X
تبلیغات
رایتل

یک روز

دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 10:28

نویسنده:آقای سهوانی 

با صدای همسرم از خواب بیدار شدم  اما دوباره سرم را زیر بالش کردم و
خوابیدم چون شب قبل دیر به رختخواب رفته بودم واصلاً راحت نخوابیده بودم
بالاخره ساعت

5/8  با صدای  دوباره همسرم از خواب بیدار شدم ،سرحال
نبودم  بعد از شستن  دست و صورتم یک چای خوردم  اشتهاای هم برای صبحانه
خوردن نداشتم. به دستور پزشک همسرم باید روز سه شنبه همسرم را  در
بیمارستان بستری می کردم یعنی همین امروز . از شب قبل مادرم را برای کمک
بیشتر به منزلم آورده بودم  چند سفارش به مادرم کردم ، چون پسر کوچکم که
دو ونیم سال دارد در منزل پیش اومی ماند.
هنوز محرم تمام نشده بود و باید لباس مناسب این ایام را می پوشیدم ازطرفی
باید فکر روحیه همسر بیمارم را هم می کردم پس لباسی تیره ونه مشکی را
انتخاب کردم و پوشیدم بالاخره ساعت 9 صبح به همراه همسرم از خانه خارج
شدیم ، همسرم ماشین را از پارکینگ خارج کرد . و آماده بود که من هم سوار
شوم هوای بیرون زیاد سرد نبود برای همین کابشنم را در ماشین گذاشتم تا
اگر هواسردترشد بپوشم به دلیل شرایط او خودم پشت فرمان قرار گرفتم وحرکت
کردیم از  ترافیک صبحگاهی کاسته شده بود چون از ساعت شروع به کار و رفتن
به مدرسه گذشته بود ولی به خلوتی ظهر یا آخر شب هم نبود و شلوغی خود را
داشت .بیمارستان  مورد نظرمان در شمال شهر بود وباید از اتوبان یادگار
امام می رفتیم.توی ماشین حواسم بیشتر به همسرم بود وبه راحتی از کنار
ماشین های دیگر وعابرین می گذشتم بالاخره بعد از گذشتن از اتوبان یادگار
امام و چند خیابان اصلی و فرعی دیگر به بیمارستان رسیدم ولی چون منطقه
تجاری بودوپرازمغازه ومرکزخرید  اصلاً جای پارک نبود به ناچار همسرم را
درب بیمارستان پیاده کردم و چند خیابان آن طرف تر ماشین را پارک کردم .
ساعت هنوز 10نشده  بود که بعد از هماهنگی با حراست به سمت پذیرش بستری
بیمارستان رفتیم با ارائه برگ دکتر به پذیرش منتظر شدیم.  مسئول پذیرش
مردی میانسال ومهربان بود چند کپی برای تکمیل پرونده تقاضا کرد و از آن
ابتدا گفت که زمان انتظارمان بیشتر از 3-2 ساعت خواهدبود بعد از تکمیل
پرونده منتظر شدیم. در لابی بیمارستان پربوداز آدمهایی که انتظار پذیرش
برای بستری ویا ترخیص  از بیمارستان بودند . چیزی که در این مدت انتظار
نظر من وهمسرم را به خود جلب کرد متحدالشکل بودن لباسهای هر گروه خاص از
پرسنل بیمارستان بود مثلاً تمامی پرستاران  لباس  سورمه ای وتمامی کادر
اداری لباس سفید راه راه و تمامی کادر حراست کت و شلوار سورمه ای و... به
تن داشتند که این حکایت از نظم وانضباط این بیمارستان  داشت ونیز مراجعه
کننده با دیدن هر فرد ونوع لباس ورنگش پی به پست ورسته شغلی اودر
بیمارستان می برد .
بعد از کمی انتظار با همسرم تصمیم گرفتیم که کمی آن اطراف قدم بزنیم چون
همان طور که گفته بودم آن منطقه تجاری بود ومغازه های زیادی آن اطراف
بود، می توانستیم قدم بزنیم ومغازه ها را ببینیم .در کنار قدم زدن و دیدن
مغازه ها ، مقداری خوراکی خریدیم وبا هم خوردیم .چون صبحانه نخورده بود
کم کم داشتم ضعف می کردم ودر همان حال چند تلفن نیز به بستگانمان زدیم
وما وقع را شرح می دادیم وهمگی آرزوی سلامتی کامل برای همسرم داشتند.بعد
از دو ساعت برگشتیم به بیمارستان هنوز نوبت برای بستری نشده بود ، همچنان
منتظر ماندیم از تلویزیون سریال زیرتیغ پخش می شد جای نشستنمان  را عوض
کردیم که تلویزیون در دیدمان قرار گیرد .از گذشته و آینده صحبت کردیم تا
زمان بگذرد وگاهی به پذیرش سر میزدم که هربار می گفت باید بنشینید ومنتظر
باشید.ساعت نزدیکهای دو بود که بالاخره صدایمان کردند و رفتیم برای انجام
کارهای اولیه و پوشیدن لباس بیمارستان بعدازانجام این کارها  دیگر ساعت
ملاقات  نیز فرا رسیده بود برای همین پیش همسرم  ماندم  مقداری میوه
وخوردنی هم برایش تهیه کردم تا پایان ساعت ملاقات بعد از خداحافظی از
همسرم بیمارستان را به قصد خانه ترک کردم غروب بود وخیابانها شلوغ ،خلاصه
به خانه رسیدم پسر کوچکم کمی دلتنگی میکرد وپسر بزرگم در حال نوشتن
تکالیف مدرسه اش بود .شام را به همراه  بچه ها و مادرم خوردیم در این
فواصل چندبار به همسرم زنگ زدم تا حالش را بپرسم واز تجویزهای دکترش با
اطلاع شوم.آخر شب خواهرم به منزلم آمد وپسرکوچکم را با خودبرد چون مدام
بهانه می گرفت . حالا من مانده بودم به همراه  مادرم وپسربزرگم که دیگر
خواب بودند .
آخر شب که به رختخواب می رفتم به این فکر می کردم که خیلی خسته شدم وکلی
کار دارم و اینکه باید همه کارها را تنهایی انجام می دادم به اضافه آنکه
خیلی هم دلتنگ بودم .



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo