X
تبلیغات
رایتل

با پرسه های شبانه

شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 15:19
نویسنده:حوریه توکلی (دانشجوی مخابرات - دانشگاه علمی کاربردی)
 به همراه پرسه های شبانه تا دم صبح با شعر و ترانه آمدم . به آسمان خیره شده بودم و به دنبال ستاره ام می گشتم،ای ستارۀ من ؟!در آسمانی و خبری از

من نمی پرسی ،چشمانم بی فروغ شده ،باور نمی کنی که گاه اینجا ،روی زمین،زندگی مرگ است .به هر که می رسی ،خنجری میان مشت خود نهفته دارد . پشت هر تبسمی ،جای خاری خالی کرده . در زمین عشقمان دروغ جاودانه است . زبان حق بریده اند حق زبان ،تازیانه است .

هوا گرگ و میش شده بود اما من هنوز دست به دامان شب بودم. غمگین بودم و خواب آلود . پریشان تا صبح ! صبح که شد به کنار پنجره رفتم . باد سردی نمی وزید ،روی شهرآفتاب می پاشید. وزش نسیم صبحگاهی به روی درختان انها را نوازش می کرد . بچه های مدرسه را می دیدم که کوله بر پشت به سوی مدرسه می رفتند . من ایستاده بودم و با تو که نبودی هزاران حرف می زدم . عده ای از بچه ها توپ بازی می کردند . من خیره به آنها بودم . اما تو کجایی؟تو نبودی اما...آرزوهایت را روبروی من نشانده بودی و من دل دیوانۀ خود را به تو سپرده بودم و چشم ه ردویمان به خیابان نشانده شده بود . به خیابان های پهن و طولانی پر از ادم و عروسک ،خانه ها و مغازه ها فمثل جالیزی از مترسک بود . همچنان خیره به بچه ها بودم که با تلنگری یک ان جا به جا شدم . تا صبح مشغول نواختن شعرشبانه ام بودم و عشقم را با غم دور کردم . اما اکنون وقت تنگ است ،باید اماده شوم، به سوی دانشگاه حرکت کنم . حال یکی به من بگوید که چگونه این بدن خسته  ام را دنبال خود بکشم . انهم الان که اسب خیالم در کنارم نیست و بال پریدن هم ندارم . کاش ابرهای سیاه جلوی ماه را نگرفته باشند که فکر ماندن و نرفتن من را از پای در خواهد اورد . دوست دارم با سوزن خیالم قالیچه ای بدوزم و سوار بر ان حرکت کنم .
از خانه بیرون امدم . پیرمرد ساکت و مهربانی همسایۀ دیوار به دیوار ماست . سال هاست که  تنها زندگی می کند و دیده ام کسی به دیدنش بیاید . چند روز پیش شنیده بودم که از کسی احوالپرسی می کند ،"سلام خانم بزرگ ،چه عجب این طرفا نکنه راه گم کردی ،دلمون برات تنگ شده بود ،آخ آخ ،چرا دستت زخم شده ؟" از اینکه برای پیرمرد مهمان آمده بود خیلی خوشحال شدم ولی حس کنجکاوی مرا واداشت که به حیاط خانه اش سرک بکشم تا مهمان عزیز پیرمرد را ببینم . پیرمرد مشغول پانسمان زخم های دست یک گربۀ چاقالو بود ! خانم بزرگ خیلی پشمالو بود!
به سمت میدان رفتم ،سر میدان گدای پیری بود که عده ای دورش جمع شده بودند . امبولانس که رسید ،پیرمرد هنوز روی زمین افتاده بود . گفتند باید هر چه سریع تر او را به بیمارستان برسانیم . کاش زمان برای لحظاتی متوقف می شد ! امبولانس پشت چراغ قرمز گیر کرد . خدا میداند کی به بیمارستان برسد . صدای غریبی در دلم پیچید و بهم گفت :روز مرگش ستاره باران شد !
کودکی امد و این صحنه ها را نگاه کرد ،دنبال پیرمرد می گشت ، انگار با او بود . خم شد و با دستان کوچکش چند سکه را برداشت و رفت تا با ان نان داغی بخرد . ما دویدیم و ناگهان خود را بین ماشین و دود گم  کردیم . پسرک رفت و من هنوز پی دست رویایی تو می گردم . پرنده در آسمان آبی است . درخت :سبز   ذهن تو :سرخ     دو قفس ،قفسی که رنگ ندارد . از اسب خیال و بال پرواز و قالیچه گذشتم و به ناچار سوار بر اتوبوس شدم . اتوبوس با سرعت می رفت ،من ایستاده بودم ،دستم به میله بود .خانم جوانی که نشسته بود از من خواست که کیفم را نگه دارد . به من تعارف کرد اصرار کرد . برای اولین بار با چنین وضعی روبرو می شدم ،باز که تعارف کرد قبول کردم . تا شب در فکر بودم . به خیابان خیره شدم تا شاید تو را پیدا کنم ؛اما تنها چیزهایی که از جلوی ذهنم می گذشت : سه درخت ، دو خرگوش سفید ،یک صندلی خالی ف اما تو هنوز غایبی . اتوبوس همچنان حرکت می کرد . با هر حرکت قدم به قدم ،ثانیه به ثانیه به روی غرور زمین پا می گذاشت و شیشه های پنجره را از شرم به عرق می انداخت . از ترس سرما و از شدت گرما و از بودن دوزخ و برزخ و برزخ ،... دوست دارم پنجره را باز کنم و کبوترم را همدم آسمان کنم تا از خجالت عرق نکند ؛اما تک نوازی دیگر بس است . با خود قرار گذاشتم که دیگر غمگین نباشم و برای چیزی گریه نکنم ،اما وقتی به مشکلاتم که به خاطر انها غمگین می شدم فکر می کردم انقدر خنده ام می گرفت که اشک از چشمانم جاری می شد .اما الان مهم این است که به دانشگاه رسیدم ،اما هنوز با حسرت به توپ بچه های کوچه می نگرم !
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo