X
تبلیغات
رایتل

روز بدشانسی من

شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 15:13
نویسنده :سید مهدی موسوی(دانشجوی رشته مخابرات - دانشگاه علمی کاربردی)
ساعت 6 بود که با صدای زنگ  موبایل که خودم آنرا برای خواندن نماز تنظیم کرده بودم بیدار شدم . هنوز ده دوازده دقیقه ای به طلوع آفتاب مانده بود . من هم برای وضو به بیرون از اتاق رفتم چون دم دم های صبح بود هنوز هوا کمی سرد بود به همین خاطر تا وضو بگیرم کلی سرما چشیدم .بعد از

خواندن نماز به علت  اینکه شب قبل خیلی دیر خوابیده بودم تصمیم گرفتم کمی
 بخوابم و بعد به دانشگاه بروم . در خواب شیرینی فرو رفته بودم که ناگهان مادرم مرا یک دفعه از خواب بیدار کرد . گفت مگر دانشگاه نمی روی . جواب دادم بله ولی هنوز زود است . همین که این را گفتم ناگهان نگاهم به ساعت افتاد ساعت 9 بود . ساعت 5/9 باید سر کلاس می رفتم با عجله صبحانه نخورده در حالیکه هنوز گیج خواب بودم سریع لباس هایم را پوشیدم و به طرف بیرون حرکت کردم همینطور با سرعت به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتم که یادم افتاد وسایلم را فراموش کرده ام به سمت خانه برگشتم ،وسایلم را برداشتم و دوباره به ایستگاه رفتم . سیل جمعیت در آنجا منتظر اتوبوس بودند و من هم یکی از آنها . ناگهان چند اتوبوس پشت سر هم امدند که من هیچ یک از انها را نتوانستم سوار شوم اتوبوس دیگری را از دور دیدم با خود گفتم هر طوری شده است باید سوار این اتوبوس شوم . بعد از آمدن آن با کلی هل دادن خودم را به داخل رساندم ولی از آنجا که من درست جلوی در ایستاده بودم وقتی راننده در را بست پای من بین در گیر کرد . دو نفر از خانم ها در جلوی اتوبوس با هم دعوا می کردند خانم ها هم که می دانید همینطور ساده که صحبت می کنند صدایشان همه جا را فرا می گیرد وای به اینکه دعوایشان هم شده باشد کلی داد و فریاد کردم ولی مگر با اینهمه همهمه راننده صدای مرا می شنید .حالا مگر به ایستگاه بعدی می رسیدیم . از شانس بد من پشت همه چراغ قرمزها گیر کردیم  و هنوز این دو خانم مشغول دعوا بودند .

در هر صورت پای من تا ایستگاه بعد بین در بود وقتی به آنجا رسیدیم من پیاده شدم تا مسافرانی که قصد پیاده شدن را دارند پیاده شوند ولی پیاده شدن همان و سوار نشدن همان .با خود گفتم اول صبح که اینهمه اتفاق برایم افتاده وای به حال بقیه اش . به زور سوار اتوبوس دیگری شدم تا به محل مورد نظر رسیدم تازه اول راه بود و باید یک اتوبوس دیگر سوار می شدم لنگ لنگان خودم را به اتوبوس رساندم و سوار شدم یک صندلی خالی پیدا کردم پیش خود گفتم مثل اینکه این بدشانسی ها خاتمه پیدا کرده است هنوز گیج خواب بودم و مثل اینکه این خواب من را رها نمی کرد . با خیالی آسوده خوابیدم . یکدفعه چشم باز کردم باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود . آرام آرام از گیجی خواب بیرون آمدم و متوجه شدم که اتوبوس از ایستگاهی که باید پیاده می شدم گذشته است .با صدای بلند فریاد زدم آقای راننده من می خوام پیاده شم .راننده گفت تا حالا خواب بودی صبر کن تا ایستگاه بعد پیاده ات کنم .بالاخره به ایستگاه رسیدیم آنقدر جمعیت زیاد بود که نمی توانستم خودم را به سمت در برسانم با کلی زحمت خود را رساندم یک پنج هزارتومانی از جیبم بیرون آوردم راننده شاکی شده بود و می گفت دیر که پیاده می شوی پول خرد هم نداری . حاللا مگر راننده پول خردداشت که باقی پول من را بدهد . سرانجام با گرفتن پول از این مسافر و آن مسافر بقیه پول من را داد . از شدت باران خیس خیس شده بودم خیابانها نیز پر از آب شده بود وقتی که می خواستم از عرض خیابان عبور کنم ناگهان یک ماشین با سرعت از جلوی من گذر کرد و هر چه آب کف خیابان بود به من پاشیده شد . سرانجام با کلی درد سر خودم را به دانشگاه رساندم وقتی وارد انجا شدم همه داشتند به من نگاه می کردند سر خود را پایین انداختم و با پای لنگ و لباس های گل آلود خود را به کلاس رساندم ولی وقتی به کلاس رسیدم دیدم که همه دارند از کلاس خارج می شوند . این بود روز پر حادثه من که مرا به هدفم که رسیدن به سر کلاس بود نرساند .
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo