری داشتند از بچه محلی که واسه خودش کسی شده بود ان دور و بر و احتمالا دیگر تحویلشان نگرفته بود . یکیشان ساختمانی را نشان ان یکی می داد و می گفت "به اینا میگن ساختمون . فلانی دو تا اپارتمان60 متری داره فکر می کنه کسی شده ..."خیلی جالب بود از اینکه ابهت بچه محلشان با دیدن این ساختمان از بین می رفت . احساس پیروزی داشتند انگار که خودشان صاحب این ساختمان شده اند .اتوبوس که رسید جلوی برج ارمیتا، چنان افسانه ای واسه رفیقش در مورد این برج سر هم کرد که من تازه دستگیرم شد که چرا ما ایرانی ها الان می گوییم که فلان بنا در اصفهان که در دوران صفویه ساخته شده طوری بود که وقتی در ان موسیقی نواخته می شد تا شب صدای موسیقی در انجا می پیچیده ...خوب وقتی انسان در 10 متری یک ساختمان که الان مورد استفاده قرار می گیرد همچین دروغ های شاخ داری در موردش بگوید، معلوم است دیگر در مورد یک بنای چند صد ساله چه ها خواهد بافت . پس نتیجه اینکه در ژن ما ایرانیان افسانه سازی وجود دارد. اتوبوس رسید به ایستگاهی که باید می رسید و بنده پیاده شدم . مطمننم اگر داخل اتوبوس هم یک فحش نه چندان رکیک به زندگی تقدیم می کردم یکی از همکاران سوار اتوبوس می شد و موقع پیاده شدن کرایه ام را حساب می کرد . محل کار من ساختمان ادارات مرکزی راه اهن ج.ا.ا ایران است که قبلا نبش میدان راه اهن بود و این ساختمان را با هزار بدبختی ساختند و چون زمزمه ها شروع شده بود که شورای شهر قصد تصرف ساختمان را دارد ما را جا به جا کردند به ساختمان تقریبا نیمه کاره. بالاخره در این سطح از زندگی دیگر خبری از اصل سبقت در تعارف نیست و تصاحب یک ساختمان چند میلیاردی با تصاحب یک صندلی اتوبوس خیلی فرق می کند محل استقرار ما طبقه دوم است و به دلیل درد سر هایی که استفاده از اسانسور در یک ساختمان 16 طبقه می تواند داشته باشد، ترجیحا از پله استفاده می کنیم . ساعت 15/8 پشت سیستم مستقر شدم و طبق معمول 95درصد از همکاران مشغول میل کردن صبحانه در اداره شدند و من هم مشغول گشت و گذار در اینترنت. اینجا همه چیز تکراری است حتی ارباب رجوع ها. همه چیز طبق روال هر روز می گذشت تا اینکه یک پیروزی دیگر نصیب اینجانب گردید ماجرا از این قرار بود که یکی از همکاران که سن و سالش از من بیشتر است و مثل من در دانشگاه قبول شده است با رئیس امور اداری در مورد مساعدت برای شرکت در کلاس ها بدون گرفتن مرخصی مذاکراتی کرده بود، اینجانب هم هفته ی پیش تذکر داده بودم که فلانی آدم قابل اطمینانی نیست....

امروز درستی حرفم به اثبات رسید و یک پیروزی دیگر که این بار نمایش قدرت بصیرت بنده بود نصیب این جانب گردید، پس باید این پیروزی را هم با یک ناهار راه آهنی جشن گرفت. ساعت دوازده طبق روال هر روز با دو نفر از همکاران عازم رستوران اداره واقع درطبقه ی سوم شدیم و دلی از عزا در اوردیم، باقلی پلو با مرغ سفارش دادم و نشستیم سر میز...

اتفاق جالب بعد از ناهار این بود که فهمیدم پدر یکی از همکاران کپی برابر اصل مرحوم استالین است. البته بین خودمان بماند وقتی اسم استالین را در قسمت تصاویر سایت گوگل جستجو کردم فقط سه چهار عکس از استالین امد و بقیه .... استغفرالله!! نانجیب ها کی را با کی مقایسه می کنند، می بینی تو را به خدا، خلاصه اداره هم با صحنه های تکراری وتملق و زیرآب زنی و غیره سپری شد و این یعنی پایان هشت ساعت کار مفید...

طبق روال هر روز مسیر برگشتم از اتوبان رسالت و سید خندان بود. دوباره از جلوی مصلی که می گذشتم فکر نمایشگاه کتاب و اسقبال پرشور و بهشتی و ...رسیدم اول پل سیدخندان و اینجا باید پیاده می شدم و تا منزل پیاده روی می کردم، طبق روال هر روز دودی هم گرفتیم و... ساعت 5 خسته و کوفته رسیدم منزل وبعد از زدن یک پاتک به یخچال طبق معمول روزهای زوج که برنامه ی استخر در کار نیست بلافاصله رفتم سراغ ویلونم که رنگ و بویی به این زندگی نکبتم داده و هیچ توقعی هم ازم ندارد، حیف بود درچنین روزی که اینهمه موفقیت چشمگیر نصیبم شده بود تمرین اتود های گوشخراش کرد، پس امروز واسه ی دلم می زنم .

طبق معمول رفتم سراغ دستگاه شور مایه ی اصفهان از "بوی جوی مولیان" شروع کردم که هفته ی پیش ذکر خیرش بود در کلاش ادبیات بعد هم پیش در آمدها و آهنگ های گمنام تر، الان هم ساعت 9/30 دقیقه است که تقریبا نیم ساعت است که ساز را رها کردم و تکلیف ادبیات را دارم انجام می دهم، احتمالا بعد از صرف یک شام سبک به تماشای فوتبال می نشیم و حدود 1 شب هم خواهم خسبید
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo