X
تبلیغات
رایتل

یکروز از خانه تا دانشگاه

شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 15:17
نویسنده :فهیمه حیدری (دانشجوی مخابرات- دانشگاه علمی کاربردی)
این صدای زنگ بیداری است که برای من یعنی شروع روز جدید و تجدید بیعت با خدا. برنامه ی کلی روزم را مرور می کنم ،یا علی و بلند می شوم . ساعت شش صبح روز پنج شنبه

است . بعد از نماز بر می گردم به رختخواب چون هنوز خسته ام و دوست دارم دوباره بخوابم؛ ولی بیش از پنج دقیقه نمی شود چون باید بین صبحانه خوردن و خوابیدن یکی را انتخاب کنم، پس می روم صبحانه می خورم و باید اماده بشوم و ساعت 15/7سر خیابان باشم چون فاطمه منتظرم است . ولی نه ، با تاخیر می رسم و چون هوا کمی سرد است حتما فاطمه رفته است . بله چون صدای تک زنگ گوشی سه بار شنیده می شود . من و فاطمه هفته ای سه بار با هم به دانشگاه می رویم و هر تک در صبح یک معنی دارد . اولی یعنی دارم می رسم. دوم :من رسیدم ،پس کجایی؟ و سوم این که من رفتم پس توی مترو می بینمت . جواب هر تک زنگ یعنی نزدیکم و یا موافقم . اتوبوس رسید سوار می شوم و طبق معمول خیلی شلوغ است مجبورم بایستم ولی دعا می کنم کسی زودتر به مقصدش برسد و بتوانم بنشینم خدا را شکر این اتفاق می افتد و بعد از نشستن چشم هایم را می بندم تا وقتی رسیدم کمی سر حال شده باشم .

آقا نگهدار ...نگهدار دیگه.
  نمیشه آقا، ایستگاه نگه می دارم .
آقا پول خرد بده ،اول صبح !
ندارم آقا ببخشید و...
این بحث ها معمولا تکرار می شود و کلا اتوبوس پر از صحبت ها، تعارفات و بحث ها و...تکراری است که اگر سر حال باشی لبخند می زنی و دوباره چشمهایت را می بندی واگر خدای نکرده خسته و بی حوصله باشی اعصابت را خرد می کند .
بعد از حدود چهل دقیقه به ایستگاه متروی حرم می رسم برای اینکه بتوانیم بنشینیم به این ایستگاه می رویم چون وقتی بر می گردیم مثل عروسک های بی اراده و بی جان در شلوغی مترو این طرف و آن طرف می رویم . فاطمه کنار در ورودی منتظر ایستاده است.
سلام کجایی تو؟
سلام،چطوری؟ ببخشید و..مثل روزهای دیگر صحبت شروع می شود . از برنامه درس ها و کارهایی که باید انجام می دادیم . فاطمه می گوید، دوشنبه موقع برگشت به خانه بلیط اعتباری اش را گم کرده و باید یکی دیگر تهیه کند . وارد قطار می شویم و بعد از نشستن، فروشنده های مترو یکی یکی بساطشان را رو می کنند: کیک و کلوچه، روسری، گل سرهای رنگارنگ و..از همه جالب تر فروشنده ای بود که لواشک های ترشش را با احساس تبلیغ می کرد طوری که هر شنونده ای حس می کرد یک تکه ترشی توی دهن دارد . داشت یادم می رفت ما معمولا از یک برنامه فال روزانه مان را از گوشی فاطمه می خوانیم ،البته بیشتر به خاطر اینکه حاوی پیام های امیدوار کننده و خوب هستند باعث تزریق انرژی مثبت بریا شروع روز خوب می شوند .ایستگاه ها را یکی پس از دیگری طی می کنیم ،خدای من! وجدانم اجازه نمی دهد بنشینم . یک مادر که بچه به بغل دارد وارد می شود پس بلند می شوم و ایشان پس از تعارفات معمول می نشینند . سه ،چهار ایستگاه دیگر باقی مانده ، به آینده نه چندان دور فکر می کنم ، به اینکه در گرمای تابستان چطور می توانیم شلوغی مترو را تحمل کنیم ،خوب بالاخره رسیدیم ایستگاه هفت تیر .از ایستگاه بیرن می اییم . با اتوبوس های هفت تیر – صادقیه به سمت خیابان دانشگاه (نجات الهی)حرکت می کنیم . راه زیادی نیست ایستگاه اول پیاده می شویم . فاطمه سعی می کند جیب های کوچک کیفش را برای پیدا کردن پول خرد بگردد و ...بله گمشده اش را پیدا می کند . همان بلیط اعتباری مترو ، بعد از دست انداختن و خندیدن به حواس پرتی و تعریف خاطرات اینچنینی به گفتگوهامان در مورد درس و همکلاسی ها و...می پردازیم . خوب این هم دانشگاه رسیدیم . ساعت 20/9دقیقه و قدم اول در حیاط دانشگاه و روز درسی مان را آغاز می کنیم با بسم الله الرحمن الرحیم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo