X
تبلیغات
رایتل

روز امتحان

سه‌شنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 16:59

یزدانی (دانشجوی علمی کاربردی)

امروز شنبه است یکی از روز های آخر ترم و همین طور اولین روز شروع امتحانات.

طبق معمول همیشه وقتی که امتحان داریم با استرس زیادی از خواب بیدار شدم البته بیدار که چه عرض کنم اصلا شب تا صبح نخوابیدم از ترس امتحان حتی یک دقیقه خواب راحت نداشتم یک هفته است که از بیم امتحانات شبها کابوس می بینم.

به هر حال ساعت 5 از رختخواب بلند شدم کمی این طرف و آن طرف رفتم تا وقت بگذرد دیشب با اینکه خیلی دیر خوابیدم و تا صبح هم بیدار بودم ولی مثل این است که ساعتها خوابیده ام. چون امروز امتحان دارم جزوه ام را برداشتم ورق زدم نگاهی سطحی روی مطالبش انداختم با اینکه دیشب تا آخر وقت کتاب و جزوه را می خواندم ولی گویی اصلا چیزی نخوانده ام نمی دانم از استرس زیاد است یا اینکه درست درس نخوانده ام.

همه وسایلم را آماده کرده بودم آماده رفتن بودم.مادرم هم طبق عادت همیشگی پا به پایم بیدار است و سوال همیشگی « ساعت چند می خواهی بری؟ » من هم در جواب می گویم ساعت 11:30 امتحان شروع می شود من 8:30 راه می افتم می خواهم زود برسم چون با بچه ها قرار گذاشتیم که رفع اشکال کنیم و نصیحت مادرم « توکل به خدا ، تو زحمتت را کشیده ای حتما نتیجه خوبی می گیری» و من هم امیدوار به اینکه نتیجه خوبی بگیرم. مادر صبحانه را آماده می کند و میچیند حتی چای را هم برایم شیرین میکند متوجه سرگردانی و گیج خوردن های من شده آرام صدایم می زند « بیا صبحانه ات را بخور ، دوباه امتحان ، دوباره استرس، انشاا... همه را بلدی فکرش را نکن ، چرا اعصابت را به هم می ریزی؟ آرامش داشته باش ، بار اول که نیست» و من هم در جواب می گویم می دانم ولی باز هم نمی توانم فکر نکنم. صبحانه کم خوردم فقط برای اینکه مادرم ناراحت نشود حتی یک لقمه هم از گلویم پایین نمی رود. بساط صبحانه را جمع کردم ببرم. مادرم گفت من همه چیز را مرتب میکنم برو به کارهایت برس. من هم کم کم آماده می شوم لباسهایم را می پوشم . هر روز به این فکر می کردم که لباسهایم را چه طور ست کنم اما امروز اصلا برایم مهم نیست و به این چیزها اصلا فکر نمیکنم تمام ذهنم پر شده از حال و هوای امتحان. مرتب به خودم می گویم « دختر این همه وقت داشتی ایراد ها و مشکلاتت را برطرف کنی حالا باید بگذاری همین الان روز امتحان» و بعد هم با خودم می گویم «قول قول . صدر در صد از ترم بعد از اول ترم شروع می کنم » البته ناگفته نماند این قولی است که هر ترم به خودم می دهم و هر ترم جدید هم باز روز از نو روزی از نو . سختیها که تمام می شود دوباره فراموش می کنم که باید از اول ترم شروع کنم.به هر حال آماده می شوم و از خانه بیرون می روم مادرم می گوید« مگر با آژانس نمی روی؟ » و من می گویم نه با دوستانم قرار گذاشتم در ایستگاه مترو همدیگر را می بینیم و با هم می رویم. و مادر با دعای خیر مرا بدرقه میکند « خدا به همراهت» ازدر خانه که بیرون آمدم سوز شدیدی به صورتم می خورد احساس کردم هوا خیلی سرد است ولی حوصله برگشتم و پوشیدن لباس دیگر را نداشتم . لرزان تا سر خیابان رفتم منتظر ماشین بودم کافیست هوا سرد باشد دیگر ماشین ها هم حوصله مسافر کشی ندارند اتوبوس هم نمی آید . سوز و سرما از یک طرف و انتظار هم از طرف دیگر واقعا کلافه شدم.بالاخره یک اتوبوس برای مترو آمد. تا به مترو برسم با دوستانم تماس گرفتم تا از زمان آمدنشان مطمئن شوم . البته خیلی ها هم مثل من بودند جزوه در دست و نگاه های نگران یکی یک هم در هر ایستگاه به این نگاه ها اضافه می شد تا به مترو رسیدیم. صبر کردم دوستانم هم آمدند خواستیم سوار مترو بشویم گفتم بچه ها وقت را تلف نکنیم از همین حالا شروع کنیم . آنها هم موافق بودند ولی طولی نکشید که احساس کردم چه برنامه ریزی غلطی کردم . آخر توی مترو هم جای درس خواندن است؟ آنقدر تحت فشار بودیم که نمی توانستیم دستهایمان را تکان بدهیم چه برسد به اینکه جزوه ها را ورق بزنیم یا چیزی بنویسیم. خوب تا اینجا که شانس نیاوردیم البته این بدشانسی نیست بی برنامگی خودمان است به ایستگاه مقصد رسیدیم . تا به دانشگاه برسیم حدود ساعت 10 شد . داخل کتابخانه که نمی شود صحبت کرد ترجیح دادیم روی نیمکت های سرد حیاط بنشینیم و رفع اشکال کنیم . با صدای آقای شفتی به خود آمدیم که می گفت « بچه ها بفرمایید سر جلسه» خوب تا اینجا برنامه این درس هم تمام شد فقط دعا می کردم چیزهایی که خوانده ام یادم بیاید وارد جلسه شدم وقتی سوالات را دیدم خدا را شکر کردم که سخت نیست . با خودم گفتم این که گذشت از ترم بعد جبران می کنم و دیگر برای شب امتحان برنامه ریزی نمی کنم . به هر طریق امتحان تمام شد . وقتی از جلسه امتحان بیرون آمدم قدرت ایستادن نداشتم با سرعت خداحافظی کردم تا به خانه بروم اینقدر خوابم می آید که نمی توانم بیشتر از این صبر کنم . در راه رسیدن به خانه بودم که به یاد دستانم افتادم به حدی برای برگشتن عجله کردم که یادم رفت دوستانی هم دارم که با هم به دانشگاه آمدیم فقط امیدوارم این کار من را به حساب بی معرفتی نگذارند . با آنها تماس گرفتم و عذرخواهی کردم .به خانه که رسیدم گویی به بهشت برین وارد شدم.سلام کردم مادرم گفت « چه طور بود؟ ناهار هم آماده است» من هم که روی ابرها راه می رفتم گفتم نمی توانم غذا بخورم یکی دو ساعت می خوابم بعد ناهار می خورم . از فرط خستگی نفهمیدم کی خوابیدم. پرونده این درس بسته شد ولی پرونده درسهای دیگر باز شد و من هم پشیمان از تعلل و سستی که در طول ترم داشتم . ولی خوب می دانم تنها نیستم خیلی از دوستانم هم مثل من هستند و با من هم عقیده اند . حتی یکی از استادها می گفت: « این خاصیت دانشجو بودنه ، اکثرا شب امتحانین.»

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo